پرچم بازی [1]

آوریل 26, 2012

پرچم چیزی‌ست شبیه دم شیر. نباید با آن بازی کرد. باید خیلی احتیاط کرد. چه کار کنم بازی‌گوشم!

سالی یک بار، دو سال یک بار، سر از فرودگاه در می‌آورم. بدون پرچم…

در آن سالن خیلی شلوغ که فکر می‌کنم از همه‌ی کشورهای عالم، نماینده‌ای هست، دانمارکی‌ها با پرچم‌های سرخ‌وسفیدشان خیلی چشمگیرترند؛ خودشان هم سرخ و سفیدند. چشم نخورند خیلی خوشگل‌ند. نیت بدی ندارم. فقط نظاره می‌کنم! من چه کنم، نمی‌توانم چشم‌هایم را ببندم؟! تقصیر خودشان است. اگر چادر مقنعه سرشان می‌کردند از مشاهده‌ی زیبایی‌شان محروم بودم در عوض یادم می‌ماند برای چه آمدم فرودگاه! به استقبال کی آمدم؟

مهمانِ دانمارکی‌ها خیلی سریع از دروازه‌ی تازه واردها می‌آید درون. دستهای پرچم‌دار به پرواز در می‌آیند. فقط دست نیست، روح‌شان هم در جنبش است. هم‌دیگر را بغل می‌کنند و راهی می‌شوند. دسته‌های دیگری جای آنها را می‌گیرند و باز آدم‌ها، انتظار و پرچم‌ها.

زمانِ انتظار من، خیلی طولانی می‌شود… پلیس فرودگاه بد گمان است به مهمان یا مهمان‌های من. کنترل‌شان طول می‌کشد. هیجان آدم، کم و کمتر می‌شود و خستگی مجبورت می‌کند نشیمن‌گاهت را لم بدهی روی زمین…

سر و کله‌ی چهره‌های نیمه‌آشنا، کم‌کم ظاهر می‌شوند. چهره‌هایی که انگار از هزار سال پیش آمده‌اند یا از سیاره‌ی دیگری! چادر مقنعه‌شان را برداشته‌اند اما هنوز غریبه‌اند وحشتناک! ده برابرِ وزن‌شان، بار و بندیل می‌کشند از جلو و از عقب، و مطمئن‌م هیچ پول اضافی هم برای اضافه بارشان نداده‌اند! به این می‌گویند: زرنگی!

خرت و پرت‌های‌شان را هر بار دیده‌ام از خستگی، هیجان و دستپاچگی، ولو ریخته رویِ زمین از واگن‌ها. کیسه‌های پلاستیکی ساختِ وطن، چه بدشکل‌اند؟!

به‌زودی باید مهمان من از دروازه رد شود و … امیدوارم شکل این‌ها نباشد… فقط یک ساک دستی سامسونایت دستش باشد… مثل دانمارکی‌های سرخ و سفید!

 ادامه دارد…

Advertisements

سردشت من [7]

آوریل 24, 2012

بابام نشسته بود جای خودش، در دکان‌ش. و من که ده دوازده سالم بود به جای این‌که بروم در کوچه‌ها با هم سن و سال‌های خودم بازی کنم، نشسته بودم روی پله‌ی جلو دکان و ناظر رفت‌وآمدهای توی خیابان بودم. بابام بد جوری وسواس داشت که هیچ پشه و مگسی به دکان‌ش راه نیابد. پشه‌کش دست‌ش بود و خون صدها پشه‌ی موذی به همه جا می‌آلود. و من داشتم کسل می‌شدم از تماشای مردمی که سرشان در لاک‌شان فرو رفته بود.

یادم آمد بابام در صحبت‌هایش با دیگران، گاه بی‌گاه، به‌جا و بی‌جا، حمله می‌کرد به «توده» و «دموکرات».

من آن‌روز جرأت کردم بپرسم: «دموکرات چیست؟»
گفت: حدادها، حسن‌پورها… دیگر یادم نیست چه کسانی را نام برد.

– نپرسیدم دموکرات «کیست» پرسیدم: دموکرات «چیست»؟
پاسخ کوتاه بود: هرج و مرج، نا امنی، عشایر، ترور…

بعد پرسیدم «توده» چیست؟

گفت: «سعدون ذکی» و با اشاره‌ی انگشت، شخصی را نشان‌م داد که در آن لحظه، اتفاقی رد می‌شد از خیابان.

سعدون ذکی را می‌شناختم. شوخ و شنگول بود. شادی بچگانه‌ای در صورتِ همیشه برافروخته‌اش از حافظه‌ام محو نمی‌شود. بورِ بور بود. هیجان بود در رفتن‌ش. مست بود انگار. بلند حرف می‌زد با خودش. و می‌خندید قاه قاه به گفته‌های خودش…

– نپرسیدم توده «کیست»، پرسیدم: توده «چیست»؟

با عصبیت جوابم داد: مرام اشتراکی. هر چه مردم دارند، با هم تقسیم کنند. فلان حمال هم که آهی در بساطش نیست سهیم شود در دارایی و ثروت ما. [عصبیت‌ش بیشتر شد] فقط این نیست؛ کمونیستها ناموس ندارند! زن‌ها را هم اشتراکی می‌کنند. بچه نمی‌داند باباش کیست.

بابام تا حدی موفق شد نفرت از کمونیسم را در دل‌م بکارد.

چند سال بعد، به توضیحات بابام شک کردم.

تمام سال‌هایی را که من در دانمارک زندگی کرده‌ام، مطلب جمع کرده‌ام راجع به کردستان. بیشتر مطالب را از اینترنت برداشته‌ام.

خیلی راحت است: مطلب را که مشخص کردم، دگمه‌ی Ctrl و دگمه‌ی C را همزمان فشار می‌دهم که جایی در حافظه‌ی کامپیوتر کپی می‌شود. بعد دگمه‌ی Ctrl و دگمه‌ی V را همزمان فشار می‌دهم در یک صفحه‌ی Word که تازه باز کرده‌ام. به همین آسانی یک نسخه از مطلب، مال من می‌شود بدون آنکه یک شاهی برایش پول داده باشم!

کتاب هم زیاد دارم در باره‌ی کردستان. در آینده شاید به‌دردم بخورند.

اسم کتاب‌ها خیلی رسمی‌ست و مضمون‌شان رسمی‌تر.

یکی از کسل‌کننده ترین کتابهایی که داشته‌ام، تاریخ کردستان نوشته‌ی دکتر عبدالرحمان قاسملو بوده. همه‌اش را ورق زده‌ام. پُر است از نمودار و آمار. کتابی‌ست قطور. اصلاً خواندنی نیست. یا شاید علاقه‌ی من چیز دیگری‌ست. من دنبال حکایت‌م!

خودِ قاسملو شخصیتی‌ست که مطالعه‌اش کرده‌ام. در یک سخنرانی که در مهاباد اجرا کرد در میدان شاه یا چوارچرا یا هرچه اسمش بود، رفتم سابلاغ و دیدم‌ش.

چند ماهی گذشته بود از انقلاب. رفتم جلو که از نزدیک ببینم‌ش. فاصله‌مان ده متر بود. نه! کمتر…

هیچ متری همراهم نبود که فاصله‌ام را با قاسملو دقیق اندازه بگیرم. اجازه بدهید که روی این ناروشنی، بیشتر فکر کنم.

ادامه دارد…

سردشت من [5]

آوریل 23, 2012

چهل سال پیش، در سردشت، با ابوبکر شمامی دوست شدم. «عبو» صدایش می‌زدم.

در دانمارک بود که شنیدم «عبو» در بمباران شیمیایی سردشت، از دست رفت.

مرگ دردناکی بوده حتماً. دلم درد آمد.

چه سالی بوده مهم نیست. مهم این بود که من یکی دیگر از دوستان قدیمی‌ام را از دست دادم.

شنیده بودم از همه که هم بابای من، هم بابای «عبو» ساواکی بودند هردو.

من از بابام نپرسیدم که آیا او ساواکی‌ست؟

«عبو» از باباش نپرسید که آیا باباش ساواکی‌ست؟

می‌دانستم، بهتر است بگویم حدس می‌زدم که بابای من گزارشاتی می‌فرستاد به ساواک.

گزارش نبود در واقع اختلافات شخصی و خانوادگی بود، تحریف می‌شد با رنگ و بوی سیاسی و می‌رفت ساواک!

می‌دانستم، بهتر است بگویم حدس می‌زدم که بابای «عبو» هم گزارشاتی می‌فرستاد به ساواک.

گزارش نبود در واقع اختلافات شخصی و خانوادگی بود، تحریف می‌شد با رنگ و بوی سیاسی و می‌رفت ساواک!

پدران ما گزارش می‌دادند به ساواک که آهای ساواک، فلانی را برو بگیر! زندانی کن! که من دلم خنک شود.

هیچ اختلاف سیاسی بین شمامی و شافعی نبود! تا دلتان بخواهد دشمنی بود و کینه‌ی شخصی…

سخت است، نادرست است بچه‌ها را با «کینه» پرورش دادن.

خیلی تلاش کردم در این کینه‌ها سهیم نشوم. تا حدی هم موفق شدم. با «عبو» دوست شدم و رویش حساب می‌کردم.

ما نسل تازه‌ای بودیم با تحصیلات بالاتر، دیدی روشنتر و قلبی پاکتر از پدرانمان.

ادامه دارد…

آفرینش آدم

آوریل 13, 2012

در این دانمارک کوچک ما، موزه هست فراوان. یکیشان به اسم Glyptotek پر است از پیکره های مرمری. اصل و کپی. مرد و زن. کارهای رنسانس به بعد چشمگیرترند.

بیشترشان لختند. آدم حالی به حالی میشود. هم از دیدن کمال زیبایی، هم از مهارت و خلاقیت.

نقاشی دیواری که اینجا میبینید، ربطی به دانمارک ندارد. در ایتالیاست. من ندیدمش

آفرینش انسان را نمایان کرده… اینگونه بوده که خدا آدم را آفریده. بعد روحی در آن دمیده.

میشل آنجلو این قصه را جاودان کرده در اثرش.

از انگشت خدا روحی منتقل میشود به تن گلی آدم. و آدم جان میگیرد…

حکایت عزت کوره

آوریل 11, 2012

خوش آمدید به سردشت چهل و چند سال پیش… صحنه‌ای را بازگو می‌کنم که تقریبا هر روز اتفاق میافتاد در خیابان اصلی شهر که آن‌روزها ماشین در آن خیلی کم بود. هر چه بود، خودروهای ارتشی بود. تک و توک جیپ شخصی بود و چند استیشن مسافربری.

روستایی‌ها هر روز می‌آمدند به شهر که ماست و پنیرشان را بفروشند و بجای آن قند و شکر بخرند. بازار نفت و روغن نباتی، گرم بود…

دستفروشی بود به نام عزت. با یک چشم کور، که پسوند داه بود به نامش: عزت کوره. این حکایت عزت کوره است که مینویسم. یا به زبان کُردی: عززه‌ته‌ کوێر

هشدار می‌دهم! دردتان میاد اگر آدمید. کلیک کن برو اگر مرغدلی. بمان و بخوان اگر سنگدلی.

عزت کوره از دیاری دیگر آمده بود به سردشت. مثل مهاجر. لهجه‌اش آذری بود. کُردی را با لهجه‌ی غلیظ آذری حرف می‌زد.

می‌گفتند خواهری هم دارد که کمتر کسی او را بیرون از خانه دیده بود. از همه می‌ترسید. اسمش زهرا بود. به کوردی: زارا عجم.

عزت کوره فروشنده‌ی لباس‌های کهنه بود. چند سالش بود؟ سی؟ چهل؟ پنجاه؟ برای کسی مهم نبود.

لباس کهنه‌ها را می‌گرفت روی دوش و سلانه سلانه می‌پیمود خیابان را. از سرچشمه به بیمارستان و برعکس. بی‌صدا میامد و بی‌صدا می‌رفت.

– چرا بی‌صدا؟! آیا بهتر نبود دادی بزند یا فریادی که دیگران را متوجه کند که او چیزی برای فروش دارد؟

شاید این کار را کرده اما چون لهجه اش درست نبود، باعث تمسخر می‌شد و این سخت بود برای او که غرور داشت. او مهاجر شهر ما بود. غریب ترین و بیکس ترین بود. هر کسی راحت میتوانست اذیتش کند.

و چرا نکنند؟ چه تفریحی با صفاتر از اذیت عزت کوره با آن لهجه‌ی آذری … کور هم هست… کسی را هم که ندارد… خواهرش هم که خود را در خانه زندانی کرده…

ناگهان یکی شروع می‌کرد: آهای عزت! خواهرت زهرا خانه است؟

عزت جواب میداد: کُس مادرت خانه است؟ و صدای قهقهه‌ی آزاردهندگان در خیابان شهر می‌پیچید…

دکان‌دارها دیده بودند این نمایش را به دفعات و کرات، با اینهمه می‌ایستادند به تماشا. تاتر شهر اینجا بود.

یک نگاه من به عزت کوره بود با دهنی کف کرده و نگاهی برافروخته. و آن جسمی که لرزان بود از ترس و خشم. غضبناک بود. نگاه دیگرم به بازاریان بود: با تبسمی شرورانه و … بعضی‌هایشان کشیده های حج به سر داشتند.

آهای عزت! چقدر پول بدیم با خواهرت حال کنیم؟

حمله‌ی گروهی به عزت شروع شده بود از همه طرف… یکی از گروه حمله می‌کرد به عزت از آن طرف که کور بود و لباسها را از روی دوش او می‌کشید. دار و ندار عزت ولو میشد کف خیابان و هیجان تازه ای به صحنه می‌افزود…

عزت اهل التماس نبود. می‌گشت دنبال سنگی که پرت کند به دیگران. و می‌کرد. سنگ بزرگ هم می‌انداخت. اما این آرزو به دلم ماند که سنگش بخورد تو سر یکی.

خدا با عزت نبود. عزت تنها بود. تنها بازیگر تاتر شهر ما، هر روز می‌آمد به خیابان شهر که بازاریان را بخنداند.

اجرای این نمایش به عزت تحمیلی بود. برای عزت هیچ اعصابی نمانده بود. راستی چرا نمی‌رفت از سردشت؟ بره جایی دیگر زندگی کند.

در طبیعت وحشی گاهی دیده‌اید که گرگی سیر، بازی می‌کند با بره‌ای. فقط گاهی، نه هر روز و نه برای تفنن. در طبیعت وحشی شهرم هر روزه من شاهد بودم که آن گرگها حمله کردند به آن بره. برای تفنن. هر روز زخمی ترش کردند و نکشتندش که ابزار خنده‌شان روز بعد هم بیاید خیابان.

چهل و چند سال گذشته از آن زمان. عزت مرده. خواهرش مرده. از آن گرگ‌ها کسانی مرده‌اند. دیگران زنده‌اند.

شرمنده‌ی عزتم. یک بار به او نزدیک شدم با نگاهی ترحم آمیز و شرمگینانه. نگاهم را نفهمید. مشت‌ش را نشانم داد. و من ترسیدم. عقب کشیدم.

عزت در تمام زندگی‌ش، محبت ندید از همشهریان من.

نام عزت، شایسته ی جاودانگی‌ست.

بچه که بودم در سردشت، همسایه بودیم با خانواده‌ی احمدِ عکاس. دیوار‌به‌دیوار نبودیم، چند متری فاصله داشتیم. خانه و دکان‌شان با هم بود.

جلوِ خانه‌شان همیشه آشغال بود. اصلاً هم یادم نیست که بوی آشغال‌ها اذیتم کرده باشد. برعکس، روزی نبود روی آشغال‌ها پا نگذاشته یا دست نکرده باشم توی خرت و پرتهایی که از تاریک‌خانه‌ی عکاسی‌شان پرت می‌کردند بیرون، دَمِ در.

هیچ‌وقت دعوتم نکردند بروم تاریکخانه‌شان را ببینم. از بیرون آن‌قدر سر کشیده بودم توی خانه‌شان که چشم‌غُرّه‌هایشان برایم عادی شده بود. ترسم ریخته بود.

می‌خواستم بدانم آن قرقره‌ها و لوله‌های کاغذی شش سانتی که یک طرفش ارغوانی مات و طرف دیگرش سیاه بود، چه نقشی در کارِ عکاسی داشته که بعد بی‌خاصیت و آشغال شده.

عمویم علی که دو سال از من بزرگتر بود و خیلی پول‌دارتر، روزی یک دوربین لوبیتل خرید و سوال من جوابی یافت: فیلمی که می‌گذاشت تو دوربین، حفاظ داشت. کپیِ آن لوله‌ی کاغذی که …

فکر می‌کنم علی، تنها پسرِ شهر بود که با وجود سنِ کم‌ش، دوربین داشت.

مادرم می‌گفت عکاسی حرام است. هرکسی که عکس می‌گیرد یا نقاشی می‌کند، مجازات‌ش در روز قیامت، این خواهد بود که مدل‌هایش را زنده کند.

چطور مادر؟! مگر ممکن است؟! اگر نتوانستم زنده‌شان کنم، چه؟ من که نقاشی می‌کنم گناهست؟

مادرم مطمئن نبود به حرف‌ش. آن‌قدر می‌پیچاندمش که کلافه می‌شد. درمی‌ماند که از نقاشی‌های من تعریف کند یا سرزنش.
می‌گفت: دعا می‌کند برای من که بخشیده شوم.