تاریخ راه دیگری پیمود.

ژوئیه 11, 2012

  

این خاطرات است یا بیشتر از آن؟

نوشته های من در این بلاگ، هم خاطرات کردستان است و هم بخشی از پروژه تحقیقی م در راستای روشنگری. تلاش من در این مسیر است: کمک به طرح بهترین سؤالات و راه حل های ممکن در ارتباط با کردستان. بدون ملاحظات و ترس از این و از آن. «کردستان» سؤالی بسیار جدی است که به سؤالات فراوان تجزیه میشود. «کردستان بزرگ» یک مسئله است یا یک مشکل یا یک گره کور؟ یک مسئله است یا چند تا… به تعداد کردستان ها؟ یا خیلی بیشتر… این همه مسائل تازه، چگونه روی هم انباشته شدند؟ چگونه شرایط این قدر بغرنج شد؟ از کجا شروع شد؟ به کجا رسیده؟ کجا میرود؟ کلید حل بحران در دست کیست؟ در گرو چیست؟ کدام کلید… کدام بحران؟!

چه نیروهایی روی طرح مسئله و پیچیدگی اش توافق دارند؟ چه نیروهایی پیشنهادات مشابهی برای حل بحران دارند؟ نیروهای درگیر در میدان کارزار، کدامها هستند؟ گذشت زمان، بدون دستیابی به راه حل های عملی، چه تاثیری بر عمیق تر کردن بحران دارد؟ آیا ممکن است که با پشت گوش انداختن و فرار از پرداختن به آن، مسئله به فراموشی سپرده شود؟

ایدئولوژی را زدم شکستم.

همه گرایشات طیف راست در برابر مسئله کردستان، ذهن شان مسموم است و سرشار از کینه. پر از شوونیسم برتری طلبانه و جنون آمیز. برخی نیروهای طیف چپ نیز هستند که توان فهم و درک مسئله ملی را ندارند. ابلهانه آن را نفی میکنند و به سان جن از بسم الله از طرح مسئله کردستان میترسند. هدف من، آزاد از قید و بند های ایدئولوژیک، این است: تلاش برای طرح وسیع مسئله ای که لاینحل مانده. تحلیل همه جانبه کردستان و ایجاد سؤال. و باز هم سؤال كه جمع آنها معادل است با سؤالات. و آگاه هستم که انبوهی از آنها ممکن است به سرگیجگی و سردرگمی منجر شود. سؤالات من ناروشن نیستند، ممکن است گاهی بحران زا باشند. به این دلیل که ریشه در شکست دارند… و ترس از شکست دوباره، گاهی به شبحی تبدیل میشود که نه فقط انرژی زا نیست، بلکه نومید کننده هم هست.

نقش و اهمیت بافت اجتماعی

دگرگونی بنیادی در «فرهنگ» عشایری، رهبر سالاری و رفتار گله ای، مشروط است به تحولات اساسی در بافت اجتماعی کردستان که در حال حاضر بسیار عقب مانده تر از مناطق همجوار است و متحول شدن آن فقط بتدریج و در مدت زمانی طولانی امکان پذیر است. فاکتورهای غیر قبل پیش بینی از نوع فشار از خارج هم نقش دارند. آبشخور فکری، عامل پیدایش و بقای احزاب موجود، از آن بافت اجتماعی نشأت میگیرد که در طول تاریخی بس طولانی بر زمینه سنت های عشایری، نهادینه شده. به بیان دیگر، تلاش برای تضعیف احزاب سیاسی کنونی کردستان سطحی و روبنایی است. بالاتر از آن هدف و در رأس آن، جایگاه و نقش بافت اجتماعی و ساختار طبقاتی کردستان، تعیین کننده است. تلاش را باید متمرکز کرد روی بنیاد روشنگری و فرهنگ سازی مدرن. بدون آن، کلیت این پروژه زیر علامت سؤال میرود و به شناور ماندن در جزئیات منجر میشود.

نگاهی گذرا به گرایشات سیاسی موجود

در کردستان ایران، دو گرایش «مدرن» ظهور کرده اند. اولی پرچم دار «نجات کردستان از آسیمیلاسیون» است به نام پژاک و گویا از «پ کا کا» نشأت گرفته. دنبال برنامه شان گشتم… چیزی نیافتم! اما دریافتم که زمینه رشد این گرایش را از یک طرف باید در خلاء سیاسی چپ و بی مایگی احزاب قدیمی جستجو کرد و از طرف دیگر در توان پاسخگویی به احساسات جوانانی که هویت میطلبند. گرایش دوم، پرچم دار «نجات اسلام در کردستان» است. دنبال اسمشان گشتم… چیزی نیافتم! اما دریافتم که زمینه رشد این گرایش را باید از یک طرف در پس مانده های بافت عشیره ای کردستان و از طرف دیگر در دوران شکوفایی ایدئولوژی های راست جستجو کرد.

این دو گرایش جوان و پر انرژی، رقیبان دو گرایش پیر و خسته، یعنی کومله و حزب دموکرات هستند. چه کسی میداند که این دو گرایش پیر در بیست سال گذشته، چند تا انشعاب داده اند بعد از انشعاب و باز انشعاب؟! دنبال اسمهای تازه شان گشتم… سر گیجه گرفتم! اما دریافتم که بیشترشان در بغل هم انگار خوابیده اند. نزدیکی اینها را از یک طرف باید در ترس از رقیبان تازه و از طرف دیگر در امکان قدرت گیری با حمایت غرب جستجو کرد.

نیروهای قدیمی تر جنبش کردستان ایران، همواره از اعتراف به شکست شعارهای اولیه ی آن جنبش طفره رفته اند. مشتقات این گروه ها، پس از انشعابات و دگردیسی های سیاسی، تفاوتهای روشن برنامه ای و سیاسی ندارند. آنقدر درگیر محاسبات دیپلماتیک و روابط خارجی هستند که مانورهای سیاسی شان قبل از هر چیز متکی است بر تلاش برای راحت ترین شیوه ی به قدرت رسیدن. و تصویری که از اوضاع ارائه میکنند، انگار ایجاد سمپاتی در میان سیاستمداران غربی را مد نظر دارد تا آگاه سازی مردم منطقه. در این راستا همه روی یک شعار توافق کرده اند و اسم فدرالیسم بر آن نهاده اند.

بیشتر گروهها به همت داشتن امکانات مالی به کانال های ماهواره ای تلویزیونی دست یافته اند. پخش فراگیر صدا و تصویر در رسانه های مدرن، میتواند نقش مهمی در پیام رسانی سریع داشته باشند مشروط بر آنکه به شیوه ای حرفه ای در راستای پیشبرد برنامه ای روشن و هدفمند برنامه ریزی شوند. آنچه من دیده ام عکس این بوده… دارندگان این رسانه ها به شیوه ای دگم، بیروح و کلیشه ای، تبلیغات حزبی، سیاسی و تجاری خود را بر تلاش برای ایجاد تحولاتی در فضای فرهنگی و هنری منطقه اولویت میدهند.

شناخت و تفکیک این گروه ها از هم دشوار است. در زمان های قدیم، راست ها بودند که ناراست بودند. و چپ ها از اسمشان پیداست که کجرو بودند. امروز راست ها بیشتر از هر زمان ناراست هستند و چپ ها…؟ چپ ها چه شدند؟! کدام لولو خوردشان؟! چه بی مایه بودند؟! عجب دنیائیست؟! دنیای موبایل و اس ام اس…دنیای فیسبوک و تویتر… هر دو را بستم… اس ام اس گرفتم! به عربی نوشته: لا اله الا الله! چقدر حال گیری است؟! عجب حکایتیست؟!

رفاه مالی در شرایط فقر فرهنگی

کردستان عراق حکایتی است جداگانه. اداره ی این منطقه به عهده ی کردهاست. دو نیروی حاکم که هر یک ریشه در عشیره ای دارند، به توافق رسیده اند که بجای جنگهای داخلی، با هم در قدرت سهیم باشند. سنجش میزان موفقیت این دو نیرو در اداره ی کردستان نیازمند بررسی های تحلیلی طولانیست و در این مختصر نمیگنجد. پیدایش جنبش گوران یا جنبش تغییر و رشد تدریجی آنها در طول شش سال، نشانه ی متزلزل شدن سنت های عشیره ای در این منطقه است. این جریان که خود را مدافع آزادی و دمکراسی و مخالف فساد و قبیله‌ گرایی معرفی می‌کند راه بسیار طولانی در پیش دارد که بتواند نقشی چشمگیر در دگرگونی مناسبات حاکم ایفا کند. من به هیچ وجه خوشبین نیستم که پروژه ی کردستان عراق علیرغم در اختیار داشتن میلیاردها دلاری که از درآمدهای نفتی عراق به خزانه های حکومت کردستان سرازیر میشود، بتواند در راه رشد اجتماعی و اقتصادی به کار گرفته شود. به دلیل فقر فرهنگی وحشتناکی که بر این جامعه حاکم است، و حکومت از آن «بی خبر» است، پر شدن جیبها از پول و بازارها از جنس، فقط به ناموزونی و ناهماهنگی بیشتر در توسعه بدقواره شهرها و روستاها منجر شده. پدیده ی غریبی است که اسمش را «رفاه مالی در شرایط فقر فرهنگی» میگذارم و در این زمینه، گزارش های عینی و مصور دارم.

Image: Ghader Shafei

Advertisements

17 Responses to “تاریخ راه دیگری پیمود.”


  1. پیشنهاد میکنم این کلیپ را هم گوش کنید!
    Guns Roses – November Rain

  2. آواره در آمستردام Says:

    خونديم تموم شد بعد رسيديم به كامنت !!! شايد هم ترفندى ست براى دوباره خوندن متن كه البته ارزشش را هم دارد

  3. behcafe Says:

    سلام قادر جان
    این نوشته ات را دیشب خواندم و پاسخ هم دادم، ولی الآن هیچ نمی بینم!
    پاسخم چیزی حدود 10 یا 11 بند داشت، که چند تایی اش را بیشتر یادم نیست!
    حالا دوباره سعی می کنم بنویسم، اما قول نمی دهم همانگونه باشد.
    نوشته ات حین اینکه گیج کننده بود، قابل فهم هم بود!
    یادم هست که دیشب نوشتم از حزب و حزب بازی نه به ما رسیده و نه می خواهیم برسد؛ خیلی خوشمان نمی آید.
    از این حزب هایی که گفتی هم نه چیزی می دانیم و نه تمایل به دانستنشان داریم.
    با رفاه مالی که نه ولی با فقر فرهنگی افتخار آشنایی داشته و داریم. «رفاه مالی در شرایط فقر فرهنگی» نه فقط در کردستان که در ایران …
    آهان، راستی…
    دیشب با واژه و مرض پارانوئید آشنا شدم که همانجا هم ازت تشکر کردم که مرا از این بلای خانمان سوز! آگاه کردی…
    یادم هست که پرسیدم «این جملۀ آبی از کیست؟»
    و یادم هست که گفتم «خیلی بیش از حد می فهممت» و البته این خیلی هم خوب نیست
    راستش را بخواهی دیوانه وار زندگی کردن را ترجیح می دهم به طرح ریزی این چنین پروژه هایی!

    و
    دیگر چیزی یادم نیست!


    • سلام بهزاد جان؛
      دلم درد آمد که نوشته ی اولیت در هوا محو شد.
      باز نشستی به خودت زحمت دادی دوباره نوشتی…
      تو بهترین پسر خاله ی دنیا هستی.

      نوشتی: دیوانه وار زندگی کردن را ترجیح می دهم به طرح ریزی این چنین پروژه هایی.
      دستم را سست کردی از ادامه ی این کار… تقصیر تو نیست… خودم هم سست هستم.
      دلیلش این است که خیلی سالها پیش یک تبلیغ تلویزیونی برای یک بانک بزرگ، پیامش این بود: به کاری مشغول شو که در آن استادی! و ادامه اش این بود که کارکنان آن بانک بر کارشان تسلط کامل دارند.
      قبلا هم گفتم که من در رشته ی دیگری استادم. در میدان نویسندگی نمیدانم چرا آمدم!
      میدانم حرف دارم. حرف زیاد دارم ولی ابزار بیانش را هنوز ندارم.
      خاطرات من اگر خوب و منسجم بازگویی شود، درسهای با ارزشی در آن هست که …
      که بدرد نسل جوان میخورد.
      راستی تو جوانی؟! ای ناقلا! دست پیرها را از پشت می بندی!

      فیسبوک را به دلایلی که هنوز نگفتم، بستم و بعد از آن، کلیک ها کم و کمتر شده. بعضی روزها کمتر از ده نفر مرا به یاد میآورند.
      شاید بهتر باشد که این دکان را تخته کنم. و دکان بزرگتری باز کنم… این توان را در خود میبینم.
      یا اصلا اگر مشتری هم نداشته باشم برای خودم و خودت و دو سه نفر دیگر، گاهی درد دل هایی مینویسم.

      اتفاقات ناگواری که ریشه در گذشته دارد را آدم باید بتواند بیان کند…

      خیلی سخت بوده …

      می نویسم برای تمام روز های بد گذشته

      خاطرات آن آزار دهنده است و تا چیزهایی بیرون نریزم آرامش بر من حرام است.
      این روزها به شکلی باور نکردنی، آرام هستم. کار بدی نکردم که تا اینجا آمدم…
      میماند آینده که هنوز نیامده… باید صبر کنم بیاد.

      از مزایای این بلاگ از جمله این بوده که با تو و چند نفر دیگر آشنا شدم.
      تو پسر خوبی هستی… شباهتهای جالبی به من داری!… راحتی… و راحت میگی حوصله حزب بازی رو نداری…
      خوشم آمد!
      اما من از حزب بازی خسته نمیشوم.
      کار من بازی است… و بازیگوشی…
      تو یک کم زیادی جدی هستی! باور کن سیاست بازی به این بدی نیست که میپنداری!

      آن جمله آبی از کسی است که در دنیای مجازی با او آشنا شدم. از نزدیک او را نمیشناسم. دوستان نزدیکش امیدوارند که در آینده کتابی از او منتشر شود. خبرت میکنم
      «…باید در مورد پارانویا فکر کرد. هر کاری می کنیم دست از سرمون برنمی داره. باید حل اش کرد. مجبوریم حل اش کنیم»

  4. behcafe Says:

    راستی…
    یادم آمد دیشب به ت گیر دادم که چرا کلیپ را آخر کار می گذاری و می گویی همزمان با خواندن گوش دهید!


    • یادر رفت بگم: اینترنت اکسپلورر و وردپرس با هم دشمن اند.
      گوگل کروم خیلی بهتر است. پیامت را مجبور نیستی دوباره بنویسی اگر Google Chrome را اینستال کنی.

      چرا این کلیپ را در آخر آوردم؟ کلک … را مگر نشنیدی!؟
      خوب شد اون نوشته ی اولیت با ده دوازده بند نرسید!

  5. behcafe Says:

    ببخشید ها…
    هی، یک چیرهایی یادم می آید و دلم نمی آید که نگویم

    «ناخدا منم که قبل از شوراندن دلها و شعله ور کردن احساسات، به نسل جوان هشدار میدهم که در قالبهای خشک آرمانگرایی اسیر نشوند و آگاهانه تر حرکت کنند»
    خیلی خوب جانب هر دو طرف را نگه داشتی ها، کلک!
    یکی به میخ می زنی، یکی به نعل؟!
    و…
    کاش یکی، خیلی پیش ها؛ این را به من فهمانده بود!


    • ای بابا!
      زدی دستم را رو کردی!
      قرار مان این نبود!
      بود؟!

      آرمان گرایی بر جوانان عیب نیست…
      جوانان آرمان گرا را بیشتر از جوانان بی خاصیت دوست دارم.

      تمام شیرینی زندگی تکراری نبودن آن است! امیلی دیکنسن
      That it will never come again
      Is what makes life so sweet.
      Emily Dickinson

  6. behcafe Says:

    پسرخاله، تو معرکه ای؛ همین!
    هیچ نخواستم و نمی خواهم دستت سست شود؛ فقط گفتم که دوباره باز خوانی کنی افکارت را
    خیلی هایمان که از نوع بشرباشیم، گاهی تا آخر عمر هم نمی فهمیم که چه می خواهیم. گاهی حتی به الاغ جماعت هم حسودیم می شود…!
    همین ابزار بیانت خیلی هم خوب است، مگر چه شده؟ بگو که من می شنوم…
    شاید دلیل این که کمی به نظرت جدی هستم و دست پیرها را از پشت می بندم این باشد که برای نوشتن کمی ( و البته کمی!) فکر می کنم. شاید اگر از نزدیک مرا می شناختی اینگونه فکر نمی کردی! چون حرف هایی که بر زبان می آورم همیشه، نه! بهتر است بگویم هیچ وقت اینقدر ها تأمل پشتش نخوابیده!
    کتاب کوچکی از سیاست خوانده ام، می دانم که بنیان سیاست این حزب و حزب بازی ها نیست؛ می دانم اساس سیاست «بازی» نبوده!
    پسرخاله!
    یک هو! همین الآن! همین لحظه و ساعت و ثانیه؛ احساس کردم که چقدر خوب شد که با تو آشنا شدم…

    «کار بدی نکردم که تا اینجا آمدم…
    میماند آینده که هنوز نیامده… باید صبر کنم بیاید»
    این را باید قاب گرفت زد به دیوار!

    «…باید در مورد پارانویا فکر کرد. هر کاری می کنیم دست از سرمون برنمی داره. باید حل اش کرد. مجبوریم حل اش کنیم»
    این را هم چون داخل گیومه نوشتی حدس زدم باید از کسی نقل قول کرده باشی. بگو کی؟ و راستش احساس کردم با گوینده این جملات سر و سری دارم! یعنی من هم …؟!

    «چرا این کلیپ را در آخر آوردم؟ کلک … را مگر نشنیدی!؟»
    این را هم هر چه زور زدم، متوجه منظورت نشدم!

    و در انتها …
    من با دیدن این کلیپ ها مشکلی ندارم، آنها هستند که خیلی تلاش می کنند که پخش شوند اما …!
    اگر لینک دانلودشان را داری بگذار؛ اینگونه برای 4 نفرمان بهتر است.
    من و تو و کلیپ و اینترنت پرسرعت!


    • کم کم آشنایی بهتری با هم پیدا میکنیم.

      سیستم پزشکی دانمارک، بیست و چند سالی است که به من کمک میکند. هم توان بخشی و بیشتر از آن، کمک روانشناسانه برای بازیابی تعادل روانی.
      داد و فریادهای من در این بلاگ، که گاهی شبیه جنجال و هیاهوست هم کمکی در این راستا هستند.
      بجای قرص های آرامش بخش، هر چرت و پرتی دلم خواست مینویسم… البته نه در این بلاگ… در جایی دیگر.
      در این بلاگ تلاش میکنم بر اعصابم کنترل بیشتری داشته باشم.
      این بلاگ باید جدی باشد.

      آن دو جمله نقل قول هایی بود از محسن حبیب خو. در فیسبوک با او آشنا شدم.

      کمی بیشتر کار کن که پولدارتر شوی… انترنت سریعتر لایق توست.

      اگر اهل رشت بودی، کلک … را هم میشناختی!

      چقدر خوب شد که با تو آشنا شدم…

  7. blindday Says:

    یکی از بهترین تیتر ها برای مطالب تو بلاگستان

  8. دمادم Says:

    موضوع را كه ديدم خيلي برايم جذاب بود كه تا آخر ادامه دهم. اما راستش چيزي دستگيرم نشد جز كمي گلايه از احزاب موجود. يعني اگر بخواهم خيلي خلاصه بگويم ميشود اندكي گلايه. منتظرادامه بحث هستم. اگر اين بحث ادامه دار باشد.
    سپاس


    • تا حدی به شما حق میدهم.
      مشکل این است که تلاش کرده ام کل مطلب را بسیار فشرده بیان کنم و این هم خوب است و هم بد!
      خوبیش اینست که سر نخ باز شده. بدیش هم همانست که خودت گفتی.
      سپاس.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: