سوگواری دیگر بس است!

ژوئن 22, 2012

روز دوم در شقلاوه از گرما کمی کلافه ام. روز را باید در خانه ماند. کولر روشن است. برادر جوانترم از چند روز پیش، این خانه ی مناسب را اجاره کرده برای اقامت ده روزه مان. در اتاق نشیمنی که بزرگ است و مبله شده برای سیزده نفر، جلو کولری که همیشه روشن است با صدای هاژ و هوژش، نشسته یا لم داده ایم. تا این لحظه ده نفریم. با پیوستن خواهرم و همسرش از کانادا هم مشکل کمبود جا نداریم. تلویزیون کوچکی در گوشه ی اتاق انگار جایی نگرفته. هیچ ساعتی به دیوار آویزان نیست. صدای نامحسوس تیک تاکی در سینه ام، خبر از نزدیک شدن زمان ورود خواهرم میدهد با همسرش که پس از پیمودن سی و چند ساعت راه الان باید رسیده باشند به اربیل. و هنوز یک ساعت راه از اربیل به شقلاوه با تاکسی را در پیش دارند. برادرم رفته اربیل که تحویلشان بگیرد و همراهی شان کند به این خانه… دیروز هم برادرم این زحمت را با من کشید. پس از یک روز استراحت، من کمابیش سرحال هستم. میترسم خواهرم و همسرش خیلی خسته و کوفته و هلاک شده باشند از پیمودن راهی بس طولانی. و میترسم که خواهرم با گریه و زاری وارد شود…
آنها رسیدند. ترس من اصلا بیجا نبود. گریه شروع شد. گریه چرا؟ پس از مرگ برادرم در سن ۴۹ سالگی که سه چهار ماه پیش در سوئد اتفاق افتاد، حدس میزنم خواهرم خود را موظف میداند که همگان را به گریه وادارد و با گریه جمعی، پیوندها را محکمتر کند. با این فرهنگ مشکل دارم. از مرده پرستی بیزار هستم. اتفاقی افتاده و خیلی اشکها ریخته شده و تمام شده. سوگواری دیگر بس است. اینجا با هم جمع نشده ایم که با غصه خود را سیر کنیم. آمده ایم شادی کنیم. من به مادرم خیلی نزدیکم. هم فیزیکی و هم روحی. غده ی اشک من و مادرم خشکیده. خوشبختانه. خواهرم گریه را دوست دارد. و من دلش را نمیشکنم. وقتی گریه اش طولانی شد و هق هق شدید هم اضافه شد، وقتی همه را به گریه واداشت اعتراض کردم یکبار. وقتی نشنیده گرفت اعتراض کردم دوبار… سه بار… چقدر بلند داد بزنم که صدایم را بشنوند؟!
سوگواری دیگر بس است. زیاد هم نباید طول بکشد. مرگ حق است. نباید گذاشت مرگ به زندگی بازماندگان سرایت کند. باشد که «مرگ» سرآغازی بر «زندگی» باشد.
من برادر بزرگ هستم. در نقش قوی ظاهر میشوم. شاید هم هستم. از مادرم ضعیف ترم. قوی تر از مادرم هیچ کس را ندیده ام. هشتاد و یک ساله شده. فقط از مرگ میترسد و کمی هم از پدرم. پدرم هم ضعیف شده. هشتاد و شش ساله شده. او هم از مرگ میترسد. هر روز چند بار تکرار کردند: مرگ در راهست. هر بار گفتم: مرگ حق است. و هر بار آنها سکوت کردند. به سکوتشان رضایت دادم.
برگشته ام به خانه ام در کپنهاگ. یادداشت پاره هایی هم با خود آورده ام و جمع و جورشان میکنم. در حیاطی کوچک و پر گل، زیر آفتاب ملایم دانمارک، روی یک صندلی تاشو چوبی لم داده ام. گربه سیاه همسایه هم الان پیشم نیست. نمیگوید: میاو! یک گلدان گل شمعدانی، عطری در فضا پخش میکند و بر کیفیت کار من تاثیر میگذارد. یک لیوان چایی هم دارم با نقل بیدمشک تازه رضائیه که ارومیه هم نامیده میشود. آذری ها خدای سلیقه اند در آشپزی و قنادی. کم کم در رویا فرو میروم… کاش که من آذری بودم و این دیدار خانوادگی در شهر باکوی آذربایجان انجام میشد نه در کردستان عراق. کاش که من ارمنی بودم و در ایروان ارمنستان گرد میآمدیم. کاش که خانواده من دانمارکی بودند و همه شان اینجا مهمان من بودند. کاش که من یک غول آمریکایی بودم و فکر میکردم که کردستان همان گرجستان است یا ازبکستان یا قزاقستان و همه شان بخشهایی از افغانستان هستند با مشکلات لاینحل… قادر ریزه در این لحظه کمی داغ کرده… آمریکایی شده. تصور کن که قادر آمریکایی نشسته توی یک ماشین گنده ساخت جنرال موتورز و باک ماشینش را پر کرده از بنزین ارزان و با ابهت، جاده های بی انتهای صحراهای پهناور آمریکا را از شرق به غرب در می نوردد. یک ماشین لامبورگینی زد جلو از من. و من تا ته گاز دادم که تلافی کنم. به گردش هم نرسیدم. رفت و گم شد… ناگهان چه شد؟ شدم کلینت ایستوود… با دو هفت تیر در دو دست… صدای شلیکی شنیدید؟ تیر به خطا نمیرود. میزند به هدف… به قلب دشمن… به مرد خبیثی که هم بد است و هم بد شکل. نقش زمین شد. عجب فیلمیست! عجب فیلمیست این قادر! کاش که زندگی واقعی هم اینقدر فیلم بود که به آدمکشی فقط بخندی…  کاش که زندگی، فقط بازی بود و ساخت هالیوود بود و نبودش مهم نبود.
از خیالات به در آیم. خانواده جمع شده اند در شقلاوه که شهری توریستی است در کردستان عراق. گریه ها قطع شده. وقتش رسیده از خواهرم و همسرش سؤال کنم: در طول راه خسته نشدید؟ خیلی خوش آمدید به شقلاوه! لطف کنید مرکزیت این جمع را از من بگیرید! من رفتم رو تختم خستگی در کنم… مادرم دارد نماز میخواند. پدرم جلو تلویزیون چرت میزند. نوه ها خستگی نمیشناسند. رقصشان گرفته. شادی آفرینان این دنیا و آن دنیا بچه ها هستند. در خونشان الکل هیچ نیست. شادی از چیست؟
کارم در آمده… چقدر نانوشته دارم که بنویسم… چه کسی حوصله دارد که در کپنهاگ، روزهایش را صرف نوشتن خاطراتی کند که خوانندگان زیادی ندارد؟! خاطراتم را برای خودم و خواهرم در کانادا و او که در سوئد است و پسر خاله مجازی ام بهکافه و دختر خاله مجازی ام آواره در آمستردام و دوست واقعی ام در کپنهاگ مسعود مینویسم.
ادامه دارد…
Advertisements

10 Responses to “سوگواری دیگر بس است!”

  1. behcafe Says:

    بنویس قادر جان،
    ما که بسط نشسته ایم تا خاطراتت را از خاطرت بگذرانی و مشقش کنی برایمان؛
    بنویس که فعلاً خوش می نویسی!

  2. ... Says:

    سلام،
    باز دلم خواست برایت بنویسم. پای نوشته ها در بلاگت راحت نیست بنویسم.
    خواستم بگم بنظرم بهترین راه کمک به خواهرت دوری از سرزنش اوست.
    بگذار تا میتواند و جا دارد بغضش را کنار تو و دیگر نزدیکان بترکاند. این از طبیعت اوست. درست همانطور که قوی بودن مادر به طبیعت او تبدیل شده.
    از هیچکدام آنها نمیتوان انتظار داشت تا مثل دیگری باشد. تو که میدانی تغییر بزرگسالان کاری بس دشوار و حتی ناممکن است.
    هم برای شما و هم او راحت تر است که او را همانطور که هست (حساس، ظریف، شکننده، عاطفی حتی اگر هم افراطی ست) بپذیری. او را از خودت مران!
    امتحانش کن؛ بار دیگر عزیزی را دیدی که دلش پر است و میخواهد گریه سر دهد، به او بگو که «گریه کن». «تا میتوانی گریه کن»، «میدانم که دلت پر از غصه است» وفقط با سکوتت او را همراهی کن و در آغوش بگیر. مطمئنا به او آرامشی میدهی که یارای مقابله با بغضهای بعدی را دارد.
    دیگران را میشود به منطقی بودن، قوی بودن و آرامش تشویق کرد اما وقتی کار به گریه رسیده یعنی بغضش را مدتهاست حبس کرده و هیچ منطقی سدّ راهش نمیشود.
    این در توان یک تکیه گاه مهربان است و تو هم مهربان و هم تکیه گاهی قوی هستی.
    خوشحال شدم عکس ات را دیدم.
    شاد و سلامت باشی!
    «…»


    • قبلا هم همین تذکرات بسیار بجا را از تو شنیده بودم.
      یا من فراموشکارم یا بیان تو آنقدر ملایم است که در مخم ثبت نمیشود.

      چه کنم؟ چه کنی؟ چه کند؟!

      هنوز دیر نیست.

      هزار مرسی!

      قربانت، قادر


  3. این خاطرات بی غش است. از دل برآمده و بی فیلتر سیاسی و ایدئولوژیکی است. گویندۀ این خاطرات یک صندلی گذاشته و رو به رویت نشسته و اینها را می گوید. نه از تو بالاتر نشسته و نه پایینتر. روبه رویت نشسته است. تنها وقتی که حرفش تمام می شود، تازه می فهمی که صحنه و ماجرا و شوخی ها، همه به دقتّ انتخاب شده اند، و تو با آدم دنیا دیده، آگاه و هنرمندی طرفی.


  4. و برای من … خواهر کوچکتان در آلمان


  5. با افتخار لینکتان کردم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: