بازگشت از سوئد به دانمارک…

مه 20, 2012

ا

از مالمو برگشتم به کپنهاگ. نیم ساعت بیشتر طول نکشید که رسیدم دم در خانه‌ای که اسم … روی در است. شانس آوردم جریمه نشدم.

اینجا خانه‌ی من است هرچند که من یک مکان دیگر هم دارم که فقط یک اسم روی درش حک شده است. روزها را من آنجا هستم و کار می‌کنم. دو دسته کلید در دو جیب شلوارم کمی سنگین است برای من که ریزه‌ام. دسته کلید آن خانه را همیشه می‌گذارم توی جیب چپ شلوارم. همین الان دست می‌کنم جیب راست شلوارم که کلید عوضی در سوراخ در نچرخانم.

در حیاط را که باز کردم یکهو چه شد که شوکه شدم؟! عنصری سیاه جستی زد و یک پرش سه چهار متری به سوی من از بالای نرده! شوکی بمن داد که شانس آوردم هنوز زنده‌ام اگر نه این بلاگ به همین سادگی خاموش می‌شد!

من بی‌وفایم که گربه سیاه همسایه به کلی از ذهنم محو شده بود به این دلیل تکان سختی خوردم.

راشا این بار نگفت: میاو! نگاهم کرد فقط…

نگاهش را نمی‌خوانم… نمی‌توانم بخوانم… همنوع نیستیم. او گربه است و من آدم. در آدم بودنم خیلی وقتها شک می‌کنم، این لحظه نه! آدم هستم با تحلیل فیزیولوژیکی و روی پوسته‌ی کره‌ی زمین، چند میلیاردی هستند گویا با همین خصوصیات من. تفاوت روحی است… یا روانی. آدمهای متعادل در دنیا خیلی کم هستند. همه مریض‌ند.

بیشتر یا کمتر همه مریض‌ند. دانمارکی‌ها گویا در زمره‌ی متعادل ترین آدمهای زمین هستند و من هم باور کرده‌ام. آمار هست و ارقام که این را ثابت کرده. آمار یعنی کمیت. کمیت یعنی عدد. جمع عدد اعداد است. جمع اعداد آشغال است…

نتیجه: آمار همان آشغال است!

و من به آشغال اعتقاد دارم!

 

من به آشغال اعتقاد دارم!

جدی هستم در حد یک فیلسوف که اسمش می‌تواند … باشد. توضیح خواهم داد.

آنقدر کمیت برایم مهم است که به اعتقاد تبدیل شده. یک مثال خیلی روشن که همه تان خوب می‌فهمید… می‌روم روی نت یا انترنت… یوتیوب را کسی هست در عالم که نشناسد؟

یوتیوب باز است… من دنبال چه می‌گردم؟! پیشنهاد را یوتیوب بمن می‌دهد: جایی را کلیک کن که میلیونها بیننده داشته یا شنونده… و دست من سست می‌شود… کلیک می‌کنم روی کلیپ یا کلیپهایی که بیشترین تعداد آدمها از قبل دیده و پسندیده‌اند.

با کمیت چگونه بجنگم؟! مگر من تافته ی جدا بافته‌ام؟!

شاید کمیت، کیفیت باشد… اینهمه آدم چطور ممکن است اشتباه کنند؟!

مگر آدمها گله‌اند؟ مگر من عضوی از آن گله‌ام که این سرش پیداست آن سرش ناپیدا… تا به افق… و بیشتر از آن دید ندارم… فقط می‌دانم فراسوی افق هم عالمی دارد و رازهایی هست که آمریکایی‌ها هنوز کشفش نکرده‌اند…

راشا ول کن! برو کنار از سر راهم… حوصله‌ی رمانتیک الان ندارم. ساک بزرگی در دستم است. در ماشین هم هنوز باز است. داد می‌زنم: نیکی کمک!

کجاست نیکی؟ میدانم خانه است… وقتی تنهاست شاه خانه است. براش مهم نیست که اتاقش آنقدر کوچک است که تاب تحمل آنهمه امواج صدایی که از بلندگوهایش پخش میشود را ندارد. صدا را می‌پیچاند تا ته…

نپیچان تا ته مگر تو مستی؟! مگر اصغری؟! کله ات باد می‌کند!

نیکی فکر کن به همسایه‌ها! اعتراض کنند همین چهار متر فضا را هم از دست میدهی!

شاید نیکی فکر می‌کند در آنصورت خانه‌ی دیگری هم هست که مال باباش است…

نیکی نشنید!

مجبور شدم از پله ها هم بروم بالا که بگویم: نیکی بس کن!

نیکی گفت: سلام بابایی! خوش آمدی! مصی نیامد؟ چرا نیامد؟

نیکی بس کن! همسایه‌ها…

در دلم گفتم تو که می‌دانی آنها شبیه ما نیستند! آنها آدمند… از نوع بهترش که اسمشان …

نیکی آمد بغلم کرد و دیگر یادم رفت نصیحت ها را ادامه دهم…

نیکی خودش می‌تواند با همسایه طرف شود. هم تبسمش شکل آنهاست و هم زبانش…

زبان دانمارکی سرشار است از طعنه و کنایه!

آن فرم از تبسم و آن زبان را هرگز یاد نمی‌گیرم. خیلی سخت هم نمی‌گیرم. من از تباری دیگرم…

 

Image: Nicki & Rasha

Photo: Ghader Shafei

Advertisements

2 Responses to “بازگشت از سوئد به دانمارک…”

  1. azadabdali Says:

    نیکی خنده ی قادر را دارد امیدوارم که قلب و هنر قادر را هم داشته باشد.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: