.
با دوستم آزاد هفته‌ی پیش قرار گذاشتیم در مرکز شهر کپنهاگ، دیداری تازه کنیم. گورستان[پارک] «نِورُبرو» را آزاد برای دیدار پیشنهاد کرد. من تمایلِ بیشتری به گشت و گذار در جای دیگری داشتم اما کوتاه آمدم. دو سه ساعتی که در پارک گشتیم، خیلی خوش گذشت. حیف که دوربین همراهم نبود که عکس‌هایی هم بگیرم.

با دوستم مسعود دیروز قرار گذاشتیم در مرکز شهر کپنهاگ، دیداری تازه کنیم. گورستان[پارک] «نِورُبرو» را به مسعود پیشنهاد کردم. فکر کنم مسعود تمایل بیشتری به گشت و گذار در جای دیگری داشت اما کوتاه آمد. دو سه ساعتی که در پارک گشتیم، خیلی خوش گذشت. این بار دوربین داشتم و عکس‌هایی هم گرفتم.

بیشتر گورستان‌های دانمارک، شبیهِ پارک و تفریح‌گاه هم هستند. در روزهای آفتابی، تعداد قابل ملاحظه‌ای ازمردمِ آفتاب‌پرستِ دانمارک که خانه‌شان نزدیک گورستان است، وارد این فضای سرسبز و پُرگل، آرامش‌بخش و بسیار متنوع می‌شوند. جایی کنارِ صلیب‌های سنگی پُرابهت یا کمی دورتر، بساطشان را پهن می‌کنند و دراز می‌کشند. بعضی مادرهای جوان با کودک شیرخواره‌شان در کالسکه‌های شیک می‌آیند، کسانی دیگر با پارتنرشان. تک و توک، آدم‌های تنها هم می‌بینی؛ از الکلیِ آبجو به‌دست، تا مهاجرِ ژولیده‌ی فقیرِ بطری‌جمع‌کن، از زنِ مسنِ آب‌پاش‌به‌دستی که هم به گل‌ها آب می‌دهد و هم با خدای نامرئی‌ش راز و نیاز می‌کند… تا من و مسعود که خدا هم نمی‌داند چکاره‌ایم، چرا در دانمارک افتاده‌ایم. خدا اما می‌داند چقدر حرف داریم! مغزِ هم‌دیگر را چنان می‌خوریم که هر دو به سرعت، احساس تشنگی می‌کنیم، نه گرسنگی. مسعود البته همیشه مُسلّح به میوه و خوراکی در کوله‌پشتی‌ش هست؛ مثل من [و آزاد] لات و لاابالی نیست. دوست خوبی‌ست خوشبختانه. من راضی‌م. نباشم چه‌کار کنم؟!

در همین گورستان است که تعداد زیادی از شخصیت‌های ادبی، هنری و … دفن شده‌اند. سورن کی‌یرکِگور [سومی از چپ] و هانس کریستیان آندرسن [چهاردهمی] را در میان تصاویر می‌بینید که به جز سنگ یادبود نسبتاً کوچکی، هیچ بنای باشکوهی آن‌ها را از دیگران متمایز نمی‌کند

_____________________________________________

ترجمه‌ی نوشته‌ی روی صفحه‌ی قبر پایین:

اینجا لونا است. او پانزده ساله بود که یک ماشین او را در گذرگاهِ زیبایی نزدیک مدرسه‌اش زیر گرفت. راننده فقط ٤٥ کیلومتر در ساعت می‌راند. اما دو ثانیه سهل‌انگاری کافی بود که جسم لونا بی‌جان شود. داستان‌ش را با خود ببر. راه که می‌ری مراقبِ خودت و دیگران باش !

image_young_1 image_young_2

برای بزرگ‌نمایی، روی عکس کلیک کنید.

Advertisements

ا

از مالمو برگشتم به کپنهاگ. نیم ساعت بیشتر طول نکشید که رسیدم دم در خانه‌ای که اسم … روی در است. شانس آوردم جریمه نشدم.

اینجا خانه‌ی من است هرچند که من یک مکان دیگر هم دارم که فقط یک اسم روی درش حک شده است. روزها را من آنجا هستم و کار می‌کنم. دو دسته کلید در دو جیب شلوارم کمی سنگین است برای من که ریزه‌ام. دسته کلید آن خانه را همیشه می‌گذارم توی جیب چپ شلوارم. همین الان دست می‌کنم جیب راست شلوارم که کلید عوضی در سوراخ در نچرخانم.

در حیاط را که باز کردم یکهو چه شد که شوکه شدم؟! عنصری سیاه جستی زد و یک پرش سه چهار متری به سوی من از بالای نرده! شوکی بمن داد که شانس آوردم هنوز زنده‌ام اگر نه این بلاگ به همین سادگی خاموش می‌شد!

من بی‌وفایم که گربه سیاه همسایه به کلی از ذهنم محو شده بود به این دلیل تکان سختی خوردم.

راشا این بار نگفت: میاو! نگاهم کرد فقط…

نگاهش را نمی‌خوانم… نمی‌توانم بخوانم… همنوع نیستیم. او گربه است و من آدم. در آدم بودنم خیلی وقتها شک می‌کنم، این لحظه نه! آدم هستم با تحلیل فیزیولوژیکی و روی پوسته‌ی کره‌ی زمین، چند میلیاردی هستند گویا با همین خصوصیات من. تفاوت روحی است… یا روانی. آدمهای متعادل در دنیا خیلی کم هستند. همه مریض‌ند.

بیشتر یا کمتر همه مریض‌ند. دانمارکی‌ها گویا در زمره‌ی متعادل ترین آدمهای زمین هستند و من هم باور کرده‌ام. آمار هست و ارقام که این را ثابت کرده. آمار یعنی کمیت. کمیت یعنی عدد. جمع عدد اعداد است. جمع اعداد آشغال است…

نتیجه: آمار همان آشغال است!

و من به آشغال اعتقاد دارم!

 

من به آشغال اعتقاد دارم!

جدی هستم در حد یک فیلسوف که اسمش می‌تواند … باشد. توضیح خواهم داد.

آنقدر کمیت برایم مهم است که به اعتقاد تبدیل شده. یک مثال خیلی روشن که همه تان خوب می‌فهمید… می‌روم روی نت یا انترنت… یوتیوب را کسی هست در عالم که نشناسد؟

یوتیوب باز است… من دنبال چه می‌گردم؟! پیشنهاد را یوتیوب بمن می‌دهد: جایی را کلیک کن که میلیونها بیننده داشته یا شنونده… و دست من سست می‌شود… کلیک می‌کنم روی کلیپ یا کلیپهایی که بیشترین تعداد آدمها از قبل دیده و پسندیده‌اند.

با کمیت چگونه بجنگم؟! مگر من تافته ی جدا بافته‌ام؟!

شاید کمیت، کیفیت باشد… اینهمه آدم چطور ممکن است اشتباه کنند؟!

مگر آدمها گله‌اند؟ مگر من عضوی از آن گله‌ام که این سرش پیداست آن سرش ناپیدا… تا به افق… و بیشتر از آن دید ندارم… فقط می‌دانم فراسوی افق هم عالمی دارد و رازهایی هست که آمریکایی‌ها هنوز کشفش نکرده‌اند…

راشا ول کن! برو کنار از سر راهم… حوصله‌ی رمانتیک الان ندارم. ساک بزرگی در دستم است. در ماشین هم هنوز باز است. داد می‌زنم: نیکی کمک!

کجاست نیکی؟ میدانم خانه است… وقتی تنهاست شاه خانه است. براش مهم نیست که اتاقش آنقدر کوچک است که تاب تحمل آنهمه امواج صدایی که از بلندگوهایش پخش میشود را ندارد. صدا را می‌پیچاند تا ته…

نپیچان تا ته مگر تو مستی؟! مگر اصغری؟! کله ات باد می‌کند!

نیکی فکر کن به همسایه‌ها! اعتراض کنند همین چهار متر فضا را هم از دست میدهی!

شاید نیکی فکر می‌کند در آنصورت خانه‌ی دیگری هم هست که مال باباش است…

نیکی نشنید!

مجبور شدم از پله ها هم بروم بالا که بگویم: نیکی بس کن!

نیکی گفت: سلام بابایی! خوش آمدی! مصی نیامد؟ چرا نیامد؟

نیکی بس کن! همسایه‌ها…

در دلم گفتم تو که می‌دانی آنها شبیه ما نیستند! آنها آدمند… از نوع بهترش که اسمشان …

نیکی آمد بغلم کرد و دیگر یادم رفت نصیحت ها را ادامه دهم…

نیکی خودش می‌تواند با همسایه طرف شود. هم تبسمش شکل آنهاست و هم زبانش…

زبان دانمارکی سرشار است از طعنه و کنایه!

آن فرم از تبسم و آن زبان را هرگز یاد نمی‌گیرم. خیلی سخت هم نمی‌گیرم. من از تباری دیگرم…

 

Image: Nicki & Rasha

Photo: Ghader Shafei

جشن دیشب!

مه 18, 2012

صدایم بدجوری گرفته… شبیه خرناسه شده… دیشب حدس می‌زدم که امروز بدصدا خواهم شد… حنجره‌ی من ضعیف است؛ به دلیل شلوغی جشن دیشب، صدایم امروز گرفته در عوض ذهن‌م از هر روز روشن‌تر است. در جشن‌های ایرانی که صدای موسیقی بیش از حد بلند است و از ظرفیت سالن بالاتر است آدم مجبور است صدایش را بلند کند. صدای بلند من، همان داد است. داد که می‌زنم هنوز با منطق داد می‌زنم نه بد دهنی، نه هرزه گویی، نه بد و بیراه، نه چرت و پرت، نه شر و ور… من مجبورم داد بزنم که صدایم را بشنوند!

پیچِ صدایِ دستگاههای پخشِ موزیک را تا ته می‌پیچانند، و با این‌همه ناراضی‌اند! هر از گاهی یکی از رقصندگان دستی می‌زند به آن پیچ که چرا نمی‌شود بیشتر پیچاند! اسم‌ش اصغر است! اصغر از من نظر نخواست… اگر می‌خواست، نظر من روشن بود: نپیچان بیشتر، اصغر جان! کلّه‌ات باد می‌کند! اصغر می‌گوید: کله را باید بر باد داد… باید حال کرد و حال می‌کند! و من ناچارم از تماشای اصغر حال کنم…

ظرفیت بلندگوها خیلی بالا بود اما نه… اینقدر نبود که همه را راضی کند… هر چند دیوارها میلرزیدند… انعکاس صدا در آن فضا صداهایی شبیه به غرش شیر و زوزه ی گرگ هم اضافه میکرد. جدا از اینها کیفیت فایل صدا که یوتیوب است یا ام پی سری، همین است که هست. ول کن قادر، حال گیری نکن! مجلس جشن است و مهمانی! مستی و رقص و خل بازی… غر کم بزن! درها بازند و کسی مانع نیست که تو جیم شوی! خیلی هم باید دلت بخواد! قاطی شدی شادی کنی نه حالگیری…

این مهم نیست که آیا آن دو بلندگو توان پخش آن تعداد وات صدای روشن، خالص و زلال را دارند یا ندارند… مهم اینست که همه مستند چه با الکل چه بی الکل… همه شادند و میرقصند. من هم شادم. نمیرقصم. نرقصیده بیشتر شادم. اگر اذیت میشدم میتوانستم بروم جای خلوتی. در آن جشنی که دیشب بود صدای بلند موسیقی ایرانی را همه دوست داشتیم از جمله یا شاید برای آنکه با نوستالژی مان عجین شده… این درست که برای من کمی شلوغ بود در عوض عناصر شادی بخش آنقدر بود که این به آن در. منصفانه نگفتم موازنه ی درستتر، سه به یک بود به نفع عناصر شادی بخش.

شصت و یک نفر بودند دیشب. خودم نشمردم خل که نیستم! از صاحب خانه پرسیدم. من اگر آنجا نبودم تعداد شرکت کنندگان جشن دیشب یک عدد روند میبود. حضور روی ماه من یکی افزود به شصت و این جمعبندی را بهتر است بیشتر کش ندهم… شصت و یک! نه یک بیشتر نه یک کمتر…

شاید گاهی فکر میکردم که من دیشب به نوعی نماینده ی کردستان در آن جمع بودم و اگر نبودم دیگران فارسی زبانانی بودند از شهرهای مختلف ایران و یک خانواده ی لر هم بودند که با من خیلی صمیمی اند. کرد و لر بهم نزدیکترند. در کپنهاگ هم یکی از بهترین دوستان من لر است و اسمش مسعود است. اصغر را نمیدانم اصلش کجایی است. فکر میکنم آبادانی است. مدتها فکر میکردم عرب است بعدش خودم چند سال پیش شاهد بودم چند بار پرت و پلا گفت علیه عربها یا مسلمانهای مهاجر… خوب یادم نیست… یادم مانده که من فاصله گرفتم. همسر اصغر هم سبزه است و آبادانیتر از اصغر! اینها تو رقص بندری میدان داران اصلی اند و با موسیقی بندری لرزشهایی در سینه و بالاتنه به نمایش میگذارند که دیدنی است. عرب خوزستانی نماینده ای نداشت در جشن دیشب در عوض یکی دو تا از آن خانمها عربی رقصیدند آنقدر زیبا که رقاصه ی رقص شکم تاترهای لاله زار را میگذاشتند جیبشان! البته اگر جیبی داشتند که نداشتند! یک ذره لباس چقدر مگر جا دارد که یک جیب بزرگ هم روش بدوزی؟!

همه شان مست بودند. بعضی ها با الکل دیگران بی الکل. من از گروه دوم بودم. حواسم بود به همه شان. عجب شاهکاری است این الکل که محمد زکریای رازی کشفش کرد. الکل که در خون میرود در یک پروسه ی شیمیایی تبدیل میشود به کرمهایی ریز و درشت در ماهیچه های سراسر بدن. اسم آناتومیک بیشتر ماهیچه ها یادم رفته کمابیش… هر ماهیچه از تعداد زیادی فیبر ساخته شده و با انقباض و انبساط آنها اعضای بدن به حرکت در میآیند. آیا ورود الکل به خون و بعد از آن به ماهیچه ها است که به خل بازی منجر میشود یا مغز است که فرمانهای غیر عقلانی و خل مابانه را صادر میکند کمی شک دارم… در این اما شک ندارم که الکل شادی به ارمغان میاورد. تعجب من بیشتر از این است که چگونه شادی جمع به من سرایت میکرد! بدون حتی یک قطره الکل در خونم!

بچه ها هم شرکت داشتند از ریز تا درشت. درشتهاشان هم سن و سال نیکی بودند. دخترها خیلی خوب میرقصیدند. گویا کلاسهای رقص میروند یا از مامانشان یاد میگیرند! به من چه! دنیا کمی شلوغ پلوغ شده و من وقت و حوصله ام کم شده که این مسأله را در جا روشن کنم. هم سن و سال پسرم نیکی، چند تایی دختر خیلی ناز بودند و دلم سوخت به حال نیکی که انگاری تحریم کرده همه ی جشنهای ایرانی و کردی یا شاید در کل شرقی را. نیکی در جمع ما نبود. به تنهایی مانده خانه در کپنهاگ و شک ندارم خوشحال است که بابا مامان را راهی مالمو در سوئد کرده!

نیکی مغرور است. تحملش خیلی کم است. شاید هم خجالتی است. غر میزند یک عالمه… تحلیلهای تئوریک پیش من ارائه داده در برخورد به موسیقی ایرانی که در کل خیلی منفی است. نیکی خودش به تنهایی حرف میزند و من نمیتوانم با نیکی در این زمینه دیالوگ کنم چون اصلا حاضر نیست حرف بشنود. یا درستتر این که به خودش حق میدهد حرف آخر را بزند به این دلیل که او موسیقی کار میکند و من موسیقی میشنوم فقط! نیکی مشغول است به سختی. گاهی به خودش اجازه میدهد دست من را از روی ماوس و کیبورد کنار میزند و در یک صفحه ی تازه براوسر آدرسی را به سرعت تایپ میکند و صدایی که شبیه موزیک است از بلندگو پخش میکند. و من دریافته ام که فقط گوش کنم، بدون نظر سنگین ترم! نیکی نظر من را نمیپرسد. نیکی هم شباهتهایی به من دارد. او نود و نه درصد تولیدات موسیقی اش را راهی آشغالدانی کامپیوترش میکند و من همان درصد تولیدات هنری و عکاسی ام را راهی آشغالدانی کامپیوتر خودم میکنم. شانس آورده ایم که هر کداممان یک آشغالدانی مستقل داریم اگر نه خطر انفجار میبود!

جای نیکی خالیست اینجا! اگر بود شاید با این دختران زیبا دوست میشد… دوستی مگر چیز بدی است؟! پس اینهمه مردم در فیسبوک علاف اند؟! نیکی از باباش خل تر است! در سن نیکی من چه میکردم؟ در مهاباد چه میکردم؟ قصه من چه سنگین است چه طولانیست… اینجا اصلا نمیگنجد… در سن نیکی چه میکردم؟ به روشنی یادم مانده… فکر میکردم و فکر… و باز فکر… آیا فکر بود یا خیالات و یا رویا؟ چقدر فکر و چقدر رویا؟ در مهاباد تنها بودم با خیالات و رویاها… سنگینترم اگر اسمش را بگذارم: فکر و فقط فکر!

باور کردنش خیلی سخت است که با خیالات زنده ام! منطق هم اصلا کم ندارم! در مدارس عالی دانمارک به من گفتند که من هم مثل آنهایم… خنگ تر نیستم! پس چرا بحران زده ام؟! چکار کنم به دیگران بفهمانم که من جدی ام! خیالات من جدی تر از واقعیات دنیای شما هستند. چرا پندارید من دیوانه ام؟!

در میان بستگان من یکی بود که یک بود… دو تا نشد… نخواهد شد… عشق من بود… اسمش «بزرگ» بود… همه میگفتند که او دیوانه است به این دلیل که او با کسی دیالوگ نمیکرد… در مونولوگ بود با خودش… به او خواستم نزدیک شوم به آرامی… به من فهماند: فاصله! چند متر؟ دو متر؟ سه متر؟ همین حدود… نزدیکتر به او هیچگاه نشدم… فرار میکرد از آدمها! از من چرا؟ آخر ننه جان؟! من نوه تم!
هرگز نشد مادر بزرگم را بغل کنم یا او مرا بغل کند

نیکی به من نرفته… در دنیای دیگری بزرگ شده و با آدمهای مهمتری سر کلاس نشسته… در مدرسه کتک نخورده… نمیدانم چقدر حساس هستید به عمومیت دادن… یا تعمیم دادن… نیکی شبیه دانمارکی هاست بیشتر، تا ماها… ما کی هستیم؟!

قدیمترها میترسیدم از ساده کردن مسائل پیچیده. الان ترسم ریخته کمی… این امکان هست با یک سؤال ساده شروع کرد و کم کم بسطش داد…

در جشن دیشب، چند بار چند مهمان کنجکاو در فرصتهایی به من نزدیک شدند و پرسیدند: کردستان چه خبر؟ و از حالتشان پیدا بود که دنبال پاسخ ساده ای هستند… مثل آواره در آمستردام که با من دوست انترنتی است.

«کردستان چه خبر» سؤال خوبیست اما جواب خوبی آیا دارد؟!

این سؤال را من لت و پارش میکنم آنقدر که به بینهایت سؤال تجزیه شود. برای تفنن نیست اصلا! ضروریست…

از مهمانان کنجکاو جشن دیشب پرسیدم که آیا بلاگ مرا میخوانند؟ دو سه تایشان میخواندند. به یکی هم آدرس دادم. یک مشتری بیشتر… همه را دوست دارم سهیم کنم در طرح سؤال های هر چه بیشتر. پاسخ سؤال در فهم سؤال است!

شب قبل از دیشب یا دو شب پیش رفتم دانشگاه کپنهاگ که دعوت کرده بود از رضا علامه زاده و تازه ترین فیلمش را دیدم. دانشگاه کپنهاگ تا کنون بارها از نویسندگان و هنرمندان ایران دعوت کرده و من رفته ام… نماینده کردستان هستم اینجا در دانمارک… رقیبانی هم ندارم انگاری…

Photo: Ghader Shafei

سال 1983 تشکیلات فرستادمان دانمارک برای درمان دست و پای شکسته و هزار و یک درد و مرضی که زندگی چریکی نصیبمان کرده بود.

در دانمارک اما یقه مان را گرفتند که خجالت بکشید! پولی که میدهید برای خرید دو تا آبجو بشکه ای، معادل خرج زندگی یکماه خوراک یک بچه است در کردستان.

خجالت کشیدیم و بعد از آن تذکر، دزدکی آبجو خوردیم!

تشکیلات از ما خواست که حزب را در اروپا قوی کنیم. اولا با اتحادیه های کارگری تماس بگیریم برای ایجاد همبستگی با کارگران ایران، دوما به کمپهای پناهندگان ایرانی سر بزنیم و وصلشان کنیم به خودمان.

کمی انگلیسی بلد بودم و رفتم به جنگ یک اتحادیه ی کارگری!

اداره ای شیک و پیک بود با دفتر دستک شیکتر. دست دادیم و سوال کردند از کدام کشوری؟

گفتم: کشورم مهم نیست حزبم را بپرس!

– حزبت کدام است؟

– حزب کمونیست ایران

تازه تاسیس است و در دنیا تک است! مرز نمیشناسد و با سرمایه داران دنیا طرف است.

خودم را نماینده ی کارگران ایران معرفی کردم و گفتم که کارگران ایران نه اتحادیه دارند نه حق و حقوق. شما چه کمکی میتوانید بکنید؟!

گفتند هیچی! خوش به حال کارگران دانمارک که تمام آن حقوقی را که شما فقط خوابش را میبینید دارند!

آنقدر هیجان داشتم که منظورش را نمیفهمیدم!

طرف مات و مبهوت مانده بود که چه جوری شر مرا کم کند؟!

مودبانه و شمرده، طوری که من حالیم شود گفت که کارگران دانمارک سوسیال دموکراتند. آدرس حزب کمونیست دانمارک را گذاشت کف دستم و پا شد سر پا که برو دیگر! ول معطلی اینجا.

کالای مرا نخریدند!

با خود فکر کردم اگر انگلیسیم خوب بود میتوانستم دو تا فحش خواهر مادر نثارشان کنم که بفهمند حزب ما تک است. آن حزب کمونیستی که او آدرسش را به من داد، از نوع حزب توده ی وطنی بود که مفتش هم گران بود.

دردم آمد…

Graphic: Luba Lukova

اگر می‌خواهید ترک چای کنید مثل من کنید:

بلاگی راه انداختم به‌نامِ «کردستان».

ترکِ چای دنبال‌ش آمد. بی‌آن‌که خواسته باشم!

ناهار هم ترک‌م شد. بی‌آن‌که خواسته باشم!

ماهی‌ها را در آکواریوم فراموش کردم غذا بدهم، بی‌آن‌که ماهی‌ها خواسته باشند. تقصیرِ ماهی‌ها هم بود که هیچ صدایشان در نیامد.

گربه سیاه همسایه هر روز آمد و گفت: میاو! … جواب ندادم میاو علیکم! تقصیر «راشا» هم بود که چنگم نمی‌زد.

سر قرارهایم نرفتم؛ چند جریمه و اخطار برایم آمد!

شبم شد روز و روزم شد شب؛ بی آنکه خودم خواسته باشم!

کم‌کم کمی مریض شدم. بی آنکه خودم خواسته باشم!

روح فرشته‌ای از آسمان مجازی آمد زمین، آهم را شنید و در من دمید. نهانی با او درد دل کردم.

شفا یافتم!

اگر دلم باز چای و ناهار بخواهد، توجه به ماهی، عشق به گربه، جابجایی شب و روز، آرام و قرار و نظم کهن را باز یابم، باید… باید نه، شاید… با کردستان خداحافظی کنم!

می‌ترسم از خانه بیرونم کنند و برگردم به کردستان!

و آن‌جا هم راهم ندهند به این دلیل که من روزی روزگاری علیه آن‌ها مطالبی نوشتم در دانمارک.

غمی هست و نیست.

نه، این اتفاق نخواهد افتاد. من هنوز مانده‌ام در کردستان دانمارک…

و «راشا» هر روز می‌آید ملاقات و می‌گوید: میاو!

و روحی آن‌جاست که یاور من است… همیشه مومن من است…

Image of RASHA
Photo: Ghader Shafei

نوشته ی دیروزم را مصی خوانده. نظرش این بود: عکسی که گذاشته ام بی ربط است به روز کارگر. فضای روز کارگر در آن نیست.

نظر مصی درست است. اما آگاهانه این کار را کردم! تمرکز من دیروز روی پرچمها نبود! اهمیت سیاسی تجمع دیروز را آگاهانه نادیده گرفتم و بجاش هر چه دلم خواست نوشتم!

این حق من است. اما به خاطر دل مصی چند عکس ضمیمه میکنم که دیروز گرفتم و هنوز نگهشان داشتم.

 

اشتباه کردید اگر فکر کردید مینشینم خانه و روز کارگر را بایکوت میکنم!

دیروز رفتم باز شرکت کردم در جشن کارگران! تک و تنها رفتم و نترسیدم از گم شدن در توده ی چند صد هزار نفری مردمی که در هوای ملایم و آفتابی کپنهاگ در آن پارک وسیع یکبار دیگر خودی نشان دادند که کپی هر سال نبود. من خودم هم کپی سال پیش نیستم!

یکی از دوستانم تلفن زد و گفت دوربینت را بردار بیا. یکهو وسوسه شدم رفتم ببینم چه محشری است. دوستم را پیدا نکردم.

زیباترین عناصر: مردمی بودند فارغ از غم. غرق شادی.

آن ازدحام را میشد راحت تحمل کرد. چقدر لباسشان سبک بود و شیک؟! چقدر هیکلهای مانکنی دیدم؟!

غریب ترین عناصر: مردهای بدلباسی بودند که در دستشان کیسه های نایلونی مشکی خیلی گنده ای بود و با حرص بی پایان، بطری و قوطی های خالی آبجو را جمع میکردند. کاسب بودند.

دو گروه مهاجر هم دیدم با دفتر دستکهای ساده شان در فضایی سرد و بی رمق با میز کتاب و پرچمهاشان. گروه اول کردهایی بودند از ترکیه با چند پرچم و عکس اوجلان. گروه دوم ایرانی بودند. اگر تمام دنیا را آب ببرد آنها جان سالم به در میبرند! اسمشان هست: حزب توده ایران

بی هدف در گشت و گذار، اختیار تمام عیار سپرده بودم به دلم. مغزی نبود اصلا انگار!

به سن اصلی که بزرگترین سن آنجا بود نزدیک شدم و  کنسرتی که از دور باب مارلی را تداعی کرد جذبم کرد.

باب مارلی نبود. دانمارکی سرتراشیده ای بود با صدایی بس جادویی. کلیک کنید: pato siebenhaar. بیست و چهار بلندگوی چند هزار واتی و چند دستگاه باس غول پیکر مکعبی، رعشه بر جان انداخته بود.

به صدابرداری بی نقص صحنه حسودیم شد! خالی بود از سوت و سیخکهای گوش خراشی که در مراسم خودی هر بار شاهدش هستیم.

 

Photo: Ghader Shafei 1. may 2012