همبستگی و دیگر چه؟!

نوامبر 4, 2014

سه چهار سالی از انقلاب گذشته بود. زخمی شده بودم سراپا. تازه فرار کرده بودم از کردستان به دانمارک. به خواب هم نمی‌دیدم شاهد سینه‌زنی یک دسته‌ی سیاهپوش عاشورایی در قلب شهر کپنهاگ باشم.

صد نفری بودند. در یک راهپیمایی نسبتا آرام، خیلی ملایم‌تر از آنچه در ایرانِ آریامهری دیده بودم، به طرف ایستگاه نورپورت در حرکت بودند. زنجیر هم می‌زدند اما لخت نبودند. بی‌آزار، بدون سر و صدا، مدّاح و عربده، طولِ خیابانی را که حتماً روز قبل، از پلیس اجازه گرفته بودند، می‌آمدند و چند پلیس هم آن‌ها را راهنمایی و مراقبت می‌کردند. مردمی کنجکاو نیز در اطراف‌شان بودند ایستاده به تماشا. [حضار بی‌کار]

بیشترشان مردهایی بودند با چهره‌های خاورمیانه‌ای. شبیهِ من. یعنی خودم. خودِ خودم. بی‌هوده نیست که از آینه متنفرم. مخصوصاً مقعّرش وقتی مرا بزرگنمایی می‌کند، جنون می‌زند به سرم. [هق‌هقِ حضار]

از آن‌جا که همه سیاهپوش بودند، جنسیّت آدم‌ها کاملاً بی‌رنگ شده بود. فقط مردها بودند که زنجیر می‌زدند. زن‌ها حاملِ پرچمهایی بودند با نماد دستهای مظلومانی. پرچمهای سیاه. سیاهتر از شب. آن‌گونه که شاعر در وصفش گفته: به سانِ زلفِ یار. به سیاهیِ موهای سرِ خودم، آن‌زمان که زیر سی سالم بود. نه الان که بی‌رنگ شده. و بی‌رنگ‌تر هم خواهد شد. [خنده‌ی حضار]

تظاهرات بود یا نمایش؟! نمی‌دانم. میخ‌کوب شده بودم و نفسم گرفته بود. تا یادم آمد نفسی باید می‌کشیدم اگر می‌خواستم سی سال بعد، گزارش آن عاشورا را بنویسم. گزارش قابلی نیست. ویژگی‌ش شاید، فقط از آن‌روست که من همه‌چیز را عوضی می‌بینم. و مشاهده‌ی آن دسته‌ی سینه‌زنی در آن روزِ ابریِ کپنهاگ هم استثنایی نبود.

یکی از تماشاچیان، که شبیه من نبود، یعنی بور بود، نگاهم را جذب کرد. مرد شادی به نظر می‌رسید. شادی‌اش مرا ناراحت کرد انگار. به او نزدیک شدم و پرسیدم: می‌دانی چه خبر است؟

گفت: نه؛ مهم هم نیست بدانم.
گفتم: خُب، توضیح‌ش با من. به نظر من، این‌ها نمی‌بایست اجازه‌ی تظاهرات پیدا کنند.

تکان خفیفی خورد. شادی‌اش یک لحظه محو شد و گفت:
– ظاهراً اگر تو قرار بود حکومت کنی، هیچ‌کس آزاد نبود!
– من از دست این‌ها فرار کردم این‌جا.

– این‌ها؟! همه را می‌شناسی؟!
– نه، منظورم مذهب‌شان است. این‌ها را اگر در قدرت ببینی، زندگی همه را سیاه می‌کنند.

– مذهبِ خودت چیست؟
– آته‌ایست.

– کجایی هستی؟ چه کاره‌ای؟
– پناهنده. از ایران.

– تو از ایران آمدی برای ما تعیین کنی چه کسانی این‌جا در دانمارک اجازه راهپیمایی در خیابان را داشته باشند یا نه؟!
– نه، منظورم این بود که … این‌ها …

فکر کردم حتما می‌بایست معادل «مظلوم» به انگلیسی یا دانمارکی را باید پیدا می‌کردم تا داستان را ادامه دهم. نمی‌توانستم. مغزم منجمد شده بود. شنیدم که گفت: زبان اگر نداشته باشی، انتظار نداشته باش فهمیده شوی.

و شاید در آن لحظه، خیلی خسته بودم که بی‌ربط از دهنم پرید: انتظار داشتم بدانی همبستگی چیست!
– همبستگی؟! همین نیست که این‌جا می‌بینی؟! گروهی که این کارناوال را اجرا می‌کنند، نمادِ همبستگی نیستند؟!

– کارناوال؟! این اصلاً کارناوال نیست… یک دسته‌ی مذهبی‌ست که …
به من پشت کرد و چند قدمی فاصله گرفت که صدای بغض‌آلودم آزارش ندهد. او می‌خواست از تماشای آن صحنه لذت ببرد و کارِ من فقط مزاحمت بود. هیچ رابطه‌ی دل‌نشینی برای هیچ‌کس نبود.

نیم‌ساعت بعد در قطار نشسته بودم و مقصدم خانه بود. فکرم می‌چرخید. پرسش، پشتِ پرسش: چرا من از تماشای آن کارناوال لذت نبردم؟ چرا کس دیگری را هم غمگین کردم؟ چرا او منظورم را نگرفت؟ اگر می‌توانستم روان‌تر حرف بزنم، آیا فرق می‌کرد؟ چرا او فکر کرد من یک فاشیستم که تحمل آزادی دیگران را ندارم؟ از همبستگی چرا گفتم؟ چه می‌خواستم؟ حق با او بود که آن گروه نماد همبستگی بود؛ نه؟ پس چرا من عضو هیچ گروهی نیستم؟ مگر نبودم؟ چرا بریدم؟ چرا …

فکر می‌کنم پس از آن «روز تاریخی» بود که من هیچ‌گاه خودم را آته‌ایست معرفی نکردم. هیچ‌گاه به اقناعِ کسی دل خوش نکردم. از آسمان افتادم بر زمین و خاکی شدم. و «خنده» را فراموش نکردم. هیچ‌گاه. [شادی حضار]

solidarity
Photo: Ghader Shafei
پانوشت: عکسِ کارناوال، هیچ ربطی به موضوع ندارد.

Advertisements

3 Responses to “همبستگی و دیگر چه؟!”

  1. دمادم Says:

    خنده و فراموشی شاید…


  2. اينها نميدانند جكومت ايدئولوژى چقدر خطرناكه؛ تجربه اش را هم ندارند ولى اين باعث نميشه حق داشته باشيم جلوى افرادى را كه ميخواهند مذهب خودشون را داشته باشند بگيريم، نميشه ادعاى دمكراسي داست و ديكتاتور فكر كرد


    • شاید هم می‌دانند حكومت ايدئولوژیک چه‌قدر خطرناكه، اما مطمئن‌اند چنین حکومتی نصیب‌شان نمی‌شه. می‌دانند که دموکراسی‌شان دیرینه و باثبات است.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: