تلفن زنگ زد از فنلاند…

مه 7, 2012

دیروز صبح، تلفن زنگ زد! یک‌بار دلینگ… دو بار دلینگ… مثل هر بار، با دستِ راست، گوشی را برداشتم و چسباندم به گوشِ راستم. روبرویِ کامپیوتر نشسته بودم.

– ب. س. هستم. سلام!
– سلام! از کجا؟

– از فنلاند… ب. س. هستم… یادت نیست در مجلسِ یادبودِ رحمان …؟
– یادم آمد… معذرت!

– خوبی خوشی؟ حالت چطور است؟
– خوبم من مرسی. شما چطورید؟

او کُرد و من کُرد. او گفت و من گفتم. این ترجمه‌ی گفت‌وگوی‌مان به کُردی‌ست، خلاصه شده.

هیجان بود در صدایش یا شور؟ یا دل‌شوره؟ یا هر سه؟! لحنش خودمانی بود. خبری می‌خواست به من بدهد که به نظرش خیلی مهم بود. فکر می‌کرد برای من باید مهم‌تر هم باشد.

گفتم که اول از خودت بگو؛ خوب نمی‌شناسمت.

گفت که با طرفداری از چریکهای فدایی شروع کرد و بعدش پیوست به حزب دموکرات… سال‌های زیادی با دموکرات‌ها بوده و دیگر نیست… اخبار کردستان را از فنلاند دنبال می‌کند… اتفاقاتِ گذشته کُردستان مهم است برایش…

رسمِ ادب را به‌جا آوردم و خبرش کردم حال و آینده‌ی کُردستان مهم است برای من هم مهم است و من هم خیلی زود از تشکیلات بریدم.

او خبر نداشت. نفهمیدم چرا دل‌سرد شد یک‌هو! مگر غیر از این است که هم من و هم او، زمانی به یک تشکیلات سیاسی چسبیده بودیم و دست آخر جدا شدیم؟! چرا هیجانش کم شد؟!

گفت خبر این‌ست که در محل اقامتش به کسی برخورده که جنایتکار است!

پرسیدم چه کسی؟ چه شده؟

گفت: جنایت! به کسی برخورده که می‌بالد به قتل و جنایت‌هایی که کرده!

پرسیدم: کجا کرده؟ چه سالی کرده؟ چرا کرده؟

گفت که آن فردِ جانی، همه جا می‌بالد به قتل‌هایی که کرده!

گفتم که او باید بدجوری مریض باشد و روانی…

گفت نه، ماجرا سیاسی‌ست.

و پرسید: یادت نیست آن سالی که کومله و دموکرات با هم درگیری داشتند؟

گفتم البته که یادم مانده. سی سالی گذشته از آن زمان.

او خبر داد که یکی از این قاتل‌ها الان در فنلاند است. دموکرات است و خودش همه‌جا اعتراف می‌کند که سه کومله‌ای را در مقر برده‌سور خودش کشته! با غرور و افتخار یاد می‌کند از آن شاهکارش! و پرسید: خاطرت مانده آن سه نفر؟

اسم دو تاشان یادم آمد. هر دو از بهترین دوستانِ من بودند و سومی دختری بود که من نمیشناختمش. فقط می‌دانستم که هم‌شهری بودیم… گفتم: خیلی حیف شد. هر چه بود، گذشت و تمام شد. من انتقام‌جو نیستم.

او تعجب کرد و من ناچاراً توضیح دادم که به تعقیبِ پرونده‌هایِ افرادِ درگیر در آن جنگ و محاکمه‌شان علاقه‌ای ندارم. من با پدیده‌ها سر و کار دارم نه با اشخاص. روانشناسی اجتماعی شاید بتواند رفتارهای این آدم‌ها را توضیح دهد. به‌فرضِ آن‌که چنین فردی محاکمه و اعدام شود، چه مشکلی حل شده است؟

نومیدانه پرسید که آیا شماره تلفن […] را ندارم که با او تماس بگیرد.

گفتم نه؛ آدرس بلاگم را به او دادم که اگر مایل بود سری بزند و چند تا کلیک کند. متأسفم نتوانستم کمکش کنم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: