عزت کوره هم مهمان بود!

مه 26, 2012

اگر عزت کوره را نمی‌شناسید من او را به شما می‌شناسانم.

عزت کوره از دیاری دیگر آمده بود به کردستان و به دلیل نامعلومی که هیچکس از آن خبر نداشت، راهش افتاده بود به سردشت که زادگاه من هم بود.

یک چشم کم داشت اما نابینا نبود. شاید که او بیناترین انسانی بود که طبیعت خلقش کرده بود. خالق انسان طبیعت است. اعتقادم به خدا کمی سست شده. در این لحظه که این کلمات را مینویسم فقط به آشغال اعتقاد دارم.

یک آشغالی عزت کوره را خلق کرده بود.

خالق عزت کوره آشغال بود.

من به خالق عزت کوره اعتقاد دارم.

نتیجه: من به آشغال اعتقاد دارم.

عزت کوره یک چشمش کور بود در عوض چشمهای نامرئی فراوان داشت. از پشت هم می‌دید! چگونه می‌دید؟! من از کجا این را دریافتم؟

در ایران که بودم دو کار داشتم. یک: مشاهده آدمها، دو: خواندن کتابها. کتابی خواندم از سعید نفیسی که پر از راز بود و من که نوجوانی بیش نبودم آن رازها را می‌فهمیدم. کتاب سعید نفیسی رازهایی را فاش میکرد در باره ی یک: فراماسونرها و دوم: کورها.

از حکایت فراماسونرها که خیلی طولانیست و مناسبتی با عزت کوره ندارد، که بگذریم، کار سعید نفیسی از آن رو جالب است که سرشار است از «کور شناسی». این نویسنده‌ی توانا آنقدر دقیق به جزئیات روانشناسی آدمهای کور پرداخته است که در نوع خود بی نظیر است.

عزت کوره آذری بود و کردی را با لهجه ی غلیظ آذری بیان میکرد. چه بی پروا بود؟! همه به او می‌خندیدند و او می‌گریست.

در خیابان اصلی شهر سردشت هر روزه این تاتر اجرا می‌شد که عزت کوره را بگریانند تا خودشان به خنده بیفتند.

مگر مشاهده گریه ی یک انسان، خنده دار است؟!

چه کسانی می‌خندیدند؟ بازاریان شهر سردشت همه از دم می‌خندیدند. اگر یکیشان درگیر مشتری بود از مشتری می‌خواست که چند لحظه امان دهد تا گریه ی عزت کوره را از دست ندهد. گریه را می‌دید و می‌خندید! انرژی میگرفت برای ادامه کار و کاسبی.

خنده لازم است. روانشناسان هر روز کارشان همین است که یادآوری کنند: بخند جانم! بخند عمرم! عزیزم بخند… خنده را تو لازم داری در زندگی! بدون خنده مریض می‌شوی! بخند! اگر توانستی قاه قاه بخند…

آیا مهم است که چه چیزی تو را به خنده وامی‌دارد؟

آیا مهم است که منشاء خنده‌ی انسانی، گریه‌ی انسان دیگری باشد؟ یا نباشد؟!

پس انسانیت چیست؟ به درد همنوع خود خندیدن، انسانیت است؟!

آیا بازاریان شهر سردشت بویی از انسانیت برده بودند؟ یا عشیره‌ای بیش نبودند که هوای همدیگر را داشتند اما مهمانشان را که ضعیف بود، می‌رنجاندند می‌سوزاندند می‌گریاندند…

آیا کردها در شهر من هنوز عشیره مانده‌اند؟

آیا فرهنگ عشیره‌ای روزی خواهد مرد؟

چقدر توان دارم با آن بجنگم؟!

شما چرا نمی‌جنگید؟!

Graphic: Ghader Shafei

Advertisements

8 Responses to “عزت کوره هم مهمان بود!”

  1. Massi Says:

    نوشته ‌ات یه طرف و تصویر پاینی یه طرف. خیلی‌ جالب شده!

  2. Bita Says:

    ما هم در محله خودمان در شهر کرمانشاه، مرد متفاوتی داشتیم به اسم «ماشا». احتمالا مخفف «ماشأالله» بود.

    او تنها در اتاق از دود آتش سیاه شده‌ای که فاقد در و پنجره بود و مستقیماً در کوچه باز میشد زندگی‌ میکرد. با خیال راحت در اتاقش آتش روشن می‌کرد که سرما را از خود دور کند. کسی‌ نیمیدانست که او کجایست، چون حرف نمی‌زد، که لهجه اش او را لو دهد. با این حل چه بومی بود و چه نبود، بی محبتی و تمسخر کم ندید. باز رحمت به پدر عشیره ها حد عقل خودشان را تحمل میکنند.

  3. فریدون آقائی Says:

    شادی که در غم دیگران جستجو شود حرام است. (تمسخر یعنی کمبود شخصیت و تربیت و جبران تحقیر)

  4. azadabdali Says:

    قادر جان خسته نباشید. بحث مربوط به سردشت که هفت قسمت بود خواندم. اگر در قسمت های بعد به اعدام شدن ملاه آواره اشاره بکنید که شاید خودت در آن دوران بچگی ات به همراه عشایر سردشت به تماشای آن صحنه ی غم انگیز رفته باشید این تاریخچه ی کوتاه و متنوع سردشت را غنی تر می کند.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: