مادرم من را نشناخت!

ژوئن 18, 2012

مادر! منم قادر! پسرت هستم… انکار نکن! راه زیادی آمدم. از دانمارک به اتریش و بعد به عراق که دوباره همدیگر را ببینیم…

تو هم راه زیادی آمدی… از سردشت به پیرانشهر و از پیرانشهر به مرز حاجی عمران و از آنجا با مینی بوس آمدی به شقلاوه… خسته هستی… شاید به دلیل خستگی، من را دیگر نمیشناسی… مهم نیست مادر… خستگی در کن که من را باز بشناسی…

از آخرین باری که مادرم را ملاقات کردم سه سال گذشته. بعد از سه سال باز من از دانمارک و خانواده از ایران به هم پیوسته ایم در شهر توریستی شقلاوه در کردستان عراق که دیداری تازه کنیم.

به مادرم نزدیکتر که شدم رویش را برگرداند به طرف برادرم که اسمش رئوف است… رئوف به او گفت که این قادر است… پسرت از دانمارک…

تا خواستم بغلش کنم بمن هشدار داد که صبر کن! اجازه بده! من میافتم… باید بنشینم…

عصا دستش بود و میترسید که بیفتد اگر دستش را ول کند.

– مهم نیست مادر… تو میتوانی دو دستی تکیه کنی به عصایت… نگران نباش… حواسم هست ضعیف تر از همیشه شدی… من هنوز آنقدر قوی هستم که روی من حساب کنی…

و با احتیاط و کمی ترس بغلش کردم. بعد دستش را گرفتم… چند قدمی دست در بازو جلو رفتیم به طرف مبل سوفا و او نشست. این بار رو کردم به بابام و به خواهران و به همدیگر خوشامد گفتیم.

پدرم تعارف کرد که پیشش بنشینم. جایی نشستم نزدیکتر به مادر تا به پدر. ترسم ریخته از پدرم. او هم آنقدر پیر شده که خودش میداند هر روز بیشتر که زنده بماند رکورد طول عمرخودش را میشکند. سایه ی مرگ روی پیران، چه سنگین است… روی اطرافیان نمیدانم چگونه است… نمیتوانم توصیف کنم.

تازه از راه رسیده ام. در خانه ای که قرار است ده روز اینجا در شقلاوه با هم باشیم، طنین سمفونی دانوب آبی از یوهان اشتراوس در گوشم است. این سمفونی یک ساعتی در هواپیمای خط هوایی اتریش پخش شد. و نمیدانم چطور پاکش کنم. شاید راهش این است که موزیک تازه ای گوش کنم که این سمفونی بی ربط به فضای کردستان عراق را از روی ذهنم بزداید یا آن را به لایه ی پایین تری منتقل کند. در ادیت صدا در برنامه های کامپیوتری، این ممکن است. سیستم مغز من هنوز کاملا قابل برنامه ریزی نیست و فاکتورهای انسانی، پارازیتهایی میپرانند که ابتکار عمل را از من میگیرند. هدایت فکر من از کنترل آگاهانه ام خارج است پس من هنوز انسان هستم. انسان بودن مگر بد است؟

چه خانه ی مرتبی… هم فال است و هم تماشا. کم کم باید سؤال کنم یا دریابم که محیط کردستان بعد از سه سال چقدر تغییر کرده. قبل از آن بهتر است سؤال کنم که حال مادر چطور است. چطوری مادر حالت خوب است؟ چه سؤال ابلهانه ای؟! پشیمان شدم. ببخش مادر نشنیده بگیر… منظورم این نبود تو را ناراحت کنم. جمله ای بی اختیار از دهنم بیرون پرید. رفتار انسان همیشه قابل پیش بینی نیست.

مگر انسان بودن بد است؟! چگونه است که منزوی ام و چرا سر فروبردن در آشغالدانی انترنت را ترجیح میدهم به ارتباط زنده با انسانها؟! چرا سیستماتیک کار میکنم و از چه رو، سیستم سازی برایم جذاب است؟ آیا هنوز خلاق هستم؟ آیا هنوز انسان هستم؟ پس چرا مادرم من را نشناخت؟!

طنین سمفونی دانوب آبی از یوهان اشتراوس در گوشم است. بدتر از آن تصویری هست که دید من را منحرف میکند از تمرکز روی شناخت دوباره ی مادرم. تصویر آن نیم ساعتی که از روی اجبار ایستادم روبروی دهانه ای در سالن فرودگاه اربیل. دهانه ای با پرده ای از چند پره ی پلاستیکی و کفپوشی از تسمه های لاستیکی که کارش این بود ساکهای مسافران روی آن در خلاف جهت عقربه های ساعت حرکت کنند و صاحبان در انتظار، به نوبت دستی دراز میکردند و از فشار وزن روی تسمه میکاستند. هر دو طرف راضی بودند. پس ساکهای من کو؟ چرا کند ترند؟ من بی طاقتم. SMS گرفتم از برادرم که منتظر من است. SMS به فارسی بندرت میگیرم. در جا جواب دادم که رسیدم.

من بی طاقتم. برادرم بیرون منتظرم است. و این من را آزار میدهد. به او گفته بودم که راه را بلدم. خودم میتوانم تاکسی بگیرم و به کردی بگویم: شقلاوه. یکی از دوستان من که مکانیک است در کپنهاگ، اهل اربیل است و از طریق او با لهجه ی این شهر آشنا هستم. ماسکی هم دارم که نامرئی است و اگر بزنم کارش این است که اهل محل تصور کنند من همشهری ام. این دیگر محافظه کاریست یا لوس بازی که غریب بازی درنیاورم؟! مگر غربت بد است؟ آیا در کردستان عراق، من غریبم؟ در دانمارک چه؟ یاد بهرام بیضایی افتادم که یکی از اولین نمایشنامه هایش را در مهاباد اجرا کرد. چقدر جوان بود؟! خودش هم یک نقش اصلی را بازی کرد و همزمان کارگردان هم بود. اسم نمایشنامه «غروب در دیاری غریب» بود. هفده سالم بود. انگار دیروز بود. جایی دیگر بهتر است بازگو کنم که تاثیر این نمایشنامه بر تحولات فکری من چه بود.

پس ساکم چه شد؟ چرا نیامد؟ وقت را به چه تلف کنم که خدا را خوش آید؟ من مذهبی ام؟ چقدر مذهبی؟ مذهب من چیست؟ آشغال پرستی؟ این هم شد مذهب؟ در اعتقادم شک دارم. در بی ایمانی همچنین. ربط مذهب به ساکهای من چیست؟ در واقع هیچ. پرت و پلا گویی گاهی بد نیست اگر نه دانمارکی ها فکر میکنند عضوی از اعضای جامعه ی آنها هستم. من از شرکت در جمع ها، احساس خطر میکنم.  شانس آوردم جرات کردم از جمعیت جدا شوم اگر نه الان کارم تکرار وردهای شبه مذهبی بود. مثل مادرم که تمام وقتی که بیدار است زیرلبی ورد میخواند و بارها سر به سرش گذاشته ام که بس نیست مادر؟ خسته نشدی؟ هیچ شک نکردی؟ مادرم میگوید: استغفرالله! و من میخندم.

ساکم نیامد. هنوز گاهی چند ساک تنبل از دهانه ای که دهن باز میکند، وارد میشوند. چشم من دنبال دو ساک قرمز خوشرنگ است. کردها رنگ قرمز را دوست دارند. کردها شادند. من کمی کمتر. مگر شادی بد است؟ پس چرا کودکان شادند؟ آیا کردها حتی وقتی رشد کرده اند هنوز کودک اند؟ چرا اینقدر شادند؟ آیا توان رشد بیشتری دارند؟ آیا شایستگی اداره ی امور خود را دارند یا باید از خارج کمک بگیرند؟ نقش من آیا کمک به آنهاست یا دشمنی یا چی؟ مگر ممکن است کسی با خلقش دشمنی کند؟ مرا چه شده؟ شیطان در من است یا من شیطانم و خبر ندارم؟ شیطنت گاهی مثبت است. بازیگوشی هم نام دیگر آن است. من شک ندارم بازیگوش هستم. به طور جدی بازی میکنم که آگاهیم را ارتقاء دهم و شادی ام را فراموش نکنم. این شیوه ی کار من است. جزئی از فردیت من است که در قالبهای خشک تشکیلاتهای حزبی نمیگنجد. اما من در حد افراط، سیاسی هستم و با سیاست گاهی دوستم گاهی دشمن. درک سیاست، بسیار ساده است. سیاستمدار بودن، سخت تر است. من نمیخواهم سیاستمداری پیشه کنم. از دیپلماتها متنفرم.

بیشترین تعداد ساکها و چمدانها، مشکی رنگ هستند. ساکهای مشکی، هفت هشت برابر ساکهای قرمز رنگ هستند. دیگر رنگها در مقام سوم هستند. مدال برنز هم بد نیست. همه عاشق طلا هستند و بعد نقره. بیشترین مقدار طلا و الماس دنیا در انحصار یهودی هاست. من با یهودی ها میتوانم دوست باشم. با انحصار گرایی شان دشمنم. و با حرص بی پایانی که آنها دارند در زراندوزی، به غایت غریبم. با پس انداز کردن، کمابیش غریبم. هر چند همیشه در حساب بانکی ام آنقدر پول هست که بانکم به من اعتماد دارد و من به بانکم. میدانم بانکها وحشی ترین تشکیلاتهای ساخت بشر اند. چکار کنم؟ جنگ با بانکها؟ به تنهایی؟ با وارد شدن به یک تشکیلات کمونیستی؟ آلترناتیو چیست؟ شوروی؟ چین، کوبا یا کره شمالی که عرق شرم بر پیشانی مان ظاهر میکنند؟

مجبورم این مونولوگ را اینجا قطع کنم. این ساک باید مال من باشد. خودش است. دستم به جلو دراز میشود و ملغمه ای از فیزیک و بیولوژی کمک میکنند که ساک خوشگلم را منتقل کنم روی ارابه ای که در همه ی فرودگاهها هست و اربیل هم استثنا نیست. ساک دوم هم پشت سرش آمد و خیالم راحت شد. دسته ارابه را فشار میدهم رو به پائین و به جلو. هنوز یک پاس کنترل مانده. در فرودگاه اربیل آنقدر آدم استخدام شده اند که ده برابر نیاز موجود است. این نشانه ی وفور پول است و مدیریت توسعه نیافته. کارکنان بخش دولتی آنقدر راحت اند که اروپایی ها به خواب هم نمیبینند. کارگران ژاپنی، کره ای و چینی، در زمره بدبخت ترین موجودات عالمند که باید غبطه بخورند به دوران برده داری. برده داری مدرن، یک ضرورت است یا یک کشف خلاقانه ی طبقه ی حاکم؟ از حوصله ی این نوشته خارج است.

ارابه جلو و من دنبالش رسیده ام جایی که باید یکی از پنج شش باجه خالی را انتخاب کنم تا مهر ورود به کردستان عرق، روی پاسپورت تازه ام وارد شود. در هر باجه ی شیشه ای یک مأمور جوان نشسته. و جوانی شان حکایت از بی تجربگی شان دارد. یکی را انتخاب کردم که خوش تیپ تر از است. پشیمان شدم. او به خودش وقت میدهد پاسپورتم را ده دوازده بار ورق بزند. نمیفهمم دنبال چه میگردد. این درست که کسی پشت سر من در صف نیست اما کاش با یک نگاه به چهره ی من میفهمید که شیله پیله ای در کار من نیست. صدای من در نیامد. من سر براهم. پر واضح است. صدایی شنیدم که گفت: در کامرا نگاه کن! کدام کامرا؟ پیداش کردم… یک نیم کره ی پلاستیکی شفاف که شبیه وبکام است، یک دوربین است که اگر در آن نگاه کنم او میتواند تصویر صورت من را مقایسه کند با عکسی که در پاسپورت من است. آنقدر دقیق خیره شده که نزدیک است خنده ام بگیرد. شانس آوردم به خیر گذشت. صدای تریکی شنیدم و پاسم مهر خورد. و بعد سؤال کرد: چند روز میمانی؟ گفتم: ده روز. گفت: خوش آمدی! گفتم: سپاس! و در رفتم به طرف خروجی.

ادامه دارد…

 

My Mum
Photo: Ghader Shafei

 

Advertisements

13 Responses to “مادرم من را نشناخت!”

  1. Fara shafee Says:

    Dast xosh kaka gian zor jovanet shareh dawat.


  2. تصویر مادرت که تصویر مادر من، و تصویر همۀ مادران همۀ ما غربت نشینان است بسیار آشنا است. درد مشترکمان را تصویر کرده ای قادر. عکس او هم آشنا است. دیدگانش هم که به ناکجا می نگرند بس غم انگیز و بسیار آشنا است. همه چیز را گفته ای. دیگر حرفی ندارم.


  3. يه ساعت نوشتم حالا ميبينم نيست


  4. نوشته بودم : رسيدن بخير ، با اينكه ميدونستم سفرى داشتى نگران ميشدم ، يجورايى عادت كردم مرتب نوشته هاتو بخونم ، تو اين مدت بسيار دلتنگتون شدم ،
    و در مورد مادر : به نظر ميرسه باهات قهر كرده انگار

  5. behcafe Says:

    خیلی کوچیکتر از اونی ام که بخوام بگم می فهمم؛ ولی باور کن قد خودم می فهمم.
    و این فهمیدن اینقدری هست که باز به عالم و آدم …
    هیچی، ولش کن!
    یه چیز دیگه…
    وقتی از سیاست و کمونیسم و حزب و حزب بازی حرف می زدی حالم به هم می خورد؛ دوست داشتم فقط با خانواده باشی، همین!


    • بهزاد جان خبر نداری که بیش از دو برادر و یک خواهر من، قربانی سیاست و رمانتیسم انقلاب شدند. از آن خانواده، فقط شبحی بجا مانده…

      • behcafe Says:

        سعی می کنم بفهمم، ولی فهمیدن من با واقعیتی که شده زندگیت (نمی دونم چقدر، ولی می دونم) فرق داره
        امیدوارم تو هم به همین خانواده، هر چند کوچک؛ دیگه نگی شبح!
        همین مادر به تنهایی می تونه اسم و رسم خانواده رو یدک بکشه؛ نگاه به کمر خمیده ش نکنی یه وقت


      • تلاش میکنم این پیامت را چند بار بخوانم که مطمئنم کمکی است به بهبود حال من.


  6. به بهکافه حق میدهم که اصل مطلب را آنقدر آلوده کردم به سیاست که بهتر بود نمیکردم.
    به این دلیل، بخشهایی از نوشته را کمرنگ کردم.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: