امسال هم روزِ کارگر در کپنهاگ، روزِ مبارزه نیست؛ روزِ جشن است و گردهم‌آیی در پارکِ بزرگی به‌نامِ فِلِه‌پارکن. شبیهِ سیزده به‌در است. صد هزار آدم -یا بیشتر- میان‌سال و جوان، کارگر و مارگر (کارگردوست) بساطِ پیک‌نیک‌شان را پهن می‌کنند و می‌گویند «سکول» یعنی به‌سلامتی.

امسال هم روزِ کارگر در کپنهاگ، روزِ شادی‌ست؛ روزی آفتابی با هوایی ملایم. بینِ ده تا پانزده درجه‌ی سانتی‌گراد. و بادی خنک از جانب لنین‌گراد وزان است. در فضایی سبز، صد هزار آدم ـیا بیشترـ جا گرفته‌اند و خوش‌اند. چرا نباشند؟! به شعاعِ هزار کیلومتر از این پارکِ زیبا، آدم‌ها سیرند و در امنیّت نسبی. و خوش‌اند. طبیعتاً خوش، یا به‌زورِ الکل و محرّک و مخدر را چه می‌دانم من؟! بهتر است ندانم. وایکینگ‌هایِ بور و مور (نا اهل)، بوی دودِ حشیش را به بویِ دودِ کباب ترجیح می‌دهند انگار.

امسال هم روزِ کارگر در کپنهاگ، پرچم‌های سرخ با آرم‌هایِ زردِ اتحادیه‌ها برافراشته‌اند و با بادِ هماره در وزشِ اسکاندیناوی می‌رقصند. بخوان وایکینگ با درفش‌های سرخ و زرد. یکی از بزرگترین چادرها با بهترین امکانات و قوی‌ترین ابزارِ پخشِ صدا و موزیک را احزابِ سوسیال‌دموکرات و متحدینِ چپ‌گرا برپا کرده‌اند. برنامه را با سخن‌رانی‌های کوتاه شروع می‌کنند. سپس چند ساعتی موسیقی زنده جاری می‌شود و با اجرای هر قطعه کسانی می‌رقصند. خوب هم می‌رقصند ها. حرفه‌ای‌اند لامذهبا. و تمام. به امید دیدار، سالِ آینده، همین مراسم، همین جا.

مشابهِ این مراسم را سی و چند سالی که در کپنهاگ بوده‌ام، هر ساله دیده و عکس گرفته و خاطرات نوشته و نانوشته از آن‌ها ساخته‌ام. سال‌های اوّلی که پس از تجربه‌ی جنگِ کردستان و متلاشی‌شدنِ نیروهایمان، تازه برایِ درمان و توان‌بخشی به شمالِ اروپا آمده بودیم، به زخم‌هایِ فیزیکی و فرسودگی‌هایِ روحی‌مان کم بها می‌دادیم. سال‌های اوّل، دوره‌ای را تجربه کردیم که همبستگی، شورِ انقلابی و امید به سوسیالیسم در ما زنده بود. در طولِ این چند سال، ارزش خاصی برای فعالیّت‌هایِ سیاسی در خارج از کشور و شرکت در مراسمی مثلِ روزِ کارگر، قائل بودیم. بعدها که تشکیلات به افراد و آحادی منزوی تجزیه شد، شرکت در این روز به یک وظیفه‌ی اخلاقی بدل شد. سال‌ها و دهه‌ها آمدند و گذشتند و گرد و غبارِ آرمان‌گرایی را از ارواح زدودند و پاسیفیسمِ سیاسی را با صدها هزار لیتر آبِ اسکاندیناوی آبیاری کردند. و اینک ما نمایندگانِ نسلِ مارگزیده‌ی پیشا انقلاب، هر کدام به‌شکلی داریم نقش تازه‌ای را در پرده‌ی دوّمِ تأترِ زندگی‌مان بازی می‌کنیم.

دو سه دهه پیش، پناهندگانِ سیاسیِ چپ، چادرهایِ خیلی بیشتری برپا می‌کردند و حضورشان در پارک، خیلی چشم‌گیرتر بود. چادرهایِ «خوارج» آب رفته بودند امسال؛ بدتر از پارسال. چپ‌ترها به‌ویژه غایب بودند. از گروههای ایرانی، فقط یک چادر فدائیان اکثریت را دیدم با پنج شش نفری که موها و نشریاتشان هم‌رنگ شده بود؛ خاکستری‌رنگ. و از کُردستانِ شرقی حزب دموکرات کردستان را زیارت کردم با پرچمِ سه‌رنگ کردستان و ستاره‌ای بیست‌ویک‌پر، و از کردستان شمالی، چند گروه بودند با پرچم‌های خوشگل‌تر و ستاره‌هایِ پنج‌پر. کومه‌له‌ها و حکمتیست‌ها را ندیدم هیچ‌جا. به خدا.

***

مسعود کدخدایی را سپاس‌گزارم برای همراهی و گرفتن عکس‌هایی از من. من هم چند عکس از او گرفتم که خوب درنیامدند متأسفانه

.
تەلەفزیۆنی سۆئێد ساڵی ۲۰۱۲ فیلمێکی به‌ڵگه‌یی به زمانی سۆئێدی و به ژێرنووسی سۆئێدی‌یه‌وه بڵاوکردۆته‌وه سه‌باره‌ت به ژیان، ئایدئۆلۆژی و تێکۆشانی سیاسی «ئولاف پالمه» تا مه‌رگی ئه‌و له ساڵی ۱۹۸۶. چوار ساڵ له‌و بڵاوکراوه تێ‌په‌ڕیوه به‌ڵام هێشتا به هیچ زمانێکی‌تر وه‌رنه‌گێڕدراوه‌ته‌وه. بۆ؟ نازانم. ئه‌وا هه‌وڵێکی هاوبه‌شی من و هێمن حه‌یده‌رییه بۆ وه‌رگێڕانی تاقه یه‌ک ده‌قیقه‌ی هه‌وه‌ڵی ئه‌و فیلمه به کوردی و فارسی.
.
_ پێتخۆشه‌ خه‌ڵک له‌ پاش مه‌رگت چۆن یادت بکه‌ن؟ مه‌به‌ستم ئه‌وه‌ نییه‌ که‌ کۆتایی ژیانت نزیکه‌، سپاسیش بۆ خوا که‌ هێشتا زیندووی. به‌ڵام به‌ هه‌ر حاڵ، ده‌تهه‌وێ ده‌نگۆی مه‌رگت چۆن بێ؟
.
پاڵمه: قه‌ت بیرم له‌و بابه‌ته‌ نه‌کردووه‌ته‌وه‌. هیوادارم تا دوا هه‌ناسه‌ی ژیانیشم بیری لێ نه‌که‌مه‌وه‌. چونکه‌ پێم وایه‌ ئه‌و کاته‌ی که‌ مرۆڤه‌کان بیر له‌ مه‌رگی خۆیان ده‌که‌نه‌وه‌، سام ده‌یانگرێ و ناوێرن خۆ له‌ هیچ کارێک بده‌ن و وزه‌ی ژیانیان داده‌مرکێ. ئێمه‌ له‌ سه‌ر گۆی زه‌وی ده‌ژین و هه‌ر له‌ سه‌ر ئه‌و زه‌وییه‌شه‌ که‌ سه‌ر ده‌نێینه‌وه‌، بۆیه‌ش ده‌بێ هه‌وڵ بده‌ین هێنده‌ی که‌ بۆمان ده‌لوێ ژیان پێک بێنین. ڕێک هه‌ر ئه‌وه‌شه‌ که‌ بنه‌مای ئیدۆلۆژیی سیاسی منه‌، هه‌مان ئه‌و شته‌ی که‌ زانستی سیاسه‌ت لێی ده‌دوێ.
.
olof_palme_1
layout: Ghader Shafei
.
تلویزیون سوئد در سال ۲۰۱۲، فیلمی مستند به زبان سوئدی و با زیرنویس سوئدی انتشار داده از زندگی، ایدئولوژی و فعالیت‌هایِ سیاسیِ «اولاف پالمه» تا مرگش در ۱۹۸۶. چهار سال پس از انتشارِ این مستند، هنوز به زبان‌های دیگر ترجمه نشده است. چرا؟ نمی‌دانم. این‌ست ترجمه‌ی یک دقیقه‌ی اوّلِ فیلم به کوردی و فارسی، که یک مصاحبه است با یک خبرنگار انگلیسی‌زبان. ترجمه‌ی کوردی از دوست عزیزم هِمن حیدری است و ترجمه‌ی فارسی از من.
.
_ کسی از تاریخِ مرگش با خبر نیست؛ شما هم ممکن است فردا بمیرید. خدا را شُکر که تا الان زنده مانده‌اید اما خُب، می‌خواهی در آگهیِ مرگت چه بنویسند؟ مایلی مردم چگونه یادت کنند؟
.
پالمه: هرگز به این موضوع فکر نکرده‌ام و امیدوارم تا آخرین نفس‌هایِ زندگیم هم به آن نیندیشم. چرا که فکر می‌کنم لحظه‌ای که مردم به آگهیِ مرگ‌شان فکر کنند، وحشت‌زده می‌شوند و جرأتِ نمی‌کنند فعالیتی انجام دهند و نشاطِ خود را از دست می‌دهند. از آن‌جایی که ما فقط زندگیِ زمینی را داریم و محکوم به زندگی در این زمین هستیم، باید بکوشیم زندگیِ زمینی را حتی‌الامکان جاری کنیم. خیلی ساده می‌گویم این پایه‌ی ایدئولوژیِ سیاسیِ من است و همین است وظیفه‌ی سیاست.
.
olof_palme_2
layout: Ghader Shafei
.
David Frost: How would you like to be remembered by people? I don’t know that you’re gonna die tomorrow, thank God you’re not. But uh, what would you like your obituary to say? /Q
.
Olof Palme: That I have never thought of. And I hope that I will, up to the very last breath, not think of it. Because I think so, the moment people begin to think of their obituaries they start to be scared, they don’t dare to do things and they lose their vitality. As we are here on earth and we’re doomed to be on this earth, we should try to make life as descent as possible. That is really very simply the basis of my political ideology, that’s what politics is about. /A
.
olof_palme_3
layout: Ghader Shafei
.

پس از وقفه‌ای هشت ماهه، برگشتم وبلاگ‌ام را به‌روز کنم.

و زین پس: کوردی هم می‌نویسم.
یا: کوردی می‌نویسم فقط.

 

new_phase

گێژوو وڕ. ئاڵۆز. شڵه‌ژاو. شێواو. شێویاگ. تێک‌چوو. قه‌ریش‌میش.

بن‌چینه و بن‌زاری کوردیه‌که‌م سه‌یر شڵه‌ژاوه. تێکه‌ڵێکه له زاراوه‌ی جۆراوجۆر؛ له باشوور تا باکوور. سه‌یریش نی‌یه؛ له‌مێژ ساڵه من به‌و زمانه نه‌دواوم. ڕۆژانه.

زمانێکی وه‌هام بۆ ساغ ده‌بێته‌وه که هاسان و خۆش بتوانم پێی‌بنووسم؟

شا ئه‌م حاڵه!

شا.
شا شا.
شا شا شا.

old_kurdish_script

تازه آمده‌ام به سوپرمارکت محل و یکهو آقای یزدی را به فاصله‌ی دو متر و یک چارگ، روبرویم می‌بینم. او زودتر مرا شناسایی کرده و انگار منتظر کسی‌ست که با او خوش‌وبِش کند. هیجانِ خاصی در چهره و نگاهش خبر می‌دهد که دلش پر است و می‌خواهد بِدِرکاند. [دِرکاندن کُردی‌ست به معنی بیرون‌ریختن، فاش‌کردن]

می‌روم جلو و سَرِ صحبت را بی‌شرم و تعارف، چنین می‌گشایم:

– به‌به … آقای یزدی؛ انتظار نداشتم اینجا ببینم‌ت… یادم هست چند هفته پیش که در استخر دیدم‌ت گفتی می‌روی ایران. فکر نمی‌کردم سفرت به وطن، چنین کوتاه باشد. کِی برگشتی؟

– سه هفته بودم و تازه همین الان رسیدم. [نگاهی به ساعتش می‌اندازد] درست یک ساعت پیش رسیدم. آمدم یک آبجو، یک بسته نان و پنیری بخرم، بخورم و بخوابم.

– نوش جان؛ به خوشی و سلامتی. می‌دانم الان خسته‌ای و دوست داری هرچه زودتر از شرّ من راحت شوی.

– [با خنده] می‌دانم شوخی می‌‌کنی…

– نه واقعاً بهتره بری استراحت کنی و خستگی در کنی.

– [با خنده] نه، این‌قدر هم خسته نیستم که هیچ حرف نزنیم.

– خُب، بفرما تعریف کن، گوشم با شماست و عجله‌ای هم ندارم. سفر به خیر گذشت؟ اذیت نشدی از اتفاق غیر منتظره‌ای؟ ایران همان ایران است؟!

– چه ایــرانی؟!… نمی‌دانی چه شده! یک‌پارچه خراب! درب و داغان! اوضاع بی‌سامان! به‌هم ریخ‌ته! مملکت خراب! فقر وحشت‌نــاک! چه فلاکتی؟! ملت بدبخت… گرفتــار در چنگــال دیوِ کریه… همه‌جا ریــا… فقر منحوس از این طرف، تیشه‌ی حکومت از آن طرف…

[شبیه یک سخنران که جوش آورده و غلیان و هیجان در چهره‌اش موج می‌زد، تک‌تک کلمات را چنان محکم و با فشار می‌کِشاند که ترسیدم نَفَس‌ش بگیرد و کار دست من و خودش بدهد.] حرفش را قطع کردم و گفتم:

– اوووه… نگو بیشتر، که دکتر گفته این خبرها برای قلبم خوب نیست.

– [با خنده] می‌دانم شوخی می‌‌کنی…

– نه واقعاً خیلی هم جدی‌ام. شرمنده، اما اگر این خبرها برای تو تازه است برای من خیلی کهنه است. می‌خواهی چه‌کار کنم من این‌جا با این «قسه»ها؟! [قسه کُردی‌ست به‌معنیِ حرف] جدا از غم غربتی که این‌جا می‌چشم، می‌خوای غم مردم فقیر آن‌جا را هم من این‌جا روی دوش نزار و نحیفم بکِشم؟! برو آقا؛ من سی و چند سال پیش، خیلی بیش از آن‌چه گنجایش داشتم، غم‌ها را خوردم و سیر و «سِر» شدم [سِر کُردی‌ست به‌معنیِ بی‌حس]. غم‌خواری بی‌هوده نتیجه‌ای نداد جز دل‌سردی… و سودی نداشت این سه‌نقطه خوردن‌ها… از دماغم در آمد.

– [با خنده] می‌دانم شوخی می‌‌کنی…

– نه واقعاً خیلی هم جدی‌ام. شاید تو تازه بیدار شدی اما من از همان آغاز، به هر آب و آتشی زدم ضربتی و نوشیدم ضربتِ قوی‌تری؛ نهایتاً در هم شکستم و فرار کردم که رژیم غذایی تازه‌ای این‌جا بگیرم. نیامدم تیشه‌ی حکومتی را که آن‌جا هنوز بر سر آن مردم است، در برنامه‌ی غذایی‌ام وارد کنم. ول کن آقای یزدی تو را سوگند به مقدسات، از تیشه‌ی آن حکومت نگو که اصلاً تازه نیست؛ دو هزار و پانصد و سی و پنج سال و هفت ماه و نه روز قدمت دارد… اذیت نکن تو را به جد و آباءت قسم، باز این تیشه را به زور نزن بر سر من ناتوان، که روزی …

– [با خنده] می‌دانم شوخی می‌‌کنی…

– بگذریم از داستان فقر و تیشه؛ دیگر چه خبر؟

هیجان‌ش فروکش کرد و آرام شد. نقشه[توطئه]ام گرفت! موضوع عوض شد و گفت:
– راستی، کتابی را که خانم کرمانشاهی سفارش داده بود، یادم بود و خیلی هم دنبال‌ش گشتم و از دوستی هم که کتاب‌فروشی دارد کمک خواستم و …

– ای بابا؛ خبر نداشتم … سفرت را خراب کردی با این سفارشات. عجب آدم‌هایی هستند این دوستان که … اصلاً به من چه؟! توضیح‌ش را هم من نمی‌خواهم بشنوم.

– نه, بابا؛ دوست داشتم واقعاً … اما به جای کتاب، هدیه‌ی ناقابلی آورده‌ام خدمت‌تان: یک سی‌دی اصل شاملو و یک بسته شیرینی یزدی.

– [با لبخند] ای بابا؛ یعنی چه؟! شرمنده چرا می‌کنی؟! خُب، شیرینی را من می‌پذیرم و سی‌دی را می‌دهم به خانم کرمانشاهی.

– [با خنده] می‌دانم شوخی می‌‌کنی…

– نه واقعاً خیلی هم جدی‌ام. دکتر گفته شیرینی یزدی برای قلبم خیلی خوب است و همان دکتر، با تأکید گفته که شور قلبی‌ام را با اشعار سنگین و تراژیک، تحریک نکنم و آسیبی نرسانم.

– [با خنده] می‌دانم شوخی می‌‌کنی…

– نه واقعاً خیلی هم جدی‌ام. ببخشید البته شما محبت کردید آقای یزدی؛ دستت درد نکند اما کاش به جای آن سی‌دی هم یک بسته بیشتر شیرینی یزدی هدیه می‌گرفتم و شما را دعا و ثنا دو چندان [مضاعف] می‌گفتم.

– [با خنده] می‌دانم شوخی می‌‌کنی…

– نه واقعاً خیلی هم جدی‌ام. آخه آقای یزدی؛ تو که می‌دانی دوره‌ی شاملو به سر رسیده و در دورانِ فیس‌بوکی که ما زندگی می‌کنیم، شاعرانِ خاصّ فیس‌بوکی ظهور کرده‌اند که به قلبِ ملّت، نفوذ نمی‌کنند و آزارشان به گربه سیاه همسایه هم که اسمش «راشا»ست، نمی‌رسد. یادم هست دکترِ کُردم به کُردی می‌گفت این‌ها تکان و شکانی به دل نمی‌دهند. فقط کافی‌ست لایکی بزنی و حال‌ش را ببری.

– [با خنده] من بی‌خبرم از این تازه‌ها؛ فقط اسم فیس‌بوک را شنیده‌ام و وصل نیستم به جایی.

– «وقتی نیستی از دل‌تنگی‌ت، کیت‌کت می‌خورم با چای نعنا.» می‌دانی این شعر از کیست؟

– [غرق فکر] نه، قبلاً نشنیدم.

– عباس معروفی. و هزار و چند صد لایک هم خورده. نمی‌دانی پس از شاملو، چه شاعرانِ لایک‌خوری ظهور کرده‌اند آقای یزدی؛ دو هزار و پانصد و سی و پنج شاعر از هر رقم: آریایی، حسینی، … اذیت نکن آقای یزدی … سی‌دی شاملو را بده به یکی از رمانتیک‌ها… این درست که سِنی از من گذشته اما من با رسانه‌های مُدرن، غریبه نیستم؛ و این بازی‌ها را اصلاً لوس نمی‌دانم… بگذریم… بیشتر مزاحم نمی‌شوم [بیشتر مزاحم نشو] برو استراحت کن.

ادامه دارد…

girl-in-library

کسی هست آیا نداند که «خاورمیانه‌ی پاک»، ریشه‌ی تمام مشکلات خود را در «غربِ ناپاک» می‌جوید؟!

کسی هست آیا نداند که «غربِ خوشبخت»، آسایش و رفاه خود را به «آفریقا و خاورمیانه‌ی بدبخت»، مفت نمی‌بخشد؟!

کسی هست آیا نداند که شهرهای بزرگ اروپا و از جمله پاریس، همواره شاهد تنش‌های شدید اجتماعی و طبقاتی بوده‌اند؟! و این تضادها و درگیری‌ها تا همین ده بیست سال پیش، از طرف جامعه‌شناسان رادیکال غربی، با تکیه بر نابرابری‌های وحشتناک طبقاتی، تحلیل و شکافته می‌شدند؟!

کسی هست آیا نداند که اروپا، پس از افزایشِ جمعیتِ مهاجرِ در دو سه دهه اخیر، که از کشورهای اسلامی به ویژه آفریقا به اروپا راه یافته‌اند، آشکارا اعلام کرده که تمایل زیادی به پذیرش و جذبِ این مهمانان ناخوانده ندارد؟!

کسی هست آیا نداند که رسانه‌های فراگیر این کشورها هر روزه خبر می‌دهند که این مهاجران، مشکلاتِ «عجیب» و تازه‌ای با خود آورده‌اند؟!

کسی هست آیا نداند که میزبانان اروپایی به تلخی می‌گویند: ما که دعوت‌شان نکردیم؛ به زور آمدند و خود را به ما تحمیل کردند؛ پس مسئولیت‌شان با ما نیست؟!

جوانانِ مهاجری که با توهّماتِ رؤیایی، از «وطنِ جهنمی» به سوی «بهشتِ برین» فرار می‌کنند، اگر موفق به بازگشایی دروازه‌ی بهشت شوند، فوراً از خواب بیدار می‌شوند؛ تبعیضات قانونی و غیر قانونی را در زندگی اجتماعی‌شان هر روزه تجربه کرده و به حاشیه پرتاب می‌شوند. و چه‌کسی از انزوا در جامعه رنج نمی‌برد؟! این گروه رهیده از دوزخ و مانده در برزخ، دست‌مایه‌ی ارزانی برای پیوستن به گرایش اسلام سیاسی نوظهور هستند. گرایشی که در مساجدِ علنی و محافلِ مخفی، می‌تواند جوانانِ تبعیض‌چشیده‌ی بحران‌زده را به «آرمانِ رهایی‌بخشِ اسلامِ واقعی» جذب کند و امید به جادویِ فریبنده‌ی عدلِ اسلامی را در قلب‌های‌شان بگشاید.

انگیزه‌ی حمله‌ی امروز دو تفنگ‌دار، به دفتر مجله‌ای در پاریس و کشتار بیش از ده آدم را، امروز در رسانه‌ها شاهد بودم که پژوهش‌گران مسائل اجتماعی به شیوه‌ای پوپولیستی، یک‌جانبه و تنگ‌نظرانه، عمدتاً به گرایشِ مذهبی نو ظهور در میان جوانان حاشیه نشین، نسبت می‌دادند و تحلیل می‌کردند. [متأسفانه]

از آن‌ها بدتر، خیلی بدتر، این مهاجران و پناهندگانِ سیاسی چپ و راست هستند که در مقامِ «دایه‌ی مهربان‌تر از مادر» و «کاسه‌ی داغ‌تر از آش»، از تحمّلِ بالای غرب در برابرِ «تروریسمِ اسلامی» می‌نالند و گویا مایل‌ند پرچم‌دارِ یک جنگِ نهایی، علیهِ «شورشیانِ سر به هوا» باشند.

Livres-à-lire-d'une-seule

نامِ پاریس، یادآور زیباترین شهر جهان است با بهترین رستوران‌ها، زیباترین پارک‌ها و خیابان‌ها، شامپ‌الیزه، طاقِ پیروزی، برجِ آیفل و موزه‌ی لوور.

از مناطقِ حاشیه‌ای شمالِ پاریس، که محلاتی‌ست زشت، فشرده و تنگ، با ساختمان‌های خاکستریِ بتونیِ بلندِ قوطی‌شکلِ بدقواره، آپارتمان‌های کوچک اما پُرجمعیت، کوچه‌های پر از آشغال، مردمی بی‌کار، و بچه‌های شرور، بی‌عار و بی‌قرار، هیچ توریستی دیدن نمی‌کند و عکس‌های یادگاری نمی‌گیرد.

کسی تروریست از مادر متولد نمی‌شود. اما کسانی با لقبِ تروریست از دنیا می‌روند. دو برادری که اسلحه برداشتند، کشتند و کشته شدند، بازمانده‌ای ندارند خوشبختانه، که روی جسدشان گریه کنند و روی سنگ قبرشان بنوسند: تروریست.

سه چهار سالی از انقلاب گذشته بود. زخمی شده بودم سراپا. تازه فرار کرده بودم از کردستان به دانمارک. به خواب هم نمی‌دیدم شاهد سینه‌زنی یک دسته‌ی سیاهپوش عاشورایی در قلب شهر کپنهاگ باشم.

صد نفری بودند. در یک راهپیمایی نسبتا آرام، خیلی ملایم‌تر از آنچه در ایرانِ آریامهری دیده بودم، به طرف ایستگاه نورپورت در حرکت بودند. زنجیر هم می‌زدند اما لخت نبودند. بی‌آزار، بدون سر و صدا، مدّاح و عربده، طولِ خیابانی را که حتماً روز قبل، از پلیس اجازه گرفته بودند، می‌آمدند و چند پلیس هم آن‌ها را راهنمایی و مراقبت می‌کردند. مردمی کنجکاو نیز در اطراف‌شان بودند ایستاده به تماشا. [حضار بی‌کار]

بیشترشان مردهایی بودند با چهره‌های خاورمیانه‌ای. شبیهِ من. یعنی خودم. خودِ خودم. بی‌هوده نیست که از آینه متنفرم. مخصوصاً مقعّرش وقتی مرا بزرگنمایی می‌کند، جنون می‌زند به سرم. [هق‌هقِ حضار]

از آن‌جا که همه سیاهپوش بودند، جنسیّت آدم‌ها کاملاً بی‌رنگ شده بود. فقط مردها بودند که زنجیر می‌زدند. زن‌ها حاملِ پرچمهایی بودند با نماد دستهای مظلومانی. پرچمهای سیاه. سیاهتر از شب. آن‌گونه که شاعر در وصفش گفته: به سانِ زلفِ یار. به سیاهیِ موهای سرِ خودم، آن‌زمان که زیر سی سالم بود. نه الان که بی‌رنگ شده. و بی‌رنگ‌تر هم خواهد شد. [خنده‌ی حضار]

تظاهرات بود یا نمایش؟! نمی‌دانم. میخ‌کوب شده بودم و نفسم گرفته بود. تا یادم آمد نفسی باید می‌کشیدم اگر می‌خواستم سی سال بعد، گزارش آن عاشورا را بنویسم. گزارش قابلی نیست. ویژگی‌ش شاید، فقط از آن‌روست که من همه‌چیز را عوضی می‌بینم. و مشاهده‌ی آن دسته‌ی سینه‌زنی در آن روزِ ابریِ کپنهاگ هم استثنایی نبود.

یکی از تماشاچیان، که شبیه من نبود، یعنی بور بود، نگاهم را جذب کرد. مرد شادی به نظر می‌رسید. شادی‌اش مرا ناراحت کرد انگار. به او نزدیک شدم و پرسیدم: می‌دانی چه خبر است؟

گفت: نه؛ مهم هم نیست بدانم.
گفتم: خُب، توضیح‌ش با من. به نظر من، این‌ها نمی‌بایست اجازه‌ی تظاهرات پیدا کنند.

تکان خفیفی خورد. شادی‌اش یک لحظه محو شد و گفت:
– ظاهراً اگر تو قرار بود حکومت کنی، هیچ‌کس آزاد نبود!
– من از دست این‌ها فرار کردم این‌جا.

– این‌ها؟! همه را می‌شناسی؟!
– نه، منظورم مذهب‌شان است. این‌ها را اگر در قدرت ببینی، زندگی همه را سیاه می‌کنند.

– مذهبِ خودت چیست؟
– آته‌ایست.

– کجایی هستی؟ چه کاره‌ای؟
– پناهنده. از ایران.

– تو از ایران آمدی برای ما تعیین کنی چه کسانی این‌جا در دانمارک اجازه راهپیمایی در خیابان را داشته باشند یا نه؟!
– نه، منظورم این بود که … این‌ها …

فکر کردم حتما می‌بایست معادل «مظلوم» به انگلیسی یا دانمارکی را باید پیدا می‌کردم تا داستان را ادامه دهم. نمی‌توانستم. مغزم منجمد شده بود. شنیدم که گفت: زبان اگر نداشته باشی، انتظار نداشته باش فهمیده شوی.

و شاید در آن لحظه، خیلی خسته بودم که بی‌ربط از دهنم پرید: انتظار داشتم بدانی همبستگی چیست!
– همبستگی؟! همین نیست که این‌جا می‌بینی؟! گروهی که این کارناوال را اجرا می‌کنند، نمادِ همبستگی نیستند؟!

– کارناوال؟! این اصلاً کارناوال نیست… یک دسته‌ی مذهبی‌ست که …
به من پشت کرد و چند قدمی فاصله گرفت که صدای بغض‌آلودم آزارش ندهد. او می‌خواست از تماشای آن صحنه لذت ببرد و کارِ من فقط مزاحمت بود. هیچ رابطه‌ی دل‌نشینی برای هیچ‌کس نبود.

نیم‌ساعت بعد در قطار نشسته بودم و مقصدم خانه بود. فکرم می‌چرخید. پرسش، پشتِ پرسش: چرا من از تماشای آن کارناوال لذت نبردم؟ چرا کس دیگری را هم غمگین کردم؟ چرا او منظورم را نگرفت؟ اگر می‌توانستم روان‌تر حرف بزنم، آیا فرق می‌کرد؟ چرا او فکر کرد من یک فاشیستم که تحمل آزادی دیگران را ندارم؟ از همبستگی چرا گفتم؟ چه می‌خواستم؟ حق با او بود که آن گروه نماد همبستگی بود؛ نه؟ پس چرا من عضو هیچ گروهی نیستم؟ مگر نبودم؟ چرا بریدم؟ چرا …

فکر می‌کنم پس از آن «روز تاریخی» بود که من هیچ‌گاه خودم را آته‌ایست معرفی نکردم. هیچ‌گاه به اقناعِ کسی دل خوش نکردم. از آسمان افتادم بر زمین و خاکی شدم. و «خنده» را فراموش نکردم. هیچ‌گاه. [شادی حضار]

solidarity
Photo: Ghader Shafei
پانوشت: عکسِ کارناوال، هیچ ربطی به موضوع ندارد.

مرد: گرگ تنها

اکتبر 31, 2014

به گفته‌ی روان‌شناس «مارتین اُس‌تِگور»، بخش بسیار عمده‌ای از مشکلاتِ روحی مردان، ناشی از نقشِ اجتماعی و ساختارِ بیولوژیکی آنان است. او می‌گوید: مرد گرگی است تنها؛ و رفتار او عمدتاً متأثر از رابطه‌ی رقابتی با مردانِ دیگر است. زنان هم اهلِ رقابت هستند، اما زنان به مراتب بهتر و سریع‌تر با هم‌دیگر به گفتگو می‌نشینند و با گروههای بزرگتری می‌جوشند.

پس مسائلی هستند که یک مرد نمی‌تواند برای حل‌شان از یک زن کمک بگیرد. یک مرد ناچار است که با مرد دیگری تماس داشته باشد تا متوجّه شود که او هم جدا از سایر مردان نیست.

به بیانِ تخصصی، سخن از کشمکشِ مرد، بینِ استقلال و وابستگی است. به‌ویژه وقتی‌که مرد قرار است به یک زن یا یک کودک گره بخورد، گرگِ تنها به چالش کشیده می‌شود. ایفایِ نقشِ پدر، خود به تنهایی منبعِ بسیاری از مشکلات است. و اگر چه تراپی ممکن است در مواردی راهگشا باشد اما در بیشتر موارد، غیرمعمولی نیست که مردان نتوانند بهره‌ی چندانی از تراپی ببرند.

یک تراپیست، به سختی می‌تواند یک مرد را از آن‌چه در درونش می‌گذرد به حرف وادارد. چرا که او خود را برملا نمی‌کند. او عادت دارد که در هر دو رابطه، چه با خود و چه با تراپیست، نقشِ منفعلی را بازی کند. گفتگو در باره‌ی احساساتِ درونی‌اش، مثلِ شلوغی و سروصدا در گوش‌‌اش ناخوشایند است و از آن می‌گریزد. او مردِ عمل است و حرکت به جلو.

the-lonely-wolf

نوشته‌ی: روان‌شناس «مارتین اُس‌تِگور» Martin Østergaard
از دانمارکی به فارسی: قادر شافعی