ترجمه‌ی چند مصاحبه‌ی کوتاه با چند خارجی را که در رابطه با پروژه‌های مختلف کاری در اربیل ساکن بوده‌اند، این‌جا می‌خوانید.

all.«کیفیت زندگی» در اربیل -کردستان عراق- از دیدگاه چند خارجی

A: کیفیت زندگی در اینجا خوب است.

B: این‌جا با دیگر جاهای دنیا فرق می‌کند. کمبودهای زیادی هست… شهر در حال رشد بسیار سریع است، کمبودها بسیار زیادند…

C: اگر «کیفیت زندگی» را با معیارهای اروپایی تعریف کنید، زندگی با کیفیت در اینجا وجود ندارد. اگر منظورتان امکانات شغلی، مکان امن، آدم‌های خوب دور و بر باشد، قطعاً این‌جا خوب است.

D: امکانات راه اندازی تجارتی، بسیار خوب است، آدم‌های بسیاری از همه جای دنیا به همین منظور این‌جا آمده‌اند… توسعه‌ی عظیمی در جریان است.

E: راحت می‌توان کسانی را پیدا کرد که به شما کمک کنند… مثل کمک زبانی یا توضیح فرهنگ بومی و …

اولین باری که به این شهر وارد شدید، از چه چیز بسیار تعجب کردید؟

B: قبل از اینکه ساختمان تازه و مجهز فرودگاه ساخته شود، بنای قدیمی فرودگاه، فقیرانه بود.

E: مردمی خوش برخورد، ما را متعجب کرد. انتظار ما این نبود که این‌جا مردمی هم‌طراز با مردم کشورهای متمدن ببینیم.

F: کردها بسیار مهربان و مهمان‌نواز هستند، همیشه مایل‌ند به توریست‌ها کمک کنند.

شرایط آب و هوایی این‌جا چطور است؟

D: به‌دلیل موقعیت این‌جا، که از یک طرف بیابانی است و نزدیکی به کوهستان از طرف دیگر، تابستان‌های این‌جا بسیار گرم و زمستان‌ها سرد هستند.

G: بدون داشتن وسایل تهویه در خانه، زندگی غیر قابل تحمل است.

در باره زندگی در اربیل آیا چیزی هست که نمی‌دانید و می‌خواهید بدانید؟

B: مایلم بدانم با دختران بومی دوست شدن، چقدر سخت است.

به فرهنگ اربیل چگونه احترام می‌گذارید؟

G: احترام به فرهنگ، قبل از هر چیز، در احترام به مردم نمود پیدا می‌کند. تلاش کردم دوستانی پیدا کنم و از طریق آنها دریابم که چگونه فکر می‌کنند، عمل می‌کنند، لباس می‌پوشند، حرف می‌زنند و تا بالاترین حد ممکن، قاطی آن‌ها شوم.

D: اگر بخواهم در خیابان ظاهر شوم، معمولاً خود را خوب می‌پوشانم، لباس سنگینی به تن می‌کنم و دید زدن مردم را نادیده می‌گیرم. برای یک دختر جوان، این بهترین راه حفاظت از خود و در امان‌بودن است. این‌جا یک جامعه‌ی اسلامی است.

A: آداب و رسوم محلی را باید آموخت،

B: کردها با خارجی‌ها مهربان هستند و از بودنِ کارشناسانِ خارجی در شهرشان خوش‌حال هستند. این‌جا با بقیه‌ی مناطق عراق تفاوت دارد.

به دیگرانی که می‌خواهند این‌جا بیایند چه راهنمایی می‌کنید؟

A: هیچ پیش‌داوری و انتظاری نداشته باشد! هر چه شنیده‌اید و در رسانه‌ها خوانده‌اید، فراموش کنید… خودتان تجربه کنید!

F: بیائید و ببینید! شهر در حال توسعه است، فرهنگ همچنین… بیائید و در آن شرکت کنید.

B: دنیا را نمی‌توان به مکان‌های بهتر و مکان‌های بدتر تقسیم کرد… مکان‌های متفاوت را به رسمیت بشناسید! تفاوت‌های این محیط با دیگر جاها را باید شناخت.

E: اگر با دیدی باز به این‌جا بیائید، امکانات زیادی در این‌جا هست…

C:امکانات بسیار فراوانی در این شهر وجود دارد اما این‌جا یک جامعه‌ی توسعه نیافته است. پیشرفت‌هایی ایجاد شده اما هنوز توسعه‌ی اساسی شکل نگرفته. امکان همکاری با مردم سخت است و باید از تحمل زیادی برخوردار باشی. باید یک «برنامه عمل مشخص کاری» از قبل داشته باشی در غیر این‌صورت به ناموفق‌بودن، تمکین می‌کنی و تسلیم می‌شوی و گریان به خانه ات برمی‌گردی.

A: آن‌هایی که با توقعات بالایی به این‌جا می‌آیند، اقامت‌شان خیلی زجرآور می‌شود.

Advertisements
.
روزی روزگاری چهار نفر بودند به نام‌های: همه، یکی، هیچ‌کی، هرکی.
.
هرگاه قرار بود کار مهمی بشود همه مطمئن بود که یکی آن را می‌کند. هرکی می‌توانست آن‌ را کرده باشد، اما هیچ‌کی نمی‌کرد. وقتی هیچ‌کی نمی‌کرد همه عصبانی می‌شد چون آن‌کار، کار همه بود. همه فکر می‌کرد یکی آن را می‌کند اما هیچ‌کی نمی‌فهمید که هیچ‌کی آن را نمی‌کند. در نتیجه همه، یکی را سرزنش می‌کرد که چرا هیچ‌کی کاری را نکرده که هرکی می‌توانست در همان بار اول کرده باشد.

ترجمه خلیل پاک نیا
با تشکر از مسعود کدخدایی

Once upon a time there were four people: Their names were Everybody, Somebody, Nobody, and Anybody. Whenever there was an important job to do Everybody was sure that Somebody would do it. Anybody could have done it, but Nobody did it. When Nobody did it, Everybody got angry because it was Everybody’s job. Everybody thought Somebody would do it, but Nobody realized that Nobody would do it. So consequently Everybody blamed Somebody when Nobody did what Anybody could have done in the first place

Once upon a time there were four people named Everybody, Somebody, Nobody and Anybody.
When there was an important job to be done, Everybody was sure Somebody would do it.
Anybody could have done it, but Nobody did.
When Nobody did it, Everybody got angry because it was Somebody‹s job.
Everybody thought Anybody could do it, but Somebody realized that Nobody would do it.
So it ended up that Everybody blamed Somebody that Nobody did what Anybody could have done in the first place.

Illustration: Ghader Shafei

بازگشت به دوره‌ای تلخ از گذشته، خوشایند نیست، ضروری‌ست. بدونِ آن، امکانِ حرکتِ مثبت به جلو را از دست می‌دهی. در سفرم به شهری که از زیباترین شهرهای جهان است. و من… فقط زشتی‌هایش را به یاد دارم.

می‌روم چه کنم؟

پیامی گرفتم از دوستی که این‌جا می‌خوانید…

سلام و صبح به‌خیر، بنظر می‌رسد درگیر سفری… به‌هرحال، در تدارکِ سفری نیستی که بتوان گفت «سفر خوش» و می‌توان حدس زد که در درون‌ت چه  می‌گذرد. متأسفم از این بابت. هرچند سخت‌ترین روزهای بعد از این واقعهٔ تلخ و ناگوار سپری شده‌اند اما اثرات زخم هم‌چنان باقی‌ست. سفری دوباره به مکان و قلبِ این اتفاق، کارِ ساده‌ای نیست وقطعاً دردناک خواهد بود. چه می‌توان کرد… چاره‌ای جز رویارویی هست؟! فرار از لمسِ درد هم خودش یک راه است… انسان از درد و درد کشیدن می‌ترسد و گریزان است. کاش هیچ دردی نبود و جز… ای‌کاش…

چه می‌توان گفت؟ چه می‌توان کرد تا تو بتوانی کوله‌بارِ سنگینِ غم‌های این حادثه را هر چند با دلی پر از گلایه و چشمانی پر از اشک، اما باز در آرامش نسبی بتوانی رها کنی؟… قدری کنارش بنشینی، زانو در بغل… کمی به افق بنگری و آهی از درون بکشی. به یاد بیاوری که چه شد… از کجا شروع شد و چگونه در راهی افتاد که پایانی جز این نمی‌توانست داشته باشد… من چه‌ها کردم و چه آرزوها که نداشتم و… چه تلاش‌ها که نکردم … باز هم نفسی عمیق ازدرون، هوای غم و اندوه را بیرون آورد و رها کند.

مرورِ مثبت‌ها را به‌یاد داشته باش! به‌خاطرِ تلاش‌ها و هدف‌های خوب و نیت‌های پر ارزش انسانی و مهربانی‌های خودت لبخندی بزن و قدری به خودت ببال! پس از آن با کمال تسلط و بدون ترس، این کوله‌بار سنگینِ گذشته را که مملو از تلخی و ناکامی‌ست، به آرامی باز کن، بنگر و آن‌ها را یک‌به‌یک بیرون آور! لمس کن، نگاه کن و تصمیم بگیر! که آیا نگه‌داری کنی یا نه، آن‌را لازم داری یا خیر. موجبات آرامش هستند و یا چیز دیگری. و آیا اگر آن‌را همان‌جا رها کنی از بار سنگین تو کم خواهد شد؟ … بگذار مرور دردها و دستکاری زخمها صرفا سفری مجازی به دیاری پر از ماجراهای ناگواری باشد که سنگینی آن‌را جایی بر روی این زمین پهناور رها کردی و آن‌ها دیگر قدرت و وزن بیشتری برای از پا در آوردن‌ت ندارند… سفر تحمیلی به شهر یادآور دردها، فرصتی برای سبک‌کردن کوله‌پشتی همراه توست. از آن بخوبی استفاده کن! همواره در فکرت…


Image: Ghader Shafei

نامه ی یک سردرگم به ماکیاولی و پاسخ ماکیاولی به او

ماکیاولی عزیز،

دوستان من می خواهند برام جشن لیسانس پگیرند. این جشن شامل نمایش بدن لخت، مشروبات الکلی، مواد مخدر و این چیزها می شود. به نامزدم قول دادم که خود را قاطی این مواد نمیکنم. اما من واقعا وسوسه شده ام که شرکت کنم. و متنفرم که این جشن را به بچه ها واگذار کنم. چکار کنم؟

امضاء، سردرگم

____________________________________

سردار من،

من مطمئن نیستم در این مورد به شما چه توصیه کنم. زیرا مقام شما در این دنیا بر ماتریالی تکیه دارد. آیا شما یک انسان عادی هستید یا یک شاهزاده؟ زیرا ما خوب میدانیم که این خصائص نه در فضیلت یک فرد عادی بلکه در شان معاون یک شاهزاده نمود پیدا میکند. و نقش پایین ترین قشر کارگران، زمانی که توسط یک شاهزاده اجرا میشود، به یک فضیلت مقدس ارتقاء می یابد. در نقش خود بمان که بهتر است. خودت باش سردار من، تو را نیایش میکنم، خود را رها ساز.

ماکیاولی

____________________________________

Dear Machiavelli

My friends want to throw me a bachelor party. Knowing them, it will involve strippers, booze, drugs, the works. I promised my fiancée I would stay away from that kind of stuff, but I’m really tempted to go, and I’d hate to let the guys down. What should I do

Signed, Tempted

____________________________________

My Liege

I am unsure how to advise you in this instance, for your status in this world has much bearing on the matter. Are you a common man, or are you a prince? For it is well known that those actions which are considered most virtuous in a common man are in fact a vice in a prince, and that which would be vice for the lowest laborer is in fact raised to holy virtue when undertaken by a prince. Be you of the lower classes, stay true to your course and all will be well. Be you my liege, I pray you, indulge yourself

Image: Ghader Shafei

 پاسخ افلاطون به نامه ی یک زندانی
مترجم: قادر شافعی

افلاطون عزیز،

دوست پسرم چند ماه پیش به من حقه ای زد که نمی توانم از آن بگذرم. او هنوز برای من مهم است اما مرور گذشته راحتم نمیگذارد و بر رابطه مان تاثیر ویرانگر می گذارد. آیا او را ببخشم یا ولش کنم؟

امضاء، تورن

____________________________________

زندانی عزیز،

آنچه تو از فهم آن عاجزی اینست که نگرانی هایت واقعی نیستند. آنها فقط بازمانده های زخمهای کهنه ای هستند که تو می ترسی از آنها جدا شوی، زیرا که در تمام طول عمرت با آن توهمات زندگی کرده ای. زنجیر ترس را پاره کن، و دریاب که رنج و عذاب شما جز بازی شبح سوسوی نور نئون خالی نبوده است. خشم خود را بر سر کسانی نریز که می خواهند شما را در روشنایی حقیقت قرار دهند، بلکه بر کسی که در حقیقت آن را به دست آورده، به او پشت پا بزن و از خود دور کن.

____________________________________

Dear Plato

My boyfriend cheated on me a few months ago, and I just can’t seem to let it go. I still care about him, but I can’t get past this, and it is ruining our relationship. Should I forgive him or should I move on

Signed, Torn

____________________________________

Dear Prisoner

What you fail to understand is that your concerns are not real. They are simply the shadows of old wounds that you cling to out of fear of losing the illusions you have lived with all your life. Throw off the shackles of your fear, and acknowledge that which torments you is naught but a specter cast by the flickering light of a neon vacancy sign. Do not turn your anger on those who would drag you into the light of truth, but rather on the one who has in truth earned it, and kick him to the curb

the-spirit-of-plato-1820