کامران شافعی پسرعموی من است و من پسرعموی او. هر دو قدیمترها سردشتی بوده‌ایم و کُرد. الان چه هستیم؟ کاش می‌دانستم.

او در نروژ است و من در دانمارک. دو کشور سرسبز، در محاصره‌ی آب. هر دو کشور قدیمترها وایکینگ بوده‌اند و مشهور به دزدان دریایی. دیگر نیستند. هرجا دزدان دریایی باشند دانمارک و نروژ نیرو می‌فرستند برای سرکوب‌شان. دنیا امن شده. دزدان دریایی باید شغل بهتری برای خودشان دست و پا کنند. مثل قاچاقچی. اصلن به من چه؟!

کامران شاعر است. کُردها شعر دوست‌اند. شعر پرست‌اند. بعد خدا پرست، شیطان پرست، تفنگ پرست، میهن پرست، لنین پرست، کوه پرست، آتش پرست، … و … زن پرست. من شاعر نیستم، متاسفانه. شعر دوست هم نیستم. تصویرساز هستم. آرشیو عکس و نقاشی‌های من، صد گیگابایت است. کمیت مهم است، نیست؟

کامران عاشق صداست من عاشق رنگ. او چاق است و من لاغر. او خوش‌رو است و من ترش‌رو. او خوش‌اخلاق است و من … نه، بهتر است خود را سرزنش نکنم.

کامران عاشق پرواز است. من خاکی‌ترم. لنگ لنگان راه می‌روم.

من آتشم، او نور. من شبانم، او شبنم یا شب. من از شب می‌ترسم از کامران نه. نمی‌ترسم. چرا بترسم؟

دیشب به پسرعمو پیشنهاد کردم با هم روی یک شعر کار کنیم. گفت: باشه. اتفاقی شعری از سهراب سپهری پیدا کردم و به کُردی برگرداندم. برای کامران فرستادم و او ترجمه‌ی مرا اصلاح کرد. پس این ترجمه، کار مشترک من و کامران است. سهم من کم نیست، هست؟ دو آفرین به او، نصفی هم به من!
_____________________

مرگ رنگ! / سهراب سپهری

بندی گسسته است
خوابی شکسته است
رویای سرزمین
افسانه شکستن گلهای رنگ را از یاد برده است
بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
رنگی کنار این شب بی مرز مرده است!
_____________________

هه‌ودایه‌ك پچڕا
خه‌وێك چڕژا
خه‌ونی نیشتیمان
چیرۆكی شكانی گوڵانی ره‌نگی له‌ بیر چۆته‌وه‌
بێده‌نگ ده‌بێ لێره‌ تێپه‌رین
له‌ په‌نا شه‌وی بێ سنوور ره‌نگێك مردووه‌!

death_of_color
Digital paint: Ghader Shafei

Advertisements

از ﻃﻴﻔﻮر ﺑﻄﺤﺎیی کتابی دارم مطالعه می‌کنم به نام: ﺳﻔﺮ ﺧﻴﺎل [از ﻛُﺮﺳﺎن ﺗﺎ ﻛﺮدﺳﺘﺎن]

این کتاب، بازتاب خاطرات و نظرات نویسنده است در ارتباط با اتفاقات و رویدادهای جنبش مسلحانه‌ی کردستان پس از انقلاب ٥٧. تاریخ نگاری هم هست، اما ناقص و درهم برهم. سی بخش کمابیش مستقل است. یکپارچه و به هم پیوسته نیست. از هر جا دلت خواست می‌توانی شروع کنی چیزی بخوانی و کم‌کم با ﺧﺎﻃﺮات و ﻧﻈﺮات سیاسی ﻃﻴﻔﻮر ﺑﻄﺤﺎیی آشنا شوی.

بخش‌هایی از این کتاب را خیلی سطحی مرور کردم. بخش‌های دیگر را چند بار خوانده‌ام. بیشتر ما با نام ﻃﻴﻔﻮر آشنا هستیم. ﻃﻴﻔﻮر کیست؟ او در سنندج به دنیا آمد. مشاهدات و خاطرات دوران بچگی ﻃﻴﻔﻮر، در محله‌ای که در آن بزرگ شد را، بهتر است از زبان خودش بخوانید که شیرین است و خواندنی. و نیز انگیزه‌ی گرایش او به سیاست و «داستان» پیوستن او به گروه ﻛﺮاﻣﺖ داﻧﺸﻴﺎن، ﻋﺒﺎس ﺳﻤﺎﻛﺎر، رﺿﺎ ﻋﻼﻣﻪزاده و ﺧﺴﺮو ﮔﻠﺴﺮخی ﻛﻪ در دادﮔﺎه ﻧﻈﺎمی ﺷﺎه در ﺳﺎل 1352، ﺑﻪ اﻋﺪام ﻣﺤﻜﻮم ﺷﺪند، اﻣﺎ ﻣﺤﻜﻮﻣﻴﺖ ﻃﻴﻔﻮر ﺑﻪ ﺣﺒﺲ اﺑﺪ ﻛﺎﻫﺶ ﻳﺎﻓﺖ. او در یکی از روزﻫﺎی اﻧﻘﻼب 1357 از زﻧﺪان آزاد ﺷﺪ.

در آن سال‌ها [٥٧-٥٠]، پنج نفر از سران بالای تشکیلاتهای نظامی وابسته به رژیم شاه همه سنندجی بودند: سرلشکر بیگلری [فرمانده‌ی گارد شاهنشاهی]، سرلشکر کمانگر [مسؤل زندان‌ها]، سرهنگ رحمانی [مسؤل زندان قصر] علیقلی اردلان [وزیر دربار شاهنشاهی]، و منصور زمانی [مسؤل بخش سیاسی زندان قصر].

از طرف دیگر، پنج نفر از زندانیان سیاسی مخالف رژیم شاه نیز که به حبس‌های طولانی محکوم شده بودند، همه سنندجی بودند: شعیب زکریایی، یوسف اردلان و ایرج فرزاد، [پیروان مائوئیسم، بنیان‌گذاران کومه‌له]، بهروز سلیمانی [پیرو سازمان چریکهای فدائی]، و ﻃﻴﻔﻮر ﺑﻄﺤﺎیی که بعدها به حزب دمکرات کردستان پیوست. / صفحه ٧٤-٧٥ [با تغییرات ویراستاری جزئی].

ﻃﻴﻔﻮر در این کتاب، اختلافات‌ش را با قاسملو فاش می‌کند. به شکست جنبش اعتراف می‌کند. به نقاط ضعف و زمینه‌های شکستِ جنبش کردستان می‌پردازد. جنگ داخلی در کردستان را برادرکشی می‌نامد و …

«در زمان جنگ داخلی، دستور حزبی این بود که هرکس بگوید این جنگ برادرکشی است، جایش در حزب نیست. من فکر می‌کردم هر دو طرف آستین‌ها را بالا زده بودند که همدیگر را نابود کنند. در همین زمان، تصمیم گرفتم از عضویت در حزب استعفاء بدهم. چراکه دیگر جای من نبود و من این جنگ را برادرکشی می‌دانستم و می‌دانم.»
«دردناک‌ترین جنگ در همه‌ی بخش‌های کردستان و در همه‌ی دوران‌ها، همیشه جنگ داخلی بوده است. هیچ شعاری نمی‌تواند جنگ داخلی را توجیه کند. چون در این جنگ‌ها جز دل‌شکستگی و بیزاری مردم، هیچ چیزی به دست نیامده است. در کردستان ایران هم بی‌شک دردناک‌ترین جنگ بین حدکا و کومه‌له بود. دلایل این جنگ در میان سر و صدای تبلیغات پوچ گم شد.»
«در این جنگ‌ها، یک شیوه‌ی غیرانسانی برقرار بود که با تمام قوانین جنگی و حقوق بشر و آداب اخلاقی در تضاد بوده است و آن اعدام بلافاصله‌ی اسیران همدیگر بوده است؛ کاری که با اسیران رژیم هم انجام نمی‌شد.»

ﺳﻔﺮ ﺧﻴﺎل از نظر ادبی، ناموزون و درک منظور نویسنده در جاهایی از متن، مبهم و نارسا یا کمی دشوار است. زبان طیفور برای بیان نظرات سیاسی‌اش قابل پذیرش، اما برای بیان احساسی و ادبی، نارس و ضعیف است. در بسیاری جاها او حوصله‌ی کافی به خرج نداده که منسجم‌تر و شیواتر منظورش را بیان کند. انگار که خاطرات سی ساله را در سی روز نوشته. از کسی هم کمک نگرفته. انگار خودش هم روی جلد کتاب را طراحی کرده که بسیار ضعیف است و بیانگر این اصل که نویسنده، تمام تلاش خود را متمرکز کرده پیرامون محتوا و بیان نظرات. بی‌اعتنا به سبک و شیوه‌ی بیان.

اشکالات ساختاری به کنار، مطالعه‌ی این کتاب جالب است برای همه‌ی کسانی که در جوانی به این جنبش پیوستند، دل بستند، آمیختند، آموختند، صف بستند، شعار دادند: پیش به سوی پیروزی، سرود خواندند از هر رنگ: ملی، انقلابی، انترناسیونال، پیش رفتند، پس رفتند، امید یافتند، امید باختند، خون دیدند، جوشیدند، گُر گرفتند، به ردیف: آماده، انگشت‌ها رفتند روی ماشه‌ها، دست‌ها لرزیدند، لغزیدند، خشکیدند، قلب‌ها تپیدند، تندتر و تندتر، صدای ترکیدن قلبی در سینه، صدای شلیک تیری در تاریکی، صدای کشیده‌ی سوتی مهیب در گوش، بوی دود، بوی باروت، بوی خون، و باز جنگیدند، گاهی «دشمن» و گاهی «دشمنان» را نشانه گرفتند، شلیک کردند، همه‌ی تیرها به «هدف» نزدند، بسیاری تیرها به «خطا» رفتند. نکشتند، کشتند، یا «خود» را کشتند؟ صبح شد و دیدند چیزی در برابر چشمان ناباور آنان می‌سپارد جان. در احتضار آن گریستند. به آرامی دفنش کردند، ترکش کردند. پخش و پراکنده شدند. آواره شدند. غروب را دیدند در دیاری غریب. بسیاری هنوز جسد بیجانش را نظاره می‌کنند. خشک‌شان زده. مرگ باورها سخت است انگار.

kurdish_refugees

Graphic: Ghader Shafei

گپ صبحانه بین دو راهب بودایی، 12 ژوئیه سال 1973، لندن.

راهب مرتد: الان ما باید از خود بپرسیم که خدا کیست. وقتی با پروفسور کوتوفسکی در مسکو صحبت می‌کردم، از او پرسیدم که تفاوت فلسفه‌ی کمونیستی آنها و فلسفه‌ی بودیستی ما در چیست؟ فلسفه‌ی کمونیستی که آنها به وجود آورده‌اند، خدای خود، یعنی لنین را ساخته است . ما در مسکو می‌بینیم که …

راهب مردد: بله، من آنجا بودم …

راهب مرتد: سر هر خیابان، هر …
راهب مردد: سر هر خیابان. می‌دانم هر جا، همه جا …

راهب مرتد: اسم لنین، تصویر لنین، مجسمه‌ی لنین، کتاب لنین …
راهب مردد: بله، بله، بله، بله. درست است.

راهب مرتد: بعد به او گفتم که شما خدای خود را ایجاد کرده‌اید، و ما خدای خود یعنی کریشنا را داریم. در حال حاضر، اصلِ پذیرش کسی به عنوان خدا، هم در فلسفه‌ی شما و هم در فلسفه‌ی ما هست. طوری که شما نمی‌توانید از آن سرپیچی کنید. فلسفه‌ی کمونیستی شما بدون مفهوم خدا یا رهبر از هم می‌پاشد. درست مثل فلسفه‌ی بودا که بدون مفهوم خدا و پروردگار بودا نمی‌تواند وجود داشته باشد.

راهب مردد: نه. این درست نیست. به این دلیل که ما با بودا مِثلِ خدا رفتار نمی‌کنیم … در واقع، این بودا بود که اولین فلسفه‌ی آتئیستی را خطابه کرد. به همین دلیل او را پیوند دهنده [wasala] و آشتی آور [nāstika] نامیده‌اند. ما به خدا اعتقاد نداریم. ما می‌گوییم: پنیا [panya]، خِرَد [wisdom] و دارما [dharma] در تقابل با …

راهب مرتد: نمی‌توانی انکار کنی که پیرو رهبری بودا هستی.

راهب مردد: رهبری، بله درست است.

راهب مرتد: خوب، من هم به همین رهبری اشاره کردم… خدا به معنی «رهبر» است. بنا بر دستورات ودایی [vedic injunctions]، خدا به معنی «ولی فقیه» است. او نهاد اصلی حیات است. خدا یعنی مقام معظم رهبری. رهبری که شما مجبور به پذیرش او هستید. این مفهوم خداست. فرقی نمی‌کند که بودا را انتخاب کنید یا لنین و یا هر کس دیگری، شما مجبور هستید یک رهبر انتخاب کنید و دنبال او راه بیفتید. این وظیفه‌ی شماست. فلسفه‌ی وجودی ما اینست که کریشنا، پروردگار عالی، رهبر ماست و ما موظف به پیروی از دستوراتش هستیم. بدیهی است اگر شما از کریشنا پیروی نکنید، اگر شما مطیع آموزه‌های پروردگار بودا، گاندی، لنین و یا کس دیگری که در مقام رهبری است نباشید، خلافکار و گناهکار شمرده می‌شوید زیرا که اصلِ اطاعت را زیر سؤال برده‌اید. شکل ظاهری اطاعت در مکاتب مختلف ممکن است متفاوت باشد، اما اصل پذیرش یک رهبر و به دنبال او راه افتادن در همه جا وجود دارد و هیچ کس نمی‌تواند تغییری در آن ایجاد کند.

به این ترتیب، من نمی‌توانم پاسخ شما مبنی بر متفاوت بودن شما را بپذیرم. شما هم مجبور به قبول رهبری هستید. شما نمی‌توانید چیزی را به طور مستقل فکر کنید، فقط باید قبول کنید. این قانون اساسی اعتقاد است که نباید در آن شک کرد. شما چیزی را انتخاب کرده‌اید که فکر می‌کنید شما را به کمال می‌رساند. برای دستیابی به این هدف، شما از رهبری پیروی می‌کنید که کامل است. اگر نقصی در او پیدا کنید، شما هم ناقص هستید. پس رهبر در هر حال کامل است و به تبع آن، شما هم کمالِ رهبری را سرمشق خود می‌کنید.  این فلسفه‌ی وجودی شماست و …

buddha_lenin
G
raphic: Ghader Shafei

بودا به خوابم آمد و پرسید:
از این همه فیس‌بوک چه بدست آوردی جز افسردگی، اضطراب، خشم، استرس، ترس از پیری و مرگ؟

گفتم: صد مخاطب ترگل و ورگل از راستِ خوک تا چپِ پوک. از فارسِ تیپیک عرب‌ستیز تا تُرک چوخ بختیارِ بازارِ برلین. صد دوستِ مجازیِ شنگول منگول، از مردِ فمینیستِ تا زنِ شوونیست. از کمونیستِ رانت‌خوار تا بودیستِ کباب‌خوار. از کُردِ انترناسیونالیستِ کُردگریز تا کُردِ ناسیونالیستِ کُردستیز. از شاعرِ خودشیفته‌ی عوام فهمِ خواص پذیر تا آوازه‌خوانِ تنهایِ عالم هپروت. از حافظِ مستِ خمار تا درویشِ بنگِ مشنگ. از نقاشِ عشق‌بازی‌هایِ رُمانتیک تا سولیستِ ساکسیفونیست. از لکان‌شناس درمان‌گرِ سکیزوفرنی تا کایروپراکتورِ زن‌ذلیل. از آتئیستِ اهورامزداشناسِ اهریمن‌نشناس تا نهیلیستِ ملعونِ یزیدیِ خدا پرست. از همسایه‌ی چهل مرده شیخان در محله‌ی قلعه چهارلان تا نانوای محله‌ی جورآباد سنندج. از عاشقان وفادار جیمزباند سوم تا تحلیل‌گر رده بندی لیگ انگلیس.

گفت: اما بگذار بگویم چه از دست دادی.
گفتم: تو نگو! خودم می‌دانم.
گفت: از کجا می‌دانی؟!
گفتم: در فیس‌بوک خواندم!
گفت: چه پرتی تو؟!

خواستم داد بزنم که … از خواب پریدم.

چه کابوسی بود!؟ راست می‌گفت بودا… از این همه فیس‌بوک چه بدست آوردم؟!

Buddha_nightmare
photo montage: Ghader Shafei