So much I suffered over thirty years

ruhani_obama
برای بزرگنمایی، روی عکس کلیک کنید.

Advertisements

برگردان از وبلاگ Averill Pizarro / قادر شافعی

چرا فیس‌بوک را ترک کردم؟

من به تازگی فعالیت در فیس‌بوک را تعطیل کردم. قبل از هرچیز به دلایل پراگماتیک: کنار گذاشتن فیس‌بوک، زمان بسیار بیشتری را برای کار، مطالعه و فراغت، آزاد کرده. و تا حدودی به دلایل امنیتی: مثل اکثر مردم این دوران، من هم نسبت به حفظ زندگی خصوصی، حساس شده‌ام. پس از ترک فیس‌بوک، دیگر لازم نیست با ترس مداوم از دوستان غریبه، روزها را سر کنم. دوستان غریبی که بیش از هر چیز، مشتاقِ دیدنِ عکسِ نیم لخت من با مایوی دوتکه هستند!

پشیمان هم نیستم. خلاصی از فیس‌بوک، مرا از اسارتِ دائمی وصل بودن به هم سن و سالانم آزاد کرده. من دیگر نمی‌دانم که لحظه‌های دیگران چگونه می‌گذرد. با چه کسی چه چیزی انجام می‌دهند. و دیگر احساس بد یا ناخوشایندی از نبودن در جمع آن‌ها را ندارم. ترک فیس‌بوک، من را از شر پیدا کردن عکس‌های خوبی از خودم که به دیگران نشان دهم، راحت کرده، و دیگر خودم را با تعداد لایک‌هایی که از دوستان می‌گیرم، ارزیابی نمی‌کنم و نظرات دیگران نه چیزی به اعتبار من اضافه می‌کند و نه می‌کاهد.

من هنوز دوستانی دارم که با هم جمع می‌شویم، می‌گردیم، گپ می‌زنیم و لذت می‌بریم. و هنوز هم گاهی اینجا آنجا به دنبال آشنایی با افراد تازه هم هستم اما دیگر هیچ اطلاعیه‌ی عمومی از فعالیت‌های روزانه‌ام منتشر نمی‌کنم. در واقع، از بسیاری لحاظ، زندگی من بسیار ساده‌تر و راحت‌تر شده.

احساس می‌کنم که الان خیلی بیشتر «خودم» شده‌ام.

یکی از دوستان خوبم می‌گفت که به تجربه دریافته که احساس خوبی به آدم دست می‌دهد اگر انسان بتواند قدری از فرهنگِ دنیای مجازی فاصله بگیرد. فرهنگی که همه چیز را در قالبِ تصاویر رمانتیک و نقل قول‌های طلایی به ما دیکته می‌کند. فرهنگِ حاکم بر دورانی که ما امروز در آن زندگی می‌کنیم، اینست: تبدیل انسان به مصرف کننده‌ی حریص کالاهای لوکسی که داشتن آنها هیچ تاثیری در بهبود کیفیت زندگی ندارد. تسخیر ذهن انسان به وسیله‌ی تزریق تبلیغات، کاهش کیفیت زندگی به داشتن مارکهای تجاری و غرق کردن هر چه بیشتر ما در بازاری که وحشتناک اشباع شده.

در دنیای مجازی، بدونِ هیچ زمینه‌ی اجتماعی، با پخشِ فقط یک جمله‌ی عاریتی، می‌توانی خود را علاقمند به محیط زیست معرفی کنی، و لحظه‌ی بعد، با نقل قولی از فیلسوفی، شما را ممکن است یک روشنفکر به شمار آورند. با داشتن سه هزار دوست فیس‌بوکی، این توهم ایجاد می‌شود که شما آدم بسیار محبوبی هستید. با نمایش لباس‌های مارک‌دار، برچسبِ اهل مد و شیک پوش به شما می‌زنند. و جالب اینجاست که من و شما، همین چندی پیش در همین فیس‌بوک، به نقل از کسی، زندگی مصرفی را به نقد کشیده بودیم که: «ما تمام وقت به دنبال پول می‌دویم برای خرید چیزهایی که اصلآ لازم نداریم به خاطرِ به دست آوردنِ دلِ کسانی که اصلآ دوستشان نداریم! عجب آدم‌هایی هستیم ما؟!»

ما از دیگران نقل قول می‌کنیم و بر روی اینترنت منتشر می‌کنیم. به این ترتیب برای خود هویتی می‌سازیم که در واقع، دیگری ساخته و طراحی کرده و متوجه نیستیم که این الگوی پیش‌ساز، به راحتی قابل تقلید نیست. تلاش می‌کنیم که شبیه سازی کنیم اما از خود نمی‌پرسیم چه ظرفیت‌هایی داریم. نمی‌پرسیم کیستیم.

خیلی‌ها الان یاد گرفته‌اند که عکس‌های خود را روی اینترنت نگهداری کنند. عکس‌هایی که زمانی در آلبومهای خانوادگی خاک می‌خوردند، الان به اینترنت منتقل شده و در فیس‌بوک به تماشا گذاشته می‌شوند. انتظار ما اینست که دیگران با دیدگاه تازه‌ای به این عکس‌ها نگاه کنند و نظر بدهند. در گذشته اگر ارزش هر عکسی به طور سوبژکتیو در خود عکس نهفته بود، این ارزش گذاری در حال حاضر به نظرات ابژکتيو بینندگان گره خورده. یعنی دیدگاه دیگران را مبنای ارزش گذاری قرار می‌دهیم، نه غریزه و نه احساس درونی خود را.

چنین است دوران: ما این ایده را که بر ارزش ذاتی خود تکیه کنیم از دست داده‌ایم. ما دیگر با ایده‌ی خود بودن، بیگانه شده‌ایم. هویت خود را به نمایش ظاهرِ خود واگذار کرده‌ایم، به پوشیدن پیراهن‌هایی که جلو سینه‌ها را با تصاویری از ستارگان موسیقی و ورزش، تزئین کرده‌اند. مذاهب و خدایان، پرچم و شعار، و باز شعار… همان شعار را بر تابلوی فیس‌بوک‌مان هم نصب می‌کنیم. برنامه‌ی آخر هفته‌مان را هم می‌دانیم: تدارک جشنی با مناسب‌ترین افراد در مناسب‌ترین مکان‌ها. برای شنیدن محبوب‌ترین موسیقی و … و اگر اتفاقی پیش آید که نتوانیم در برنامه‌ی دلخواه خود شرکت کنیم، یا هیچ لباس مناسب جشن یا پیراهن بیانیه‌داری نپوشیم، با هیچ گروهی همراه نشویم، پس ما چه هستیم؟! هیچ! ما هیچ چیز نیستیم. ما چیزی نیستیم جز هویت خودساخته و پرداخته‌ای که ما را به پروژه و فقط پروژه تبدیل کرده است.

در این حالت، ما عکس‌هایی از تنهایی‌مان را به نمایش می‌گذاریم.

ما نسلی هستیم فقیر، که توانِ رویارویی با سکوت و تنهایی را نداریم. عکس‌های خود را از دیدگاه دیگران می‌سنجیم. و اگر با سردی و بی‌مهری دیگران روبرو شویم، ارزش مستقلی برای خود قائل نیستیم. به سختی می‌توانیم در خفا کاری انجام دهیم بعد جار نزنیم. ما به تماشاگرانی وابسته هستیم که همواره مرزهای ارزشی ما را جابجا می‌کنند. ما نمی‌توانیم به خاطر خودمان لخت شویم و در پوست خود احساس راحتی کنیم.

ما همیشه در جنب و جوش و تکاپو، همیشه در حال طرح ریزی و باز طراحی تازه‌ی خود، همیشه زیر پوشش یک لایه‌ی خارجی، بی‌قرار و نا آرام هستیم، مدام تلاش می‌کنیم که دقیق تر و سنجیده تر رفتار کنیم که شیک‌تر و پُربارتر به نظر برسیم، غافل از این که در نهایت، خلوت و تنهایی در انتظار ماست. خلوت و تنهایی را تمرین کنیم.

keepcalm

Layout: Ghader Shafei

برگردان / تنظیم: قادر شافعی

«در سوریه باید کاری انجام دهیم!»
«چرا؟»

«برای این که دولت سوریه از جنگ افزار شیمیایی علیه مردم خود استفاده می‌کند!»
«اما مگر دولت سوریه تازه شروع کرده به کشتار مردم؟ مگر چند سالی نیست که مردم قربانی می‌شوند؟»

«آره. اما این بار آنها جنگ افزار شیمیایی بکار بردند!»
«اما مگر جنگ افزار شیمیایی مرگ زاتر از جنگ افزار دیگر است؟»

«تو درک نمی‌کنی! جنگ افزار شیمیایی بی رویه عمل می‌کند!»
«اما مگر زمانی که نیروهای ارتشی به محلاتی حمله می‌کردند که مشکوک بودند به این که شورشیان در آن مخفی شده باشند، آیا این هم بی رویه نبود؟»

«جنگ افزار شیمیایی موجب مرگ غیرنظامیان، زنان، کودکان و پیران شده!»
«اما مگر بمباران غیر شیمایی هم زنان و کودکان و پیران را از بین نمی‌برد»

«ما باید برای جلوگیری از کشتار مردم بی گناه کاری انجام دهیم!»
«بسیار خوب. تو بگو چکار کنیم؟»

«راه اندازی و پرتاب موشک. شلیک بمب های هوشمند!»
«و تو تضمین می‌کنی که مردم بی گناه کشته نشوند؟»

«همیشه احتمال خسارات مادی وجود دارد! اما ما باید جلو بشار اسد را بگیریم که از جنگ افزار شیمیایی استفاده نکند!»
«پس بهتر نیست که مراکز و منابع تولید جنگ افزار شیمیایی او را از بین ببریم؟»

«نه! چنین کاری در منطقه آلودگی ایجاد می‌کند!»
«خوب، پس بمب و موشک را به طرف اسد پرتاب کنیم؟ آیا بهتر نیست او را بکشیم؟»

«نه! او تنها کسی است که می‌توانیم با او به مذاکره بنشینیم! او یک اسلام گرای افراطی نیست!»
«خوب. پس موشک را به طرف چه کسی پرتاب کنیم؟ پس بمب را روی سر چه کسی بریزیم؟»

«فرودگاه، مراکز فرماندهی و کنترل، تاسیسات نظامی!»
«اما این فقط منجر به کشتن یک دسته از افسران در سطح میانی و کارکنان تدارکاتی می‌شود، مگر نه؟»

«بله، درست است!»
«اما با نابود کردن بخشی از تاسیسات نظامی و کشتن این افراد، آیا رژیم سوریه را از گسترش جنگ افزار شیمیایی محروم کرده‌ایم؟»

«نه! جنگ افزار شیمیایی را می‌توان از هر توپخانه‌ای شلیک کرد!»
«خوب. پس لازم است که تمام توپخانه‌های رژیم سوریه را از بین ببریم. آیا می‌توانیم این کار را انجام دهیم؟»

«نه! چون بسیاری از آنها در مناطق مسکونی توسط شهروندان مستقر شده اند!»
«خوب. پس چه باید کرد؟ فرستادن نیروی زمینی؟»

«عجب احمقی هستی؟! ما نمی‌توانیم نیروهای زمینی بفرستیم!»
«خوب. پس ما نمی‌توانیم اسد را بکشیم، درست است؟»

«درست!»
«و ما نمی‌توانیم مکان هایی را که در آن جنگ افزار شیمیایی تولید می‌شوند، هدف قرار دهیم، درست است؟»

«درست!»
«و ما نمی‌توانیم توپخانه‌های رژیم را هدف قرار دهیم، درست است؟»

«درست!»
«و ما نمی‌توانیم نیروهای زمینی بفرستیم، درست است؟»

«البته که نه. عجب احمقی هستی؟!»
«پس در واقع نمی‌توانیم جلو رژیم اسد را بگیریم که از جنگ افزار شیمیایی علیه شورشیان شهروندش استفاده نکند»

«درست! اما اگر ما آمریکایی‌ها هیچ کاری نکنیم، ما را مقصر می‌شناسند و مردم را از ما متنفر خواهد کرد!»
«خوب. شما می‌گویید: اگر ایالات متحده هیچ کاری نکند، ما را سرزنش خواهند کرد و مردم از ما متنفر خواهد شد؟»

«بله، درست است!»
«اما اگر ما کاری انجام دهیم که نتیجه‌ی دلخواه را ندهد، آیا باز هم ما را سرزنش نخواهند کرد و باز مردم از ما نفرت نخواهند داشت؟»

«بله، این هم درست است!»
«خوب. اما حتی اگر ما بتوانیم به شکلی سحرآمیز کاری کنیم که نتیجه‌ی مثبتی بدهد آیا باز ما را سرزنش نخواهند کرد که چرا زودتر دخالت نکردیم تا جلو کشتار بیشتر مردم را بگیریم؟»

«بله، درست است!»
«خوب. پس آمریکا به هر حال مقصر شناخته می‌شود. مردم در هر دو حالت از ما نفرت پیدا می‌کنند!»

«درست است!»
«بسیار خوب. پس بگذار خلاصه کنم: صرف نظر از کاری که ما انجام می‌دهیم یا نمی‌دهیم، دولت اسد قادر به استفاده از جنگ افزار شیمیایی علیه مردم خود و ایالات متحده خواهد بود. چه آمریکا دخالت کند یا نکند، مقصر شناخته شده و منفور است. و صرف نظر از آنچه که ما انجام می‌دهیم یا نمی‌دهیم، کشتار غیر نظامیان بطور اتفاقی ادامه خواهد یافت.»

«بله، درست است!»
«بسیار خوب. این یعنی کارمان ساخته است.»

«بله، درست است!»
«و اسد هم کارش ساخته است.»

«بله، درست است!»
«و مردم سوریه هم کارشان ساخته است.»

«بله، این هم درست است! ترتیب همه داده شده! همه از دم، همه جا …!»
«بسیار خوب. به من بگو الان نظرت چیست؟»

«در سوریه باید کاری انجام دهیم!»

Adel Abdessemed_Cri_2013_Ivory_Height 56 inches

Adel Abdessemed’s ‘Cri’ at David Zwirner, London, 2013
Height: 56 inches (142 cm)