حکایت عزت کوره

آوریل 11, 2012

خوش آمدید به سردشت چهل و چند سال پیش… صحنه‌ای را بازگو می‌کنم که تقریبا هر روز اتفاق میافتاد در خیابان اصلی شهر که آن‌روزها ماشین در آن خیلی کم بود. هر چه بود، خودروهای ارتشی بود. تک و توک جیپ شخصی بود و چند استیشن مسافربری.

روستایی‌ها هر روز می‌آمدند به شهر که ماست و پنیرشان را بفروشند و بجای آن قند و شکر بخرند. بازار نفت و روغن نباتی، گرم بود…

دستفروشی بود به نام عزت. با یک چشم کور، که پسوند داه بود به نامش: عزت کوره. این حکایت عزت کوره است که مینویسم. یا به زبان کُردی: عززه‌ته‌ کوێر

عزت کوره از دیاری دیگر آمده بود به سردشت. مثل مهاجر. لهجه‌اش آذری بود. کُردی را با لهجه‌ی غلیظ آذری حرف می‌زد.

می‌گفتند خواهری هم دارد که کمتر کسی او را بیرون از خانه دیده بود. از همه می‌ترسید. اسمش زهرا بود. به کوردی: زارا عجم.

عزت کوره فروشنده‌ی لباس‌های کهنه بود. چند سالش بود؟ سی؟ چهل؟ پنجاه؟ برای کسی مهم نبود.

لباس کهنه‌ها را می‌گرفت روی دوش و سلانه سلانه می‌پیمود خیابان را. از سرچشمه به بیمارستان و برعکس. بی‌صدا میامد و بی‌صدا می‌رفت.

– چرا بی‌صدا؟! آیا بهتر نبود دادی بزند یا فریادی که دیگران را متوجه کند که او چیزی برای فروش دارد؟

شاید این کار را کرده اما چون لهجه اش درست نبود، باعث تمسخر می‌شد و این سخت بود برای او که غرور داشت. او مهاجر شهر ما بود. غریب ترین و بیکس ترین بود. هر کسی راحت میتوانست اذیتش کند.

و چرا نکنند؟ چه تفریحی با صفاتر از اذیت عزت کوره با آن لهجه‌ی آذری … کور هم هست… کسی را هم که ندارد… خواهرش هم که خود را در خانه زندانی کرده…

ناگهان یکی شروع می‌کرد: آهای عزت! خواهرت زهرا خانه است؟

عزت جواب میداد: کُس مادرت خانه است؟ و صدای قهقهه‌ی آزاردهندگان در خیابان شهر می‌پیچید…

دکان‌دارها دیده بودند این نمایش را به دفعات و کرات، با اینهمه می‌ایستادند به تماشا. تاتر شهر اینجا بود.

یک نگاه من به عزت کوره بود با دهنی کف کرده و نگاهی برافروخته. و آن جسمی که لرزان بود از ترس و خشم. غضبناک بود. نگاه دیگرم به بازاریان بود: با تبسمی شرورانه و … بعضی‌هایشان کشیده های حج به سر داشتند.

آهای عزت! چقدر پول بدیم با خواهرت حال کنیم؟

حمله‌ی گروهی به عزت شروع شده بود از همه طرف… یکی از گروه حمله می‌کرد به عزت از آن طرف که کور بود و لباسها را از روی دوش او می‌کشید. دار و ندار عزت ولو میشد کف خیابان و هیجان تازه ای به صحنه می‌افزود…

عزت اهل التماس نبود. می‌گشت دنبال سنگی که پرت کند به دیگران. و می‌کرد. سنگ بزرگ هم می‌انداخت. اما این آرزو به دلم ماند که سنگش بخورد تو سر یکی.

خدا با عزت نبود. عزت تنها بود. تنها بازیگر تاتر شهر ما، هر روز می‌آمد به خیابان شهر که بازاریان را بخنداند.

اجرای این نمایش به عزت تحمیلی بود. برای عزت هیچ اعصابی نمانده بود. راستی چرا نمی‌رفت از سردشت؟ بره جایی دیگر زندگی کند.

در طبیعت وحشی گاهی دیده‌اید که گرگی سیر، بازی می‌کند با بره‌ای. فقط گاهی، نه هر روز و نه برای تفنن. در طبیعت وحشی شهرم هر روزه من شاهد بودم که آن گرگها حمله کردند به آن بره. برای تفنن. هر روز زخمی ترش کردند و نکشتندش که ابزار خنده‌شان روز بعد هم بیاید خیابان.

چهل و چند سال گذشته از آن زمان. عزت مرده. خواهرش مرده. از آن گرگ‌ها کسانی مرده‌اند. دیگران زنده‌اند.

شرمنده‌ی عزتم. یک بار به او نزدیک شدم با نگاهی ترحم آمیز و شرمگینانه. نگاهم را نفهمید. مشت‌ش را نشانم داد. و من ترسیدم. عقب کشیدم.

عزت در تمام زندگی‌ش، محبت ندید از همشهریان من.

نام عزت، شایسته ی جاودانگی‌ست.

Advertisements

بچه که بودم در سردشت، همسایه بودیم با خانواده‌ی احمدِ عکاس. دیوار‌به‌دیوار نبودیم، چند متری فاصله داشتیم. خانه و دکان‌شان با هم بود.

جلوِ خانه‌شان همیشه آشغال بود. اصلاً هم یادم نیست که بوی آشغال‌ها اذیتم کرده باشد. برعکس، روزی نبود روی آشغال‌ها پا نگذاشته یا دست نکرده باشم توی خرت و پرتهایی که از تاریک‌خانه‌ی عکاسی‌شان پرت می‌کردند بیرون، دَمِ در.

هیچ‌وقت دعوتم نکردند بروم تاریکخانه‌شان را ببینم. از بیرون آن‌قدر سر کشیده بودم توی خانه‌شان که چشم‌غُرّه‌هایشان برایم عادی شده بود. ترسم ریخته بود.

می‌خواستم بدانم آن قرقره‌ها و لوله‌های کاغذی شش سانتی که یک طرفش ارغوانی مات و طرف دیگرش سیاه بود، چه نقشی در کارِ عکاسی داشته که بعد بی‌خاصیت و آشغال شده.

عمویم علی که دو سال از من بزرگتر بود و خیلی پول‌دارتر، روزی یک دوربین لوبیتل خرید و سوال من جوابی یافت: فیلمی که می‌گذاشت تو دوربین، حفاظ داشت. کپیِ آن لوله‌ی کاغذی که …

فکر می‌کنم علی، تنها پسرِ شهر بود که با وجود سنِ کم‌ش، دوربین داشت.

مادرم می‌گفت عکاسی حرام است. هرکسی که عکس می‌گیرد یا نقاشی می‌کند، مجازات‌ش در روز قیامت، این خواهد بود که مدل‌هایش را زنده کند.

چطور مادر؟! مگر ممکن است؟! اگر نتوانستم زنده‌شان کنم، چه؟ من که نقاشی می‌کنم گناهست؟

مادرم مطمئن نبود به حرف‌ش. آن‌قدر می‌پیچاندمش که کلافه می‌شد. درمی‌ماند که از نقاشی‌های من تعریف کند یا سرزنش.
می‌گفت: دعا می‌کند برای من که بخشیده شوم.

دکان حاجی فیضه

آوریل 9, 2012

کلاس اول بودم یا دوم در سردشت. از ریزترین‌های کلاس بودم. حواسم درشت‌تر بود.

یک کارگاهِ کوچکِ آهن‌گری در سردشت بود که خانواده‌ی حاجی فیضه آن‌را می‌گرداند. در هر فرصتی می‌رفتم چند متری آن‌جا و کارشان را نظاره می‌کردم. هم آهن‌گر بودند هم نعل‌بند. بیشتر از هر چیز نعل می‌ساختند. بعد داس، تبر، تبرداس، تیشه، کلنگ و …

کوره‌ای بود در آن‌جا و بادزنی انبانی، سندان‌شان وسطِ کارگاه بود. آهن را در کوره داغ می‌کردند گداخته که می‌شد دو نفری روی‌ش می‌کوبیدند. با ریتمی که آهنگ داشت. پوم تاک. پوم تاک. پوم تاک…

از روستا می‌آمدند با خری، قاطری یا اسبی. نعلِ کهنه‌ی حیوان را می‌کندند و تازه‌‌ای میخ می‌کردند. گاهی میخ توی گوشت انگشت حیوان فرو می‌رفت. واکنش تندی خبر از درد می‌داد. درد حیوان به من منتقل می‌شد. می‌رفتم جای دیگری که خشونت کمتر باشد.

آرام که می‌شدم فکر می‌کردم به اهمیت ابزار برای خلق کردن. بزرگ‌تر که شدم کتابی خواندم به نام «چگونه انسان غول شد». حظ کردم.