جشن دیشب!

مه 18, 2012

صدایم بدجوری گرفته… شبیه خرناسه شده… دیشب حدس می‌زدم که امروز بدصدا خواهم شد… حنجره‌ی من ضعیف است؛ به دلیل شلوغی جشن دیشب، صدایم امروز گرفته در عوض ذهن‌م از هر روز روشن‌تر است. در جشن‌های ایرانی که صدای موسیقی بیش از حد بلند است و از ظرفیت سالن بالاتر است آدم مجبور است صدایش را بلند کند. صدای بلند من، همان داد است. داد که می‌زنم هنوز با منطق داد می‌زنم نه بد دهنی، نه هرزه گویی، نه بد و بیراه، نه چرت و پرت، نه شر و ور… من مجبورم داد بزنم که صدایم را بشنوند!

پیچِ صدایِ دستگاههای پخشِ موزیک را تا ته می‌پیچانند، و با این‌همه ناراضی‌اند! هر از گاهی یکی از رقصندگان دستی می‌زند به آن پیچ که چرا نمی‌شود بیشتر پیچاند! اسم‌ش اصغر است! اصغر از من نظر نخواست… اگر می‌خواست، نظر من روشن بود: نپیچان بیشتر، اصغر جان! کلّه‌ات باد می‌کند! اصغر می‌گوید: کله را باید بر باد داد… باید حال کرد و حال می‌کند! و من ناچارم از تماشای اصغر حال کنم…

ظرفیت بلندگوها خیلی بالا بود اما نه… اینقدر نبود که همه را راضی کند… هر چند دیوارها میلرزیدند… انعکاس صدا در آن فضا صداهایی شبیه به غرش شیر و زوزه ی گرگ هم اضافه میکرد. جدا از اینها کیفیت فایل صدا که یوتیوب است یا ام پی سری، همین است که هست. ول کن قادر، حال گیری نکن! مجلس جشن است و مهمانی! مستی و رقص و خل بازی… غر کم بزن! درها بازند و کسی مانع نیست که تو جیم شوی! خیلی هم باید دلت بخواد! قاطی شدی شادی کنی نه حالگیری…

این مهم نیست که آیا آن دو بلندگو توان پخش آن تعداد وات صدای روشن، خالص و زلال را دارند یا ندارند… مهم اینست که همه مستند چه با الکل چه بی الکل… همه شادند و میرقصند. من هم شادم. نمیرقصم. نرقصیده بیشتر شادم. اگر اذیت میشدم میتوانستم بروم جای خلوتی. در آن جشنی که دیشب بود صدای بلند موسیقی ایرانی را همه دوست داشتیم از جمله یا شاید برای آنکه با نوستالژی مان عجین شده… این درست که برای من کمی شلوغ بود در عوض عناصر شادی بخش آنقدر بود که این به آن در. منصفانه نگفتم موازنه ی درستتر، سه به یک بود به نفع عناصر شادی بخش.

شصت و یک نفر بودند دیشب. خودم نشمردم خل که نیستم! از صاحب خانه پرسیدم. من اگر آنجا نبودم تعداد شرکت کنندگان جشن دیشب یک عدد روند میبود. حضور روی ماه من یکی افزود به شصت و این جمعبندی را بهتر است بیشتر کش ندهم… شصت و یک! نه یک بیشتر نه یک کمتر…

شاید گاهی فکر میکردم که من دیشب به نوعی نماینده ی کردستان در آن جمع بودم و اگر نبودم دیگران فارسی زبانانی بودند از شهرهای مختلف ایران و یک خانواده ی لر هم بودند که با من خیلی صمیمی اند. کرد و لر بهم نزدیکترند. در کپنهاگ هم یکی از بهترین دوستان من لر است و اسمش مسعود است. اصغر را نمیدانم اصلش کجایی است. فکر میکنم آبادانی است. مدتها فکر میکردم عرب است بعدش خودم چند سال پیش شاهد بودم چند بار پرت و پلا گفت علیه عربها یا مسلمانهای مهاجر… خوب یادم نیست… یادم مانده که من فاصله گرفتم. همسر اصغر هم سبزه است و آبادانیتر از اصغر! اینها تو رقص بندری میدان داران اصلی اند و با موسیقی بندری لرزشهایی در سینه و بالاتنه به نمایش میگذارند که دیدنی است. عرب خوزستانی نماینده ای نداشت در جشن دیشب در عوض یکی دو تا از آن خانمها عربی رقصیدند آنقدر زیبا که رقاصه ی رقص شکم تاترهای لاله زار را میگذاشتند جیبشان! البته اگر جیبی داشتند که نداشتند! یک ذره لباس چقدر مگر جا دارد که یک جیب بزرگ هم روش بدوزی؟!

همه شان مست بودند. بعضی ها با الکل دیگران بی الکل. من از گروه دوم بودم. حواسم بود به همه شان. عجب شاهکاری است این الکل که محمد زکریای رازی کشفش کرد. الکل که در خون میرود در یک پروسه ی شیمیایی تبدیل میشود به کرمهایی ریز و درشت در ماهیچه های سراسر بدن. اسم آناتومیک بیشتر ماهیچه ها یادم رفته کمابیش… هر ماهیچه از تعداد زیادی فیبر ساخته شده و با انقباض و انبساط آنها اعضای بدن به حرکت در میآیند. آیا ورود الکل به خون و بعد از آن به ماهیچه ها است که به خل بازی منجر میشود یا مغز است که فرمانهای غیر عقلانی و خل مابانه را صادر میکند کمی شک دارم… در این اما شک ندارم که الکل شادی به ارمغان میاورد. تعجب من بیشتر از این است که چگونه شادی جمع به من سرایت میکرد! بدون حتی یک قطره الکل در خونم!

بچه ها هم شرکت داشتند از ریز تا درشت. درشتهاشان هم سن و سال نیکی بودند. دخترها خیلی خوب میرقصیدند. گویا کلاسهای رقص میروند یا از مامانشان یاد میگیرند! به من چه! دنیا کمی شلوغ پلوغ شده و من وقت و حوصله ام کم شده که این مسأله را در جا روشن کنم. هم سن و سال پسرم نیکی، چند تایی دختر خیلی ناز بودند و دلم سوخت به حال نیکی که انگاری تحریم کرده همه ی جشنهای ایرانی و کردی یا شاید در کل شرقی را. نیکی در جمع ما نبود. به تنهایی مانده خانه در کپنهاگ و شک ندارم خوشحال است که بابا مامان را راهی مالمو در سوئد کرده!

نیکی مغرور است. تحملش خیلی کم است. شاید هم خجالتی است. غر میزند یک عالمه… تحلیلهای تئوریک پیش من ارائه داده در برخورد به موسیقی ایرانی که در کل خیلی منفی است. نیکی خودش به تنهایی حرف میزند و من نمیتوانم با نیکی در این زمینه دیالوگ کنم چون اصلا حاضر نیست حرف بشنود. یا درستتر این که به خودش حق میدهد حرف آخر را بزند به این دلیل که او موسیقی کار میکند و من موسیقی میشنوم فقط! نیکی مشغول است به سختی. گاهی به خودش اجازه میدهد دست من را از روی ماوس و کیبورد کنار میزند و در یک صفحه ی تازه براوسر آدرسی را به سرعت تایپ میکند و صدایی که شبیه موزیک است از بلندگو پخش میکند. و من دریافته ام که فقط گوش کنم، بدون نظر سنگین ترم! نیکی نظر من را نمیپرسد. نیکی هم شباهتهایی به من دارد. او نود و نه درصد تولیدات موسیقی اش را راهی آشغالدانی کامپیوترش میکند و من همان درصد تولیدات هنری و عکاسی ام را راهی آشغالدانی کامپیوتر خودم میکنم. شانس آورده ایم که هر کداممان یک آشغالدانی مستقل داریم اگر نه خطر انفجار میبود!

جای نیکی خالیست اینجا! اگر بود شاید با این دختران زیبا دوست میشد… دوستی مگر چیز بدی است؟! پس اینهمه مردم در فیسبوک علاف اند؟! نیکی از باباش خل تر است! در سن نیکی من چه میکردم؟ در مهاباد چه میکردم؟ قصه من چه سنگین است چه طولانیست… اینجا اصلا نمیگنجد… در سن نیکی چه میکردم؟ به روشنی یادم مانده… فکر میکردم و فکر… و باز فکر… آیا فکر بود یا خیالات و یا رویا؟ چقدر فکر و چقدر رویا؟ در مهاباد تنها بودم با خیالات و رویاها… سنگینترم اگر اسمش را بگذارم: فکر و فقط فکر!

باور کردنش خیلی سخت است که با خیالات زنده ام! منطق هم اصلا کم ندارم! در مدارس عالی دانمارک به من گفتند که من هم مثل آنهایم… خنگ تر نیستم! پس چرا بحران زده ام؟! چکار کنم به دیگران بفهمانم که من جدی ام! خیالات من جدی تر از واقعیات دنیای شما هستند. چرا پندارید من دیوانه ام؟!

در میان بستگان من یکی بود که یک بود… دو تا نشد… نخواهد شد… عشق من بود… اسمش «بزرگ» بود… همه میگفتند که او دیوانه است به این دلیل که او با کسی دیالوگ نمیکرد… در مونولوگ بود با خودش… به او خواستم نزدیک شوم به آرامی… به من فهماند: فاصله! چند متر؟ دو متر؟ سه متر؟ همین حدود… نزدیکتر به او هیچگاه نشدم… فرار میکرد از آدمها! از من چرا؟ آخر ننه جان؟! من نوه تم!
هرگز نشد مادر بزرگم را بغل کنم یا او مرا بغل کند

نیکی به من نرفته… در دنیای دیگری بزرگ شده و با آدمهای مهمتری سر کلاس نشسته… در مدرسه کتک نخورده… نمیدانم چقدر حساس هستید به عمومیت دادن… یا تعمیم دادن… نیکی شبیه دانمارکی هاست بیشتر، تا ماها… ما کی هستیم؟!

قدیمترها میترسیدم از ساده کردن مسائل پیچیده. الان ترسم ریخته کمی… این امکان هست با یک سؤال ساده شروع کرد و کم کم بسطش داد…

در جشن دیشب، چند بار چند مهمان کنجکاو در فرصتهایی به من نزدیک شدند و پرسیدند: کردستان چه خبر؟ و از حالتشان پیدا بود که دنبال پاسخ ساده ای هستند… مثل آواره در آمستردام که با من دوست انترنتی است.

«کردستان چه خبر» سؤال خوبیست اما جواب خوبی آیا دارد؟!

این سؤال را من لت و پارش میکنم آنقدر که به بینهایت سؤال تجزیه شود. برای تفنن نیست اصلا! ضروریست…

از مهمانان کنجکاو جشن دیشب پرسیدم که آیا بلاگ مرا میخوانند؟ دو سه تایشان میخواندند. به یکی هم آدرس دادم. یک مشتری بیشتر… همه را دوست دارم سهیم کنم در طرح سؤال های هر چه بیشتر. پاسخ سؤال در فهم سؤال است!

شب قبل از دیشب یا دو شب پیش رفتم دانشگاه کپنهاگ که دعوت کرده بود از رضا علامه زاده و تازه ترین فیلمش را دیدم. دانشگاه کپنهاگ تا کنون بارها از نویسندگان و هنرمندان ایران دعوت کرده و من رفته ام… نماینده کردستان هستم اینجا در دانمارک… رقیبانی هم ندارم انگاری…

Photo: Ghader Shafei

Advertisements

6 Responses to “جشن دیشب!”

  1. zendehyad Says:

    قادر جان از نکته های خوبش که بگذریم، این بار کمی شلوغ شده. معلوم نیست در باره موسیقی است، یا جشن، یا مشکل نسلها و اختلاف شرایط زندگی، و یا ناهمخوانی نویسنده با محیط. یک مرکز یا یک محور ندارد و تأثیرش کم میشود، چون خودت بهتر میدانی که انسان در یک تصویر روی دو مرکز نمیتواند یکسان تمرکز کند. البته میتواند یک نوشته از هزاران چیز صحبت کند، اما باید بتواند در آخر واحد و یک پارچه به نظر برسد. اینجا گویا تکه های خوب و قشنگی که رنگهای ناهمخوان دارند، به هم وصله شده اند.
    اگر با این گفته ها مخالفی، دوست دارم که چرائی اش را بشنوم. البته اگه حوصله اش را داشته باشی.

    شاد باش و دیر زی


    • مسعود جان سلام!
      این نوشته در باره ی جشن دیشب است. اتفاقاتی را بازگو کرده ام که در نزدیکترین لایه اتفاق میافتند میتوان گفت سطحی هستند.
      کم کم به لایه ی دورتری فرو رفته ام که ربطی به لایه ی بالایی ندارد… به عمق رفته ام.
      در پایان دوباره پیوندی داده ام به لایه ی بالایی. بهتر است بگویم به خیال خودم تلاش کرده ام که این پیوند کاملا پاره نشود.
      در دنیای تصویری، ترکیب این گونه ی لایه ها امکان پذیر است. من متأثر از فضاهای تصویری هستم.
      هنوز وقت دارم به انتقادت فکر کنم… مرسی!


  2. هر وقت ميبينم و يا ميشنوم و البته اينبار خوندم كه بچه هاى مهاجرين ، يعنى نسل دوم ، مثل ما نيستند و بيشتر گرايش دارن به اينها ، يه غمى تو سينه ام حس ميكنم !!! هرچقدر هم با دليل و بى دليل ميخوام خودم را رها كتم از اين غم نميشه


    • این امکان هنوز هست که نیکی در چند سال آینده چند شخصیت عوض کند… ناامید نشو!


      • من هيچوقت نا اميد نميشم ، ولى ميدونم اگه مادر پدرها نيكى و نيكيها را رها كنند اون تغيير شخصيت قطعاً سمت ايرانى بودن نخواهد بود


      • آواره جان؛ شک کن در نظرت!
        چند نمونه سراغ دارم که بچه ها به این دلیل رو کرده اند به تغییر هویت که از بابا مامان فاصله بگیرند. گاهی شده که بابا مامان را شوک گرفته از تغییر ناگهانی شخصیت بچه هاشان و رو کردن به هویت ایرانی بدون آنکه پدر مادر تاثیری داشته باشند. چه فاکتورهایی و به چه شکل عمل میکنند در تخصص من نیست الان… اما گاهی فکر میکنم دانمارکی شدن نیکی چه عیبی دارد؟
        تو به من بگو! چه عیبی دارد؟!
        میخوای که نیکی آواره شود در آمستردام؟!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: