تازه آمده‌ام به سوپرمارکت محل و یکهو آقای یزدی را به فاصله‌ی دو متر و یک چارگ، روبرویم می‌بینم. او زودتر مرا شناسایی کرده و انگار منتظر کسی‌ست که با او خوش‌وبِش کند. هیجانِ خاصی در چهره و نگاهش خبر می‌دهد که دلش پر است و می‌خواهد بِدِرکاند. [دِرکاندن کُردی‌ست به معنی بیرون‌ریختن، فاش‌کردن]

می‌روم جلو و سَرِ صحبت را بی‌شرم و تعارف، چنین می‌گشایم:

– به‌به … آقای یزدی؛ انتظار نداشتم اینجا ببینم‌ت… یادم هست چند هفته پیش که در استخر دیدم‌ت گفتی می‌روی ایران. فکر نمی‌کردم سفرت به وطن، چنین کوتاه باشد. کِی برگشتی؟

– سه هفته بودم و تازه همین الان رسیدم. [نگاهی به ساعتش می‌اندازد] درست یک ساعت پیش رسیدم. آمدم یک آبجو، یک بسته نان و پنیری بخرم، بخورم و بخوابم.

– نوش جان؛ به خوشی و سلامتی. می‌دانم الان خسته‌ای و دوست داری هرچه زودتر از شرّ من راحت شوی.

– [با خنده] می‌دانم شوخی می‌‌کنی…

– نه واقعاً بهتره بری استراحت کنی و خستگی در کنی.

– [با خنده] نه، این‌قدر هم خسته نیستم که هیچ حرف نزنیم.

– خُب، بفرما تعریف کن، گوشم با شماست و عجله‌ای هم ندارم. سفر به خیر گذشت؟ اذیت نشدی از اتفاق غیر منتظره‌ای؟ ایران همان ایران است؟!

– چه ایــرانی؟!… نمی‌دانی چه شده! یک‌پارچه خراب! درب و داغان! اوضاع بی‌سامان! به‌هم ریخ‌ته! مملکت خراب! فقر وحشت‌نــاک! چه فلاکتی؟! ملت بدبخت… گرفتــار در چنگــال دیوِ کریه… همه‌جا ریــا… فقر منحوس از این طرف، تیشه‌ی حکومت از آن طرف…

[شبیه یک سخنران که جوش آورده و غلیان و هیجان در چهره‌اش موج می‌زد، تک‌تک کلمات را چنان محکم و با فشار می‌کِشاند که ترسیدم نَفَس‌ش بگیرد و کار دست من و خودش بدهد.] حرفش را قطع کردم و گفتم:

– اوووه… نگو بیشتر، که دکتر گفته این خبرها برای قلبم خوب نیست.

– [با خنده] می‌دانم شوخی می‌‌کنی…

– نه واقعاً خیلی هم جدی‌ام. شرمنده، اما اگر این خبرها برای تو تازه است برای من خیلی کهنه است. می‌خواهی چه‌کار کنم من این‌جا با این «قسه»ها؟! [قسه کُردی‌ست به‌معنیِ حرف] جدا از غم غربتی که این‌جا می‌چشم، می‌خوای غم مردم فقیر آن‌جا را هم من این‌جا روی دوش نزار و نحیفم بکِشم؟! برو آقا؛ من سی و چند سال پیش، خیلی بیش از آن‌چه گنجایش داشتم، غم‌ها را خوردم و سیر و «سِر» شدم [سِر کُردی‌ست به‌معنیِ بی‌حس]. غم‌خواری بی‌هوده نتیجه‌ای نداد جز دل‌سردی… و سودی نداشت این سه‌نقطه خوردن‌ها… از دماغم در آمد.

– [با خنده] می‌دانم شوخی می‌‌کنی…

– نه واقعاً خیلی هم جدی‌ام. شاید تو تازه بیدار شدی اما من از همان آغاز، به هر آب و آتشی زدم ضربتی و نوشیدم ضربتِ قوی‌تری؛ نهایتاً در هم شکستم و فرار کردم که رژیم غذایی تازه‌ای این‌جا بگیرم. نیامدم تیشه‌ی حکومتی را که آن‌جا هنوز بر سر آن مردم است، در برنامه‌ی غذایی‌ام وارد کنم. ول کن آقای یزدی تو را سوگند به مقدسات، از تیشه‌ی آن حکومت نگو که اصلاً تازه نیست؛ دو هزار و پانصد و سی و پنج سال و هفت ماه و نه روز قدمت دارد… اذیت نکن تو را به جد و آباءت قسم، باز این تیشه را به زور نزن بر سر من ناتوان، که روزی …

– [با خنده] می‌دانم شوخی می‌‌کنی…

– بگذریم از داستان فقر و تیشه؛ دیگر چه خبر؟

هیجان‌ش فروکش کرد و آرام شد. نقشه[توطئه]ام گرفت! موضوع عوض شد و گفت:
– راستی، کتابی را که خانم کرمانشاهی سفارش داده بود، یادم بود و خیلی هم دنبال‌ش گشتم و از دوستی هم که کتاب‌فروشی دارد کمک خواستم و …

– ای بابا؛ خبر نداشتم … سفرت را خراب کردی با این سفارشات. عجب آدم‌هایی هستند این دوستان که … اصلاً به من چه؟! توضیح‌ش را هم من نمی‌خواهم بشنوم.

– نه, بابا؛ دوست داشتم واقعاً … اما به جای کتاب، هدیه‌ی ناقابلی آورده‌ام خدمت‌تان: یک سی‌دی اصل شاملو و یک بسته شیرینی یزدی.

– [با لبخند] ای بابا؛ یعنی چه؟! شرمنده چرا می‌کنی؟! خُب، شیرینی را من می‌پذیرم و سی‌دی را می‌دهم به خانم کرمانشاهی.

– [با خنده] می‌دانم شوخی می‌‌کنی…

– نه واقعاً خیلی هم جدی‌ام. دکتر گفته شیرینی یزدی برای قلبم خیلی خوب است و همان دکتر، با تأکید گفته که شور قلبی‌ام را با اشعار سنگین و تراژیک، تحریک نکنم و آسیبی نرسانم.

– [با خنده] می‌دانم شوخی می‌‌کنی…

– نه واقعاً خیلی هم جدی‌ام. ببخشید البته شما محبت کردید آقای یزدی؛ دستت درد نکند اما کاش به جای آن سی‌دی هم یک بسته بیشتر شیرینی یزدی هدیه می‌گرفتم و شما را دعا و ثنا دو چندان [مضاعف] می‌گفتم.

– [با خنده] می‌دانم شوخی می‌‌کنی…

– نه واقعاً خیلی هم جدی‌ام. آخه آقای یزدی؛ تو که می‌دانی دوره‌ی شاملو به سر رسیده و در دورانِ فیس‌بوکی که ما زندگی می‌کنیم، شاعرانِ خاصّ فیس‌بوکی ظهور کرده‌اند که به قلبِ ملّت، نفوذ نمی‌کنند و آزارشان به گربه سیاه همسایه هم که اسمش «راشا»ست، نمی‌رسد. یادم هست دکترِ کُردم به کُردی می‌گفت این‌ها تکان و شکانی به دل نمی‌دهند. فقط کافی‌ست لایکی بزنی و حال‌ش را ببری.

– [با خنده] من بی‌خبرم از این تازه‌ها؛ فقط اسم فیس‌بوک را شنیده‌ام و وصل نیستم به جایی.

– «وقتی نیستی از دل‌تنگی‌ت، کیت‌کت می‌خورم با چای نعنا.» می‌دانی این شعر از کیست؟

– [غرق فکر] نه، قبلاً نشنیدم.

– عباس معروفی. و هزار و چند صد لایک هم خورده. نمی‌دانی پس از شاملو، چه شاعرانِ لایک‌خوری ظهور کرده‌اند آقای یزدی؛ دو هزار و پانصد و سی و پنج شاعر از هر رقم: آریایی، حسینی، … اذیت نکن آقای یزدی … سی‌دی شاملو را بده به یکی از رمانتیک‌ها… این درست که سِنی از من گذشته اما من با رسانه‌های مُدرن، غریبه نیستم؛ و این بازی‌ها را اصلاً لوس نمی‌دانم… بگذریم… بیشتر مزاحم نمی‌شوم [بیشتر مزاحم نشو] برو استراحت کن.

ادامه دارد…

girl-in-library

کسی هست آیا نداند که «خاورمیانه‌ی پاک»، ریشه‌ی تمام مشکلات خود را در «غربِ ناپاک» می‌جوید؟!

کسی هست آیا نداند که «غربِ خوشبخت»، آسایش و رفاه خود را به «آفریقا و خاورمیانه‌ی بدبخت»، مفت نمی‌بخشد؟!

کسی هست آیا نداند که شهرهای بزرگ اروپا و از جمله پاریس، همواره شاهد تنش‌های شدید اجتماعی و طبقاتی بوده‌اند؟! و این تضادها و درگیری‌ها تا همین ده بیست سال پیش، از طرف جامعه‌شناسان رادیکال غربی، با تکیه بر نابرابری‌های وحشتناک طبقاتی، تحلیل و شکافته می‌شدند؟!

کسی هست آیا نداند که اروپا، پس از افزایشِ جمعیتِ مهاجرِ در دو سه دهه اخیر، که از کشورهای اسلامی به ویژه آفریقا به اروپا راه یافته‌اند، آشکارا اعلام کرده که تمایل زیادی به پذیرش و جذبِ این مهمانان ناخوانده ندارد؟!

کسی هست آیا نداند که رسانه‌های فراگیر این کشورها هر روزه خبر می‌دهند که این مهاجران، مشکلاتِ «عجیب» و تازه‌ای با خود آورده‌اند؟!

کسی هست آیا نداند که میزبانان اروپایی به تلخی می‌گویند: ما که دعوت‌شان نکردیم؛ به زور آمدند و خود را به ما تحمیل کردند؛ پس مسئولیت‌شان با ما نیست؟!

جوانانِ مهاجری که با توهّماتِ رؤیایی، از «وطنِ جهنمی» به سوی «بهشتِ برین» فرار می‌کنند، اگر موفق به بازگشایی دروازه‌ی بهشت شوند، فوراً از خواب بیدار می‌شوند؛ تبعیضات قانونی و غیر قانونی را در زندگی اجتماعی‌شان هر روزه تجربه کرده و به حاشیه پرتاب می‌شوند. و چه‌کسی از انزوا در جامعه رنج نمی‌برد؟! این گروه رهیده از دوزخ و مانده در برزخ، دست‌مایه‌ی ارزانی برای پیوستن به گرایش اسلام سیاسی نوظهور هستند. گرایشی که در مساجدِ علنی و محافلِ مخفی، می‌تواند جوانانِ تبعیض‌چشیده‌ی بحران‌زده را به «آرمانِ رهایی‌بخشِ اسلامِ واقعی» جذب کند و امید به جادویِ فریبنده‌ی عدلِ اسلامی را در قلب‌های‌شان بگشاید.

انگیزه‌ی حمله‌ی امروز دو تفنگ‌دار، به دفتر مجله‌ای در پاریس و کشتار بیش از ده آدم را، امروز در رسانه‌ها شاهد بودم که پژوهش‌گران مسائل اجتماعی به شیوه‌ای پوپولیستی، یک‌جانبه و تنگ‌نظرانه، عمدتاً به گرایشِ مذهبی نو ظهور در میان جوانان حاشیه نشین، نسبت می‌دادند و تحلیل می‌کردند. [متأسفانه]

از آن‌ها بدتر، خیلی بدتر، این مهاجران و پناهندگانِ سیاسی چپ و راست هستند که در مقامِ «دایه‌ی مهربان‌تر از مادر» و «کاسه‌ی داغ‌تر از آش»، از تحمّلِ بالای غرب در برابرِ «تروریسمِ اسلامی» می‌نالند و گویا مایل‌ند پرچم‌دارِ یک جنگِ نهایی، علیهِ «شورشیانِ سر به هوا» باشند.

Livres-à-lire-d'une-seule

نامِ پاریس، یادآور زیباترین شهر جهان است با بهترین رستوران‌ها، زیباترین پارک‌ها و خیابان‌ها، شامپ‌الیزه، طاقِ پیروزی، برجِ آیفل و موزه‌ی لوور.

از مناطقِ حاشیه‌ای شمالِ پاریس، که محلاتی‌ست زشت، فشرده و تنگ، با ساختمان‌های خاکستریِ بتونیِ بلندِ قوطی‌شکلِ بدقواره، آپارتمان‌های کوچک اما پُرجمعیت، کوچه‌های پر از آشغال، مردمی بی‌کار، و بچه‌های شرور، بی‌عار و بی‌قرار، هیچ توریستی دیدن نمی‌کند و عکس‌های یادگاری نمی‌گیرد.

کسی تروریست از مادر متولد نمی‌شود. اما کسانی با لقبِ تروریست از دنیا می‌روند. دو برادری که اسلحه برداشتند، کشتند و کشته شدند، بازمانده‌ای ندارند خوشبختانه، که روی جسدشان گریه کنند و روی سنگ قبرشان بنوسند: تروریست.