The Loneliness of the Dying

نوامبر 22, 2013

.
مرگ وحشتناک نیست. یکی به خواب می‌رود وجهان غیب می‌شود- البته اگر همه‌چیز به خوبی پیش برود.

دردِ احتضار، ممکن است وحشتناک باشد، اما دردناک‌تر، غمِ از دست دادنِ محبوبِ زندگی‌مان است. دردی است بی‌درمان. همه را دربرمی‌گیرد. همه بخشی از هم‌دیگر هستیم.

در واقع، ترس‌های زیادی هستند که زیر پوششی از نارضایتی، کل حوزه‌ی مرگ در روزگار ما را احاطه کرده‌اند. هنوز کاملا کشف نشده که مردم چه کارهایی می‌توانند انجام دهند که مرگ ساده و آرامش‌بخشی را برای همدیگر تأمین کنند. حفظ رابطه با اطرافیان و نزدیکانی که هنوز زنده‌اند، احساس فرد در حال مرگ که آیا زندگی آبرومندانه‌ای داشته یا سرکوب اجتماعی، زندگی جهنمی برایش به ارمغان آورده، قطعا بخشی از آن است.

شاید ما باید آشکارتر و واضحتر در مورد مرگ صحبت کنیم، حتی اگر آن را همچون یک رمز و راز ارائه کنیم. هیچ رازی در مرگ پنهان نیست. هیچ دری را نمی‌گشاید. پایان یک فرد است. آنچه باقی می‌ماند همان چیزی است که او به افراد دیگر داده است، در حافظه‌ی آنها باقی گذاشته است. اگر بشریت از بین برود، هر آنچه که نوع بشر تا کنون انجام داده، هر آنچه که برای مردم معنی داشته و برایش جنگیده، از جمله سیستم های سکولار یا باورهای فراطبیعی، بی‌معنی می‌شوند.

/ از انگلیسی: قادر شافعی /
/ Norbert Elias: The Loneliness of the Dying /

.
داخۆم پێویسته به شێوه‌یێکی ئاوه‌ڵه‌تر و ئاشکراتر سه‌باره‌ت به مه‌رگ بدوێین. ته‌نانه‌ت ئه‌گه‌ر ناڕاسته‌وخۆ بیدرکێنین ده‌بێ باسی بکه‌ین. ڕازێک له مه‌رگدا شاردراوه نیه. هیچ درگایه‌ک ناکاته‌وه. دواڕۆژی یه‌ک که‌سه. ئه‌وه‌ی به‌رده‌وامه به‌س ئه‌وه‌یه که چی به‌خشیوه به که‌سانی تر. له بیری که‌سانی ترا چی به‌جێ هێشتوه. ئه‌گه‌ر به‌شه‌ریه‌ت نه‌مێنێ، هه‌موو تێکۆشان و شه‌ڕه‌کانی تاکوئێستای به‌شه‌ر بێ مانا ده‌بێت. له سیستێمه‌کانی سکولاره‌وه‌ بگره هه‌تا باوه‌ڕه‌کانی ئه‌وتۆسروشتی، هیچیان مانایان نامێنێ.

Death is not terrible. One passes into dreaming and the world vanishes — if all goes well. Terrible can be the pain of the dying, terrible, too, the loss of the living when a beloved person dies. There is no known cure. We are part of each other

There are indeed many terrors that surround dying. What people can do to secure for each other easy and peaceful ways of dying has yet to be discovered. The friendship of those who live on, the feeling of dying people that they do not embarrass the living, is certainly part of it. And social repression, the veil of unease that frequently surrounds the whole sphere of dying in our days, is of little help to people. Perhaps we ought to speak more openly and clearly about death, even if it is by ceasing to present it as a mystery. Death hides no secret. It opens no door. It is the end of a person. What survives is what he or she has given to other people, what stays in their memory. If humanity disappears, everything that any human being has ever done, everything for which people have lived and fought each other, including all secular or supernatural systems of belief, becomes meaningless

/ Norbert Elias: The Loneliness of the Dying /

73363,1275859229,5

Advertisements

کامران شافعی پسرعموی من است و من پسرعموی او. هر دو قدیمترها سردشتی بوده‌ایم و کُرد. الان چه هستیم؟ کاش می‌دانستم.

او در نروژ است و من در دانمارک. دو کشور سرسبز، در محاصره‌ی آب. هر دو کشور قدیمترها وایکینگ بوده‌اند و مشهور به دزدان دریایی. دیگر نیستند. هرجا دزدان دریایی باشند دانمارک و نروژ نیرو می‌فرستند برای سرکوب‌شان. دنیا امن شده. دزدان دریایی باید شغل بهتری برای خودشان دست و پا کنند. مثل قاچاقچی. اصلن به من چه؟!

کامران شاعر است. کُردها شعر دوست‌اند. شعر پرست‌اند. بعد خدا پرست، شیطان پرست، تفنگ پرست، میهن پرست، لنین پرست، کوه پرست، آتش پرست، … و … زن پرست. من شاعر نیستم، متاسفانه. شعر دوست هم نیستم. تصویرساز هستم. آرشیو عکس و نقاشی‌های من، صد گیگابایت است. کمیت مهم است، نیست؟

کامران عاشق صداست من عاشق رنگ. او چاق است و من لاغر. او خوش‌رو است و من ترش‌رو. او خوش‌اخلاق است و من … نه، بهتر است خود را سرزنش نکنم.

کامران عاشق پرواز است. من خاکی‌ترم. لنگ لنگان راه می‌روم.

من آتشم، او نور. من شبانم، او شبنم یا شب. من از شب می‌ترسم از کامران نه. نمی‌ترسم. چرا بترسم؟

دیشب به پسرعمو پیشنهاد کردم با هم روی یک شعر کار کنیم. گفت: باشه. اتفاقی شعری از سهراب سپهری پیدا کردم و به کُردی برگرداندم. برای کامران فرستادم و او ترجمه‌ی مرا اصلاح کرد. پس این ترجمه، کار مشترک من و کامران است. سهم من کم نیست، هست؟ دو آفرین به او، نصفی هم به من!
_____________________

مرگ رنگ! / سهراب سپهری

بندی گسسته است
خوابی شکسته است
رویای سرزمین
افسانه شکستن گلهای رنگ را از یاد برده است
بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
رنگی کنار این شب بی مرز مرده است!
_____________________

هه‌ودایه‌ك پچڕا
خه‌وێك چڕژا
خه‌ونی نیشتیمان
چیرۆكی شكانی گوڵانی ره‌نگی له‌ بیر چۆته‌وه‌
بێده‌نگ ده‌بێ لێره‌ تێپه‌رین
له‌ په‌نا شه‌وی بێ سنوور ره‌نگێك مردووه‌!

death_of_color
Digital paint: Ghader Shafei

روز سوم در شقلاوه تا این لحظه، شبیه روز دوم بوده است. حاضرکردن و خوردن صبحانه چقدر طول کشید؟! سه خواهرم که از ایران آمده‌اند همیشه در حال پذیرایی‌اند. من راحت‌ترین مهمان دنیا هستم؛ کارم خوردن و خوابیدن است. نه به شستنِ ظرف‌ها کاری دارم و نه به نظافتِ خانه. گاهی مجبورم می‌کنند در انتخابِ نامِ وعده‌ی بعدی نظری بدهم و من طفره می‌روم. یا نظرم این‌ست: سه وعده غذای گرم در یک روز را لطفا کم کنید! غذای سرد هم نعمتی است. نمی‌پذیرند، همه فکر می‌کنند که برادربزرگ به زحمتِ پختنِ غذا فکر می‌کند. و آنها وظیفه‌شان می‌دانند که از من به بهترین شیوه‌ی ممکن پذیرایی کنند. برادر کوچک‌ترم همیشه در حال خرید و خدمت به تدارکاتِ آشپزخانه است. و حساس است به کیفیت مواد غذایی. به خودم رفته، هر چند که از هم خیلی دوریم.
.
صبحانه خورده شده و اتاق نشیمن کمی خلوت است. من هستم و بابا و مامان و یکی از نوه‌ها و یکی از خواهرها که در آشپزخانه نمی‌دانم به چه مشغول است. در زدند. با احتیاط کسی در زد. دروازه از دو جنس است. از پایین فلزیست از بالا شیشه مات. من توانستم پشت ماتی شیشه، تشخیص دهم که زنی در می‌زند. شاید یکی از خواهرانم مانده پشت درب و درب قفل است. شاید درب قفل نیست ولی او دستش گیر است و کمک می‌خواهد. بی اختیار پا شدم و در را باز کردم. زن جوان‌یست روبروی من. یک زن ناشناس که یک سطل دو لیتری ماست بز یا گوسفند را دو دستی گرفته رو به من. هر کسی می‌فهمد که این یک هدیه است از همسایه به مهمان. من هم خنگ نیستم. نمی‌دانم چرا دست‌پاچه شدم. اگر دانمارک بود می‌دانستم که سنگینی وزنه را باید از دست او منتقل کنم به دست خودم. کدام قانون فیزیوبیولوژیکی نام دارد کمتر مهم است. اینجا رابطه‌ی دیگری ایجاد شده که احساس و فرهنگ در آن نقش دارد. فرهنگ مهمان‌نوازی که تقریباً فراموشم شده… این‌جا کردستان است و من مهمانم. این زن میزبان است و به رسمِ خوبِ مهمان‌نوازی، می‌خواهد بگوید که خوش آمدیم. و من ذوق کردم. زیادی ذوق کردم که یادم رفت دست دراز کنم و دستش را سبک کنم. و هنوز به سطلی که در دستش بود زل زده بودم.
.
زنی ایستاده رو به من با هدیه‌ای در دست. با تبسمی بر لب. شکیبا و بی‌حرکت. اصلا یادم رفت که او چگونه سلام داد. یادم رفت چگونه سلام‌ش را پاسخ دادم. اصلا یادم نیست که آیا صدایی از من در آمد و آیا او آن را شنید به جز دلهره‌ی غریبی که از درون سینه‌ام یادم مانده… تصویر سطلی در دست زنی که روزی از روزها آن را به شکل نقاشی بازترسیم می‌کنم که به یادگار بماند و سر جلد خاطرات این سفر شود.
.
او منتظر است. چرا خشکم زده؟ او هم مجسمه‌ای شده مرمرین. لباس‌هایش رنگارنگ است. بدون چادر. باید روی سطلِ ماست در دست‌ش فوکوس کنم. می‌ترسم به صورتش نگاه کنم. مثل یک مهمان که از دانمارک آمده، در کردستان محتاط هستم. او زن است من مرد. در دانمارک جنسیت کمتر مهم است. اینجا دانمارک نیست. کردستان عراق است. و شناخت من از کردستان یا پیش‌داوری، مانعی شده که این قضیه را بتوانم سریع تمام کنم. اصلاً بگذار این لحظات کشیده شود. بگذار این صحنه بازسازی شود. بگذار این تصویر را روزی نقاشی کنم. من که شاهد بوده و حس کرده‌ام که روابط انسانها ماوراء عشق به اشیاء است. از دیدن اشیاء، اشباع شده‌ام. من از رفتن به بازار و مشاهده‌ی میلیاردها کالای بنجل و بی‌مصرف، سر درد می‌گیرم. سرخورده شده‌ام از مشاهده‌ی آدمهایی که حرص سیری‌ناپذیرشان در خرید هر چه بیشتر آت و آشغال، هر روز به توسعه‌ی بازارهای گندیده‌تری می‌انجامد. کدام جهان‌بینی است در پشت یا جلوِ آشغال‌جمع‌کردن و انباشت ثروت؟
.
این تصویر چه زیباست که کسی روبروی من ایستاده و چیزی می‌دهد به من. بدون چشم‌داشت. نه بر اساس رابطه‌ی خرید و فروش. او می‌داند من مهمانم. شاید هم فکر می‌کند من محتاجم. و هستم. انسانها تشنه‌ی محبت‌اند. این رابطه بر این اساس شکل گرفته که او می‌گوید: خوش آمدید به شهر من! خوش آمدید به شقلاوه!

 

Photo: Ghader Shafei

روز دوم در شقلاوه از گرما کمی کلافه ام. روز را باید در خانه ماند. کولر روشن است. برادر جوانترم از چند روز پیش، این خانه ی مناسب را اجاره کرده برای اقامت ده روزه مان. در اتاق نشیمنی که بزرگ است و مبله شده برای سیزده نفر، جلو کولری که همیشه روشن است با صدای هاژ و هوژش، نشسته یا لم داده ایم. تا این لحظه ده نفریم. با پیوستن خواهرم و همسرش از کانادا هم مشکل کمبود جا نداریم. تلویزیون کوچکی در گوشه ی اتاق انگار جایی نگرفته. هیچ ساعتی به دیوار آویزان نیست. صدای نامحسوس تیک تاکی در سینه ام، خبر از نزدیک شدن زمان ورود خواهرم میدهد با همسرش که پس از پیمودن سی و چند ساعت راه الان باید رسیده باشند به اربیل. و هنوز یک ساعت راه از اربیل به شقلاوه با تاکسی را در پیش دارند. برادرم رفته اربیل که تحویلشان بگیرد و همراهی شان کند به این خانه… دیروز هم برادرم این زحمت را با من کشید. پس از یک روز استراحت، من کمابیش سرحال هستم. میترسم خواهرم و همسرش خیلی خسته و کوفته و هلاک شده باشند از پیمودن راهی بس طولانی. و میترسم که خواهرم با گریه و زاری وارد شود…
آنها رسیدند. ترس من اصلا بیجا نبود. گریه شروع شد. گریه چرا؟ پس از مرگ برادرم در سن ۴۹ سالگی که سه چهار ماه پیش در سوئد اتفاق افتاد، حدس میزنم خواهرم خود را موظف میداند که همگان را به گریه وادارد و با گریه جمعی، پیوندها را محکمتر کند. با این فرهنگ مشکل دارم. از مرده پرستی بیزار هستم. اتفاقی افتاده و خیلی اشکها ریخته شده و تمام شده. سوگواری دیگر بس است. اینجا با هم جمع نشده ایم که با غصه خود را سیر کنیم. آمده ایم شادی کنیم. من به مادرم خیلی نزدیکم. هم فیزیکی و هم روحی. غده ی اشک من و مادرم خشکیده. خوشبختانه. خواهرم گریه را دوست دارد. و من دلش را نمیشکنم. وقتی گریه اش طولانی شد و هق هق شدید هم اضافه شد، وقتی همه را به گریه واداشت اعتراض کردم یکبار. وقتی نشنیده گرفت اعتراض کردم دوبار… سه بار… چقدر بلند داد بزنم که صدایم را بشنوند؟!
سوگواری دیگر بس است. زیاد هم نباید طول بکشد. مرگ حق است. نباید گذاشت مرگ به زندگی بازماندگان سرایت کند. باشد که «مرگ» سرآغازی بر «زندگی» باشد.
من برادر بزرگ هستم. در نقش قوی ظاهر میشوم. شاید هم هستم. از مادرم ضعیف ترم. قوی تر از مادرم هیچ کس را ندیده ام. هشتاد و یک ساله شده. فقط از مرگ میترسد و کمی هم از پدرم. پدرم هم ضعیف شده. هشتاد و شش ساله شده. او هم از مرگ میترسد. هر روز چند بار تکرار کردند: مرگ در راهست. هر بار گفتم: مرگ حق است. و هر بار آنها سکوت کردند. به سکوتشان رضایت دادم.
برگشته ام به خانه ام در کپنهاگ. یادداشت پاره هایی هم با خود آورده ام و جمع و جورشان میکنم. در حیاطی کوچک و پر گل، زیر آفتاب ملایم دانمارک، روی یک صندلی تاشو چوبی لم داده ام. گربه سیاه همسایه هم الان پیشم نیست. نمیگوید: میاو! یک گلدان گل شمعدانی، عطری در فضا پخش میکند و بر کیفیت کار من تاثیر میگذارد. یک لیوان چایی هم دارم با نقل بیدمشک تازه رضائیه که ارومیه هم نامیده میشود. آذری ها خدای سلیقه اند در آشپزی و قنادی. کم کم در رویا فرو میروم… کاش که من آذری بودم و این دیدار خانوادگی در شهر باکوی آذربایجان انجام میشد نه در کردستان عراق. کاش که من ارمنی بودم و در ایروان ارمنستان گرد میآمدیم. کاش که خانواده من دانمارکی بودند و همه شان اینجا مهمان من بودند. کاش که من یک غول آمریکایی بودم و فکر میکردم که کردستان همان گرجستان است یا ازبکستان یا قزاقستان و همه شان بخشهایی از افغانستان هستند با مشکلات لاینحل… قادر ریزه در این لحظه کمی داغ کرده… آمریکایی شده. تصور کن که قادر آمریکایی نشسته توی یک ماشین گنده ساخت جنرال موتورز و باک ماشینش را پر کرده از بنزین ارزان و با ابهت، جاده های بی انتهای صحراهای پهناور آمریکا را از شرق به غرب در می نوردد. یک ماشین لامبورگینی زد جلو از من. و من تا ته گاز دادم که تلافی کنم. به گردش هم نرسیدم. رفت و گم شد… ناگهان چه شد؟ شدم کلینت ایستوود… با دو هفت تیر در دو دست… صدای شلیکی شنیدید؟ تیر به خطا نمیرود. میزند به هدف… به قلب دشمن… به مرد خبیثی که هم بد است و هم بد شکل. نقش زمین شد. عجب فیلمیست! عجب فیلمیست این قادر! کاش که زندگی واقعی هم اینقدر فیلم بود که به آدمکشی فقط بخندی…  کاش که زندگی، فقط بازی بود و ساخت هالیوود بود و نبودش مهم نبود.
از خیالات به در آیم. خانواده جمع شده اند در شقلاوه که شهری توریستی است در کردستان عراق. گریه ها قطع شده. وقتش رسیده از خواهرم و همسرش سؤال کنم: در طول راه خسته نشدید؟ خیلی خوش آمدید به شقلاوه! لطف کنید مرکزیت این جمع را از من بگیرید! من رفتم رو تختم خستگی در کنم… مادرم دارد نماز میخواند. پدرم جلو تلویزیون چرت میزند. نوه ها خستگی نمیشناسند. رقصشان گرفته. شادی آفرینان این دنیا و آن دنیا بچه ها هستند. در خونشان الکل هیچ نیست. شادی از چیست؟
کارم در آمده… چقدر نانوشته دارم که بنویسم… چه کسی حوصله دارد که در کپنهاگ، روزهایش را صرف نوشتن خاطراتی کند که خوانندگان زیادی ندارد؟! خاطراتم را برای خودم و خواهرم در کانادا و او که در سوئد است و پسر خاله مجازی ام بهکافه و دختر خاله مجازی ام آواره در آمستردام و دوست واقعی ام در کپنهاگ مسعود مینویسم.
ادامه دارد…

مادر! منم قادر! پسرت هستم… انکار نکن! راه زیادی آمدم. از دانمارک به اتریش و بعد به عراق که دوباره همدیگر را ببینیم…

تو هم راه زیادی آمدی… از سردشت به پیرانشهر و از پیرانشهر به مرز حاجی عمران و از آنجا با مینی بوس آمدی به شقلاوه… خسته هستی… شاید به دلیل خستگی، من را دیگر نمیشناسی… مهم نیست مادر… خستگی در کن که من را باز بشناسی…

از آخرین باری که مادرم را ملاقات کردم سه سال گذشته. بعد از سه سال باز من از دانمارک و خانواده از ایران به هم پیوسته ایم در شهر توریستی شقلاوه در کردستان عراق که دیداری تازه کنیم.

به مادرم نزدیکتر که شدم رویش را برگرداند به طرف برادرم که اسمش رئوف است… رئوف به او گفت که این قادر است… پسرت از دانمارک…

تا خواستم بغلش کنم بمن هشدار داد که صبر کن! اجازه بده! من میافتم… باید بنشینم…

عصا دستش بود و میترسید که بیفتد اگر دستش را ول کند.

– مهم نیست مادر… تو میتوانی دو دستی تکیه کنی به عصایت… نگران نباش… حواسم هست ضعیف تر از همیشه شدی… من هنوز آنقدر قوی هستم که روی من حساب کنی…

و با احتیاط و کمی ترس بغلش کردم. بعد دستش را گرفتم… چند قدمی دست در بازو جلو رفتیم به طرف مبل سوفا و او نشست. این بار رو کردم به بابام و به خواهران و به همدیگر خوشامد گفتیم.

پدرم تعارف کرد که پیشش بنشینم. جایی نشستم نزدیکتر به مادر تا به پدر. ترسم ریخته از پدرم. او هم آنقدر پیر شده که خودش میداند هر روز بیشتر که زنده بماند رکورد طول عمرخودش را میشکند. سایه ی مرگ روی پیران، چه سنگین است… روی اطرافیان نمیدانم چگونه است… نمیتوانم توصیف کنم.

تازه از راه رسیده ام. در خانه ای که قرار است ده روز اینجا در شقلاوه با هم باشیم، طنین سمفونی دانوب آبی از یوهان اشتراوس در گوشم است. این سمفونی یک ساعتی در هواپیمای خط هوایی اتریش پخش شد. و نمیدانم چطور پاکش کنم. شاید راهش این است که موزیک تازه ای گوش کنم که این سمفونی بی ربط به فضای کردستان عراق را از روی ذهنم بزداید یا آن را به لایه ی پایین تری منتقل کند. در ادیت صدا در برنامه های کامپیوتری، این ممکن است. سیستم مغز من هنوز کاملا قابل برنامه ریزی نیست و فاکتورهای انسانی، پارازیتهایی میپرانند که ابتکار عمل را از من میگیرند. هدایت فکر من از کنترل آگاهانه ام خارج است پس من هنوز انسان هستم. انسان بودن مگر بد است؟

چه خانه ی مرتبی… هم فال است و هم تماشا. کم کم باید سؤال کنم یا دریابم که محیط کردستان بعد از سه سال چقدر تغییر کرده. قبل از آن بهتر است سؤال کنم که حال مادر چطور است. چطوری مادر حالت خوب است؟ چه سؤال ابلهانه ای؟! پشیمان شدم. ببخش مادر نشنیده بگیر… منظورم این نبود تو را ناراحت کنم. جمله ای بی اختیار از دهنم بیرون پرید. رفتار انسان همیشه قابل پیش بینی نیست.

مگر انسان بودن بد است؟! چگونه است که منزوی ام و چرا سر فروبردن در آشغالدانی انترنت را ترجیح میدهم به ارتباط زنده با انسانها؟! چرا سیستماتیک کار میکنم و از چه رو، سیستم سازی برایم جذاب است؟ آیا هنوز خلاق هستم؟ آیا هنوز انسان هستم؟ پس چرا مادرم من را نشناخت؟!

طنین سمفونی دانوب آبی از یوهان اشتراوس در گوشم است. بدتر از آن تصویری هست که دید من را منحرف میکند از تمرکز روی شناخت دوباره ی مادرم. تصویر آن نیم ساعتی که از روی اجبار ایستادم روبروی دهانه ای در سالن فرودگاه اربیل. دهانه ای با پرده ای از چند پره ی پلاستیکی و کفپوشی از تسمه های لاستیکی که کارش این بود ساکهای مسافران روی آن در خلاف جهت عقربه های ساعت حرکت کنند و صاحبان در انتظار، به نوبت دستی دراز میکردند و از فشار وزن روی تسمه میکاستند. هر دو طرف راضی بودند. پس ساکهای من کو؟ چرا کند ترند؟ من بی طاقتم. SMS گرفتم از برادرم که منتظر من است. SMS به فارسی بندرت میگیرم. در جا جواب دادم که رسیدم.

من بی طاقتم. برادرم بیرون منتظرم است. و این من را آزار میدهد. به او گفته بودم که راه را بلدم. خودم میتوانم تاکسی بگیرم و به کردی بگویم: شقلاوه. یکی از دوستان من که مکانیک است در کپنهاگ، اهل اربیل است و از طریق او با لهجه ی این شهر آشنا هستم. ماسکی هم دارم که نامرئی است و اگر بزنم کارش این است که اهل محل تصور کنند من همشهری ام. این دیگر محافظه کاریست یا لوس بازی که غریب بازی درنیاورم؟! مگر غربت بد است؟ آیا در کردستان عراق، من غریبم؟ در دانمارک چه؟ یاد بهرام بیضایی افتادم که یکی از اولین نمایشنامه هایش را در مهاباد اجرا کرد. چقدر جوان بود؟! خودش هم یک نقش اصلی را بازی کرد و همزمان کارگردان هم بود. اسم نمایشنامه «غروب در دیاری غریب» بود. هفده سالم بود. انگار دیروز بود. جایی دیگر بهتر است بازگو کنم که تاثیر این نمایشنامه بر تحولات فکری من چه بود.

پس ساکم چه شد؟ چرا نیامد؟ وقت را به چه تلف کنم که خدا را خوش آید؟ من مذهبی ام؟ چقدر مذهبی؟ مذهب من چیست؟ آشغال پرستی؟ این هم شد مذهب؟ در اعتقادم شک دارم. در بی ایمانی همچنین. ربط مذهب به ساکهای من چیست؟ در واقع هیچ. پرت و پلا گویی گاهی بد نیست اگر نه دانمارکی ها فکر میکنند عضوی از اعضای جامعه ی آنها هستم. من از شرکت در جمع ها، احساس خطر میکنم.  شانس آوردم جرات کردم از جمعیت جدا شوم اگر نه الان کارم تکرار وردهای شبه مذهبی بود. مثل مادرم که تمام وقتی که بیدار است زیرلبی ورد میخواند و بارها سر به سرش گذاشته ام که بس نیست مادر؟ خسته نشدی؟ هیچ شک نکردی؟ مادرم میگوید: استغفرالله! و من میخندم.

ساکم نیامد. هنوز گاهی چند ساک تنبل از دهانه ای که دهن باز میکند، وارد میشوند. چشم من دنبال دو ساک قرمز خوشرنگ است. کردها رنگ قرمز را دوست دارند. کردها شادند. من کمی کمتر. مگر شادی بد است؟ پس چرا کودکان شادند؟ آیا کردها حتی وقتی رشد کرده اند هنوز کودک اند؟ چرا اینقدر شادند؟ آیا توان رشد بیشتری دارند؟ آیا شایستگی اداره ی امور خود را دارند یا باید از خارج کمک بگیرند؟ نقش من آیا کمک به آنهاست یا دشمنی یا چی؟ مگر ممکن است کسی با خلقش دشمنی کند؟ مرا چه شده؟ شیطان در من است یا من شیطانم و خبر ندارم؟ شیطنت گاهی مثبت است. بازیگوشی هم نام دیگر آن است. من شک ندارم بازیگوش هستم. به طور جدی بازی میکنم که آگاهیم را ارتقاء دهم و شادی ام را فراموش نکنم. این شیوه ی کار من است. جزئی از فردیت من است که در قالبهای خشک تشکیلاتهای حزبی نمیگنجد. اما من در حد افراط، سیاسی هستم و با سیاست گاهی دوستم گاهی دشمن. درک سیاست، بسیار ساده است. سیاستمدار بودن، سخت تر است. من نمیخواهم سیاستمداری پیشه کنم. از دیپلماتها متنفرم.

بیشترین تعداد ساکها و چمدانها، مشکی رنگ هستند. ساکهای مشکی، هفت هشت برابر ساکهای قرمز رنگ هستند. دیگر رنگها در مقام سوم هستند. مدال برنز هم بد نیست. همه عاشق طلا هستند و بعد نقره. بیشترین مقدار طلا و الماس دنیا در انحصار یهودی هاست. من با یهودی ها میتوانم دوست باشم. با انحصار گرایی شان دشمنم. و با حرص بی پایانی که آنها دارند در زراندوزی، به غایت غریبم. با پس انداز کردن، کمابیش غریبم. هر چند همیشه در حساب بانکی ام آنقدر پول هست که بانکم به من اعتماد دارد و من به بانکم. میدانم بانکها وحشی ترین تشکیلاتهای ساخت بشر اند. چکار کنم؟ جنگ با بانکها؟ به تنهایی؟ با وارد شدن به یک تشکیلات کمونیستی؟ آلترناتیو چیست؟ شوروی؟ چین، کوبا یا کره شمالی که عرق شرم بر پیشانی مان ظاهر میکنند؟

مجبورم این مونولوگ را اینجا قطع کنم. این ساک باید مال من باشد. خودش است. دستم به جلو دراز میشود و ملغمه ای از فیزیک و بیولوژی کمک میکنند که ساک خوشگلم را منتقل کنم روی ارابه ای که در همه ی فرودگاهها هست و اربیل هم استثنا نیست. ساک دوم هم پشت سرش آمد و خیالم راحت شد. دسته ارابه را فشار میدهم رو به پائین و به جلو. هنوز یک پاس کنترل مانده. در فرودگاه اربیل آنقدر آدم استخدام شده اند که ده برابر نیاز موجود است. این نشانه ی وفور پول است و مدیریت توسعه نیافته. کارکنان بخش دولتی آنقدر راحت اند که اروپایی ها به خواب هم نمیبینند. کارگران ژاپنی، کره ای و چینی، در زمره بدبخت ترین موجودات عالمند که باید غبطه بخورند به دوران برده داری. برده داری مدرن، یک ضرورت است یا یک کشف خلاقانه ی طبقه ی حاکم؟ از حوصله ی این نوشته خارج است.

ارابه جلو و من دنبالش رسیده ام جایی که باید یکی از پنج شش باجه خالی را انتخاب کنم تا مهر ورود به کردستان عرق، روی پاسپورت تازه ام وارد شود. در هر باجه ی شیشه ای یک مأمور جوان نشسته. و جوانی شان حکایت از بی تجربگی شان دارد. یکی را انتخاب کردم که خوش تیپ تر از است. پشیمان شدم. او به خودش وقت میدهد پاسپورتم را ده دوازده بار ورق بزند. نمیفهمم دنبال چه میگردد. این درست که کسی پشت سر من در صف نیست اما کاش با یک نگاه به چهره ی من میفهمید که شیله پیله ای در کار من نیست. صدای من در نیامد. من سر براهم. پر واضح است. صدایی شنیدم که گفت: در کامرا نگاه کن! کدام کامرا؟ پیداش کردم… یک نیم کره ی پلاستیکی شفاف که شبیه وبکام است، یک دوربین است که اگر در آن نگاه کنم او میتواند تصویر صورت من را مقایسه کند با عکسی که در پاسپورت من است. آنقدر دقیق خیره شده که نزدیک است خنده ام بگیرد. شانس آوردم به خیر گذشت. صدای تریکی شنیدم و پاسم مهر خورد. و بعد سؤال کرد: چند روز میمانی؟ گفتم: ده روز. گفت: خوش آمدی! گفتم: سپاس! و در رفتم به طرف خروجی.

ادامه دارد…

 

My Mum
Photo: Ghader Shafei

 

ا

از مالمو برگشتم به کپنهاگ. نیم ساعت بیشتر طول نکشید که رسیدم دم در خانه‌ای که اسم … روی در است. شانس آوردم جریمه نشدم.

اینجا خانه‌ی من است هرچند که من یک مکان دیگر هم دارم که فقط یک اسم روی درش حک شده است. روزها را من آنجا هستم و کار می‌کنم. دو دسته کلید در دو جیب شلوارم کمی سنگین است برای من که ریزه‌ام. دسته کلید آن خانه را همیشه می‌گذارم توی جیب چپ شلوارم. همین الان دست می‌کنم جیب راست شلوارم که کلید عوضی در سوراخ در نچرخانم.

در حیاط را که باز کردم یکهو چه شد که شوکه شدم؟! عنصری سیاه جستی زد و یک پرش سه چهار متری به سوی من از بالای نرده! شوکی بمن داد که شانس آوردم هنوز زنده‌ام اگر نه این بلاگ به همین سادگی خاموش می‌شد!

من بی‌وفایم که گربه سیاه همسایه به کلی از ذهنم محو شده بود به این دلیل تکان سختی خوردم.

راشا این بار نگفت: میاو! نگاهم کرد فقط…

نگاهش را نمی‌خوانم… نمی‌توانم بخوانم… همنوع نیستیم. او گربه است و من آدم. در آدم بودنم خیلی وقتها شک می‌کنم، این لحظه نه! آدم هستم با تحلیل فیزیولوژیکی و روی پوسته‌ی کره‌ی زمین، چند میلیاردی هستند گویا با همین خصوصیات من. تفاوت روحی است… یا روانی. آدمهای متعادل در دنیا خیلی کم هستند. همه مریض‌ند.

بیشتر یا کمتر همه مریض‌ند. دانمارکی‌ها گویا در زمره‌ی متعادل ترین آدمهای زمین هستند و من هم باور کرده‌ام. آمار هست و ارقام که این را ثابت کرده. آمار یعنی کمیت. کمیت یعنی عدد. جمع عدد اعداد است. جمع اعداد آشغال است…

نتیجه: آمار همان آشغال است!

و من به آشغال اعتقاد دارم!

 

من به آشغال اعتقاد دارم!

جدی هستم در حد یک فیلسوف که اسمش می‌تواند … باشد. توضیح خواهم داد.

آنقدر کمیت برایم مهم است که به اعتقاد تبدیل شده. یک مثال خیلی روشن که همه تان خوب می‌فهمید… می‌روم روی نت یا انترنت… یوتیوب را کسی هست در عالم که نشناسد؟

یوتیوب باز است… من دنبال چه می‌گردم؟! پیشنهاد را یوتیوب بمن می‌دهد: جایی را کلیک کن که میلیونها بیننده داشته یا شنونده… و دست من سست می‌شود… کلیک می‌کنم روی کلیپ یا کلیپهایی که بیشترین تعداد آدمها از قبل دیده و پسندیده‌اند.

با کمیت چگونه بجنگم؟! مگر من تافته ی جدا بافته‌ام؟!

شاید کمیت، کیفیت باشد… اینهمه آدم چطور ممکن است اشتباه کنند؟!

مگر آدمها گله‌اند؟ مگر من عضوی از آن گله‌ام که این سرش پیداست آن سرش ناپیدا… تا به افق… و بیشتر از آن دید ندارم… فقط می‌دانم فراسوی افق هم عالمی دارد و رازهایی هست که آمریکایی‌ها هنوز کشفش نکرده‌اند…

راشا ول کن! برو کنار از سر راهم… حوصله‌ی رمانتیک الان ندارم. ساک بزرگی در دستم است. در ماشین هم هنوز باز است. داد می‌زنم: نیکی کمک!

کجاست نیکی؟ میدانم خانه است… وقتی تنهاست شاه خانه است. براش مهم نیست که اتاقش آنقدر کوچک است که تاب تحمل آنهمه امواج صدایی که از بلندگوهایش پخش میشود را ندارد. صدا را می‌پیچاند تا ته…

نپیچان تا ته مگر تو مستی؟! مگر اصغری؟! کله ات باد می‌کند!

نیکی فکر کن به همسایه‌ها! اعتراض کنند همین چهار متر فضا را هم از دست میدهی!

شاید نیکی فکر می‌کند در آنصورت خانه‌ی دیگری هم هست که مال باباش است…

نیکی نشنید!

مجبور شدم از پله ها هم بروم بالا که بگویم: نیکی بس کن!

نیکی گفت: سلام بابایی! خوش آمدی! مصی نیامد؟ چرا نیامد؟

نیکی بس کن! همسایه‌ها…

در دلم گفتم تو که می‌دانی آنها شبیه ما نیستند! آنها آدمند… از نوع بهترش که اسمشان …

نیکی آمد بغلم کرد و دیگر یادم رفت نصیحت ها را ادامه دهم…

نیکی خودش می‌تواند با همسایه طرف شود. هم تبسمش شکل آنهاست و هم زبانش…

زبان دانمارکی سرشار است از طعنه و کنایه!

آن فرم از تبسم و آن زبان را هرگز یاد نمی‌گیرم. خیلی سخت هم نمی‌گیرم. من از تباری دیگرم…

 

Image: Nicki & Rasha

Photo: Ghader Shafei

جشن دیشب!

مه 18, 2012

صدایم بدجوری گرفته… شبیه خرناسه شده… دیشب حدس می‌زدم که امروز بدصدا خواهم شد… حنجره‌ی من ضعیف است؛ به دلیل شلوغی جشن دیشب، صدایم امروز گرفته در عوض ذهن‌م از هر روز روشن‌تر است. در جشن‌های ایرانی که صدای موسیقی بیش از حد بلند است و از ظرفیت سالن بالاتر است آدم مجبور است صدایش را بلند کند. صدای بلند من، همان داد است. داد که می‌زنم هنوز با منطق داد می‌زنم نه بد دهنی، نه هرزه گویی، نه بد و بیراه، نه چرت و پرت، نه شر و ور… من مجبورم داد بزنم که صدایم را بشنوند!

پیچِ صدایِ دستگاههای پخشِ موزیک را تا ته می‌پیچانند، و با این‌همه ناراضی‌اند! هر از گاهی یکی از رقصندگان دستی می‌زند به آن پیچ که چرا نمی‌شود بیشتر پیچاند! اسم‌ش اصغر است! اصغر از من نظر نخواست… اگر می‌خواست، نظر من روشن بود: نپیچان بیشتر، اصغر جان! کلّه‌ات باد می‌کند! اصغر می‌گوید: کله را باید بر باد داد… باید حال کرد و حال می‌کند! و من ناچارم از تماشای اصغر حال کنم…

ظرفیت بلندگوها خیلی بالا بود اما نه… اینقدر نبود که همه را راضی کند… هر چند دیوارها میلرزیدند… انعکاس صدا در آن فضا صداهایی شبیه به غرش شیر و زوزه ی گرگ هم اضافه میکرد. جدا از اینها کیفیت فایل صدا که یوتیوب است یا ام پی سری، همین است که هست. ول کن قادر، حال گیری نکن! مجلس جشن است و مهمانی! مستی و رقص و خل بازی… غر کم بزن! درها بازند و کسی مانع نیست که تو جیم شوی! خیلی هم باید دلت بخواد! قاطی شدی شادی کنی نه حالگیری…

این مهم نیست که آیا آن دو بلندگو توان پخش آن تعداد وات صدای روشن، خالص و زلال را دارند یا ندارند… مهم اینست که همه مستند چه با الکل چه بی الکل… همه شادند و میرقصند. من هم شادم. نمیرقصم. نرقصیده بیشتر شادم. اگر اذیت میشدم میتوانستم بروم جای خلوتی. در آن جشنی که دیشب بود صدای بلند موسیقی ایرانی را همه دوست داشتیم از جمله یا شاید برای آنکه با نوستالژی مان عجین شده… این درست که برای من کمی شلوغ بود در عوض عناصر شادی بخش آنقدر بود که این به آن در. منصفانه نگفتم موازنه ی درستتر، سه به یک بود به نفع عناصر شادی بخش.

شصت و یک نفر بودند دیشب. خودم نشمردم خل که نیستم! از صاحب خانه پرسیدم. من اگر آنجا نبودم تعداد شرکت کنندگان جشن دیشب یک عدد روند میبود. حضور روی ماه من یکی افزود به شصت و این جمعبندی را بهتر است بیشتر کش ندهم… شصت و یک! نه یک بیشتر نه یک کمتر…

شاید گاهی فکر میکردم که من دیشب به نوعی نماینده ی کردستان در آن جمع بودم و اگر نبودم دیگران فارسی زبانانی بودند از شهرهای مختلف ایران و یک خانواده ی لر هم بودند که با من خیلی صمیمی اند. کرد و لر بهم نزدیکترند. در کپنهاگ هم یکی از بهترین دوستان من لر است و اسمش مسعود است. اصغر را نمیدانم اصلش کجایی است. فکر میکنم آبادانی است. مدتها فکر میکردم عرب است بعدش خودم چند سال پیش شاهد بودم چند بار پرت و پلا گفت علیه عربها یا مسلمانهای مهاجر… خوب یادم نیست… یادم مانده که من فاصله گرفتم. همسر اصغر هم سبزه است و آبادانیتر از اصغر! اینها تو رقص بندری میدان داران اصلی اند و با موسیقی بندری لرزشهایی در سینه و بالاتنه به نمایش میگذارند که دیدنی است. عرب خوزستانی نماینده ای نداشت در جشن دیشب در عوض یکی دو تا از آن خانمها عربی رقصیدند آنقدر زیبا که رقاصه ی رقص شکم تاترهای لاله زار را میگذاشتند جیبشان! البته اگر جیبی داشتند که نداشتند! یک ذره لباس چقدر مگر جا دارد که یک جیب بزرگ هم روش بدوزی؟!

همه شان مست بودند. بعضی ها با الکل دیگران بی الکل. من از گروه دوم بودم. حواسم بود به همه شان. عجب شاهکاری است این الکل که محمد زکریای رازی کشفش کرد. الکل که در خون میرود در یک پروسه ی شیمیایی تبدیل میشود به کرمهایی ریز و درشت در ماهیچه های سراسر بدن. اسم آناتومیک بیشتر ماهیچه ها یادم رفته کمابیش… هر ماهیچه از تعداد زیادی فیبر ساخته شده و با انقباض و انبساط آنها اعضای بدن به حرکت در میآیند. آیا ورود الکل به خون و بعد از آن به ماهیچه ها است که به خل بازی منجر میشود یا مغز است که فرمانهای غیر عقلانی و خل مابانه را صادر میکند کمی شک دارم… در این اما شک ندارم که الکل شادی به ارمغان میاورد. تعجب من بیشتر از این است که چگونه شادی جمع به من سرایت میکرد! بدون حتی یک قطره الکل در خونم!

بچه ها هم شرکت داشتند از ریز تا درشت. درشتهاشان هم سن و سال نیکی بودند. دخترها خیلی خوب میرقصیدند. گویا کلاسهای رقص میروند یا از مامانشان یاد میگیرند! به من چه! دنیا کمی شلوغ پلوغ شده و من وقت و حوصله ام کم شده که این مسأله را در جا روشن کنم. هم سن و سال پسرم نیکی، چند تایی دختر خیلی ناز بودند و دلم سوخت به حال نیکی که انگاری تحریم کرده همه ی جشنهای ایرانی و کردی یا شاید در کل شرقی را. نیکی در جمع ما نبود. به تنهایی مانده خانه در کپنهاگ و شک ندارم خوشحال است که بابا مامان را راهی مالمو در سوئد کرده!

نیکی مغرور است. تحملش خیلی کم است. شاید هم خجالتی است. غر میزند یک عالمه… تحلیلهای تئوریک پیش من ارائه داده در برخورد به موسیقی ایرانی که در کل خیلی منفی است. نیکی خودش به تنهایی حرف میزند و من نمیتوانم با نیکی در این زمینه دیالوگ کنم چون اصلا حاضر نیست حرف بشنود. یا درستتر این که به خودش حق میدهد حرف آخر را بزند به این دلیل که او موسیقی کار میکند و من موسیقی میشنوم فقط! نیکی مشغول است به سختی. گاهی به خودش اجازه میدهد دست من را از روی ماوس و کیبورد کنار میزند و در یک صفحه ی تازه براوسر آدرسی را به سرعت تایپ میکند و صدایی که شبیه موزیک است از بلندگو پخش میکند. و من دریافته ام که فقط گوش کنم، بدون نظر سنگین ترم! نیکی نظر من را نمیپرسد. نیکی هم شباهتهایی به من دارد. او نود و نه درصد تولیدات موسیقی اش را راهی آشغالدانی کامپیوترش میکند و من همان درصد تولیدات هنری و عکاسی ام را راهی آشغالدانی کامپیوتر خودم میکنم. شانس آورده ایم که هر کداممان یک آشغالدانی مستقل داریم اگر نه خطر انفجار میبود!

جای نیکی خالیست اینجا! اگر بود شاید با این دختران زیبا دوست میشد… دوستی مگر چیز بدی است؟! پس اینهمه مردم در فیسبوک علاف اند؟! نیکی از باباش خل تر است! در سن نیکی من چه میکردم؟ در مهاباد چه میکردم؟ قصه من چه سنگین است چه طولانیست… اینجا اصلا نمیگنجد… در سن نیکی چه میکردم؟ به روشنی یادم مانده… فکر میکردم و فکر… و باز فکر… آیا فکر بود یا خیالات و یا رویا؟ چقدر فکر و چقدر رویا؟ در مهاباد تنها بودم با خیالات و رویاها… سنگینترم اگر اسمش را بگذارم: فکر و فقط فکر!

باور کردنش خیلی سخت است که با خیالات زنده ام! منطق هم اصلا کم ندارم! در مدارس عالی دانمارک به من گفتند که من هم مثل آنهایم… خنگ تر نیستم! پس چرا بحران زده ام؟! چکار کنم به دیگران بفهمانم که من جدی ام! خیالات من جدی تر از واقعیات دنیای شما هستند. چرا پندارید من دیوانه ام؟!

در میان بستگان من یکی بود که یک بود… دو تا نشد… نخواهد شد… عشق من بود… اسمش «بزرگ» بود… همه میگفتند که او دیوانه است به این دلیل که او با کسی دیالوگ نمیکرد… در مونولوگ بود با خودش… به او خواستم نزدیک شوم به آرامی… به من فهماند: فاصله! چند متر؟ دو متر؟ سه متر؟ همین حدود… نزدیکتر به او هیچگاه نشدم… فرار میکرد از آدمها! از من چرا؟ آخر ننه جان؟! من نوه تم!
هرگز نشد مادر بزرگم را بغل کنم یا او مرا بغل کند

نیکی به من نرفته… در دنیای دیگری بزرگ شده و با آدمهای مهمتری سر کلاس نشسته… در مدرسه کتک نخورده… نمیدانم چقدر حساس هستید به عمومیت دادن… یا تعمیم دادن… نیکی شبیه دانمارکی هاست بیشتر، تا ماها… ما کی هستیم؟!

قدیمترها میترسیدم از ساده کردن مسائل پیچیده. الان ترسم ریخته کمی… این امکان هست با یک سؤال ساده شروع کرد و کم کم بسطش داد…

در جشن دیشب، چند بار چند مهمان کنجکاو در فرصتهایی به من نزدیک شدند و پرسیدند: کردستان چه خبر؟ و از حالتشان پیدا بود که دنبال پاسخ ساده ای هستند… مثل آواره در آمستردام که با من دوست انترنتی است.

«کردستان چه خبر» سؤال خوبیست اما جواب خوبی آیا دارد؟!

این سؤال را من لت و پارش میکنم آنقدر که به بینهایت سؤال تجزیه شود. برای تفنن نیست اصلا! ضروریست…

از مهمانان کنجکاو جشن دیشب پرسیدم که آیا بلاگ مرا میخوانند؟ دو سه تایشان میخواندند. به یکی هم آدرس دادم. یک مشتری بیشتر… همه را دوست دارم سهیم کنم در طرح سؤال های هر چه بیشتر. پاسخ سؤال در فهم سؤال است!

شب قبل از دیشب یا دو شب پیش رفتم دانشگاه کپنهاگ که دعوت کرده بود از رضا علامه زاده و تازه ترین فیلمش را دیدم. دانشگاه کپنهاگ تا کنون بارها از نویسندگان و هنرمندان ایران دعوت کرده و من رفته ام… نماینده کردستان هستم اینجا در دانمارک… رقیبانی هم ندارم انگاری…

Photo: Ghader Shafei