روزِ جشن است این‌جا؛ روزِ کارگر

مه 2, 2016

امسال هم روزِ کارگر در کپنهاگ، روزِ مبارزه نیست؛ روزِ جشن است و گردهم‌آیی در پارکِ بزرگی به‌نامِ فِلِه‌پارکن. شبیهِ سیزده به‌در است. صد هزار آدم -یا بیشتر- میان‌سال و جوان، کارگر و مارگر (کارگردوست) بساطِ پیک‌نیک‌شان را پهن می‌کنند و می‌گویند «سکول» یعنی به‌سلامتی.

امسال هم روزِ کارگر در کپنهاگ، روزِ شادی‌ست؛ روزی آفتابی با هوایی ملایم. بینِ ده تا پانزده درجه‌ی سانتی‌گراد. و بادی خنک از جانب لنین‌گراد وزان است. در فضایی سبز، صد هزار آدم ـیا بیشترـ جا گرفته‌اند و خوش‌اند. چرا نباشند؟! به شعاعِ هزار کیلومتر از این پارکِ زیبا، آدم‌ها سیرند و در امنیّت نسبی. و خوش‌اند. طبیعتاً خوش، یا به‌زورِ الکل و محرّک و مخدر را چه می‌دانم من؟! بهتر است ندانم. وایکینگ‌هایِ بور و مور (نا اهل)، بوی دودِ حشیش را به بویِ دودِ کباب ترجیح می‌دهند انگار.

امسال هم روزِ کارگر در کپنهاگ، پرچم‌های سرخ با آرم‌هایِ زردِ اتحادیه‌ها برافراشته‌اند و با بادِ هماره در وزشِ اسکاندیناوی می‌رقصند. بخوان وایکینگ با درفش‌های سرخ و زرد. یکی از بزرگترین چادرها با بهترین امکانات و قوی‌ترین ابزارِ پخشِ صدا و موزیک را احزابِ سوسیال‌دموکرات و متحدینِ چپ‌گرا برپا کرده‌اند. برنامه را با سخن‌رانی‌های کوتاه شروع می‌کنند. سپس چند ساعتی موسیقی زنده جاری می‌شود و با اجرای هر قطعه کسانی می‌رقصند. خوب هم می‌رقصند ها. حرفه‌ای‌اند لامذهبا. و تمام. به امید دیدار، سالِ آینده، همین مراسم، همین جا.

مشابهِ این مراسم را سی و چند سالی که در کپنهاگ بوده‌ام، هر ساله دیده و عکس گرفته و خاطرات نوشته و نانوشته از آن‌ها ساخته‌ام. سال‌های اوّلی که پس از تجربه‌ی جنگِ کردستان و متلاشی‌شدنِ نیروهایمان، تازه برایِ درمان و توان‌بخشی به شمالِ اروپا آمده بودیم، به زخم‌هایِ فیزیکی و فرسودگی‌هایِ روحی‌مان کم بها می‌دادیم. سال‌های اوّل، دوره‌ای را تجربه کردیم که همبستگی، شورِ انقلابی و امید به سوسیالیسم در ما زنده بود. در طولِ این چند سال، ارزش خاصی برای فعالیّت‌هایِ سیاسی در خارج از کشور و شرکت در مراسمی مثلِ روزِ کارگر، قائل بودیم. بعدها که تشکیلات به افراد و آحادی منزوی تجزیه شد، شرکت در این روز به یک وظیفه‌ی اخلاقی بدل شد. سال‌ها و دهه‌ها آمدند و گذشتند و گرد و غبارِ آرمان‌گرایی را از ارواح زدودند و پاسیفیسمِ سیاسی را با صدها هزار لیتر آبِ اسکاندیناوی آبیاری کردند. و اینک ما نمایندگانِ نسلِ مارگزیده‌ی پیشا انقلاب، هر کدام به‌شکلی داریم نقش تازه‌ای را در پرده‌ی دوّمِ تأترِ زندگی‌مان بازی می‌کنیم.

دو سه دهه پیش، پناهندگانِ سیاسیِ چپ، چادرهایِ خیلی بیشتری برپا می‌کردند و حضورشان در پارک، خیلی چشم‌گیرتر بود. چادرهایِ «خوارج» آب رفته بودند امسال؛ بدتر از پارسال. چپ‌ترها به‌ویژه غایب بودند. از گروههای ایرانی، فقط یک چادر فدائیان اکثریت را دیدم با پنج شش نفری که موها و نشریاتشان هم‌رنگ شده بود؛ خاکستری‌رنگ. و از کُردستانِ شرقی حزب دموکرات کردستان را زیارت کردم با پرچمِ سه‌رنگ کردستان و ستاره‌ای بیست‌ویک‌پر، و از کردستان شمالی، چند گروه بودند با پرچم‌های خوشگل‌تر و ستاره‌هایِ پنج‌پر. کومه‌له‌ها و حکمتیست‌ها را ندیدم هیچ‌جا. به خدا.

***

مسعود کدخدایی را سپاس‌گزارم برای همراهی و گرفتن عکس‌هایی از من. من هم چند عکس از او گرفتم که خوب درنیامدند متأسفانه

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: