خوش آمدید به شقلاوه!

ژوئن 30, 2012

روز سوم در شقلاوه تا این لحظه، شبیه روز دوم بوده است. حاضرکردن و خوردن صبحانه چقدر طول کشید؟! سه خواهرم که از ایران آمده‌اند همیشه در حال پذیرایی‌اند. من راحت‌ترین مهمان دنیا هستم؛ کارم خوردن و خوابیدن است. نه به شستنِ ظرف‌ها کاری دارم و نه به نظافتِ خانه. گاهی مجبورم می‌کنند در انتخابِ نامِ وعده‌ی بعدی نظری بدهم و من طفره می‌روم. یا نظرم این‌ست: سه وعده غذای گرم در یک روز را لطفا کم کنید! غذای سرد هم نعمتی است. نمی‌پذیرند، همه فکر می‌کنند که برادربزرگ به زحمتِ پختنِ غذا فکر می‌کند. و آنها وظیفه‌شان می‌دانند که از من به بهترین شیوه‌ی ممکن پذیرایی کنند. برادر کوچک‌ترم همیشه در حال خرید و خدمت به تدارکاتِ آشپزخانه است. و حساس است به کیفیت مواد غذایی. به خودم رفته، هر چند که از هم خیلی دوریم.
.
صبحانه خورده شده و اتاق نشیمن کمی خلوت است. من هستم و بابا و مامان و یکی از نوه‌ها و یکی از خواهرها که در آشپزخانه نمی‌دانم به چه مشغول است. در زدند. با احتیاط کسی در زد. دروازه از دو جنس است. از پایین فلزیست از بالا شیشه مات. من توانستم پشت ماتی شیشه، تشخیص دهم که زنی در می‌زند. شاید یکی از خواهرانم مانده پشت درب و درب قفل است. شاید درب قفل نیست ولی او دستش گیر است و کمک می‌خواهد. بی اختیار پا شدم و در را باز کردم. زن جوان‌یست روبروی من. یک زن ناشناس که یک سطل دو لیتری ماست بز یا گوسفند را دو دستی گرفته رو به من. هر کسی می‌فهمد که این یک هدیه است از همسایه به مهمان. من هم خنگ نیستم. نمی‌دانم چرا دست‌پاچه شدم. اگر دانمارک بود می‌دانستم که سنگینی وزنه را باید از دست او منتقل کنم به دست خودم. کدام قانون فیزیوبیولوژیکی نام دارد کمتر مهم است. اینجا رابطه‌ی دیگری ایجاد شده که احساس و فرهنگ در آن نقش دارد. فرهنگ مهمان‌نوازی که تقریباً فراموشم شده… این‌جا کردستان است و من مهمانم. این زن میزبان است و به رسمِ خوبِ مهمان‌نوازی، می‌خواهد بگوید که خوش آمدیم. و من ذوق کردم. زیادی ذوق کردم که یادم رفت دست دراز کنم و دستش را سبک کنم. و هنوز به سطلی که در دستش بود زل زده بودم.
.
زنی ایستاده رو به من با هدیه‌ای در دست. با تبسمی بر لب. شکیبا و بی‌حرکت. اصلا یادم رفت که او چگونه سلام داد. یادم رفت چگونه سلام‌ش را پاسخ دادم. اصلا یادم نیست که آیا صدایی از من در آمد و آیا او آن را شنید به جز دلهره‌ی غریبی که از درون سینه‌ام یادم مانده… تصویر سطلی در دست زنی که روزی از روزها آن را به شکل نقاشی بازترسیم می‌کنم که به یادگار بماند و سر جلد خاطرات این سفر شود.
.
او منتظر است. چرا خشکم زده؟ او هم مجسمه‌ای شده مرمرین. لباس‌هایش رنگارنگ است. بدون چادر. باید روی سطلِ ماست در دست‌ش فوکوس کنم. می‌ترسم به صورتش نگاه کنم. مثل یک مهمان که از دانمارک آمده، در کردستان محتاط هستم. او زن است من مرد. در دانمارک جنسیت کمتر مهم است. اینجا دانمارک نیست. کردستان عراق است. و شناخت من از کردستان یا پیش‌داوری، مانعی شده که این قضیه را بتوانم سریع تمام کنم. اصلاً بگذار این لحظات کشیده شود. بگذار این صحنه بازسازی شود. بگذار این تصویر را روزی نقاشی کنم. من که شاهد بوده و حس کرده‌ام که روابط انسانها ماوراء عشق به اشیاء است. از دیدن اشیاء، اشباع شده‌ام. من از رفتن به بازار و مشاهده‌ی میلیاردها کالای بنجل و بی‌مصرف، سر درد می‌گیرم. سرخورده شده‌ام از مشاهده‌ی آدمهایی که حرص سیری‌ناپذیرشان در خرید هر چه بیشتر آت و آشغال، هر روز به توسعه‌ی بازارهای گندیده‌تری می‌انجامد. کدام جهان‌بینی است در پشت یا جلوِ آشغال‌جمع‌کردن و انباشت ثروت؟
.
این تصویر چه زیباست که کسی روبروی من ایستاده و چیزی می‌دهد به من. بدون چشم‌داشت. نه بر اساس رابطه‌ی خرید و فروش. او می‌داند من مهمانم. شاید هم فکر می‌کند من محتاجم. و هستم. انسانها تشنه‌ی محبت‌اند. این رابطه بر این اساس شکل گرفته که او می‌گوید: خوش آمدید به شهر من! خوش آمدید به شقلاوه!

 

Photo: Ghader Shafei

Advertisements

9 Responses to “خوش آمدید به شقلاوه!”

  1. behcafe Says:

    احساس می کنم دور بودن از وطنت است که این تصاویر را برایت زیبا جلوه می دهد، هر چند واقعاً زیباست.
    به هر حال این هم از مزایای دوری از وطن است که رویدادهای روزمره را که برایمان عادی شده، به مان یادآوری می کند.

  2. بهزاد Says:

    خوش آمدی. این نوشته‌ات، مرا یاد ٦ سال قبل انداخت. در غروبی زیبا، از «شقلاوه» با اتوموبیلی اجاره‌ای، تنها به «کویه» می‌رفتم. در یکی از بازرسیها، برای اولین بار پیشمرگی، از من در مورد مبدا و مقصد سوالی کرد و کارت شناسایی خواست. پاسپورتی را نشان دادم که از خارج برگشته‌ام و او بسیار صمیمانه از من می‌خواست به زودی با دستی پر بازگردم و در آبادی سرزمینی ویران، سهیم باشم. آن صداقت و خواسته‌اش در آن غروب تنها، تا مدتها گلویم را می‌فشرد.

  3. mynowadays Says:

    چرا برنگردد اتفاقا باید برگردیم و بسازیم به نظر من

  4. Nonesexual Says:

    من میگویم اینها یک سری تصویر هاست، کوچکتر و جزئی تر از آنکه بشود خاطره حسابشان کرد اما، در یاد آدم میمانند. اگر اینها ثبت نشوند، آدم یک خلائی حس میکند و اگر ثبت شوند گذشته از آنکه همحسی خواننده را بر می انگیزند بیشتر از همه به نویسنده حس خوشایندی میدهند.
    این همان زندگی است.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: