سردشت من [10]

ژوئن 23, 2013

من
در خانه ای به دنیا آمدم
که دیوارهایش اکوستیک بود
تا صدای جیغ
به بیرون درز نکند.

در شهری به دنیا آمدم
که در محاصره‌ی پادگان بود
تا
نوری به آن راه نیابد.

در کشوری به دنیا آمدم
که سایه‌ی خدا، شاه، میهن
هر لحظه، هر روز، هر شب
در خانه، مدرسه، شهر
و کشور
بر سرم سنگینی میکرد.

گناه من، تو، او
این نبود که به دنیا آمدیم.
این نبود که
با جیغ، بزرگ شدیم.
این نبود که
از گرسنگی
گاهی خاک هم می‌خوردیم
اما
شاد و خندان بودیم.

پس چه بود؟
گناهمان چه بود؟

nura-a30564118
Photo: NURA by Hadeel

Advertisements

سردشت من [9]

مه 14, 2013

به شهر من سردشت
هنوز برق نیامده بود [که برود]
فقط پادگان برق داشت.
یک خیابان داشتیم و دو میدان
دو کبا‌بی و یک مسافرخانه
یک قوتان [حوض و توالت عمومی برای زنان] و دو چشمه
و سرچشمه‌ای
که آبی زلال با شدت فراوان
از آن فوران می‌کرد.

شهر من سردشت
یک قبرستان داشت و دو مسجد که ورود ممنوع بود برای زنان
مسجدش بلندگو نداشت هنوز.
بانگِ اذان با صدای «خطیب»
در شهر می‌پیچید و مردم
زیر لبی تکرار می‌کردند:

استغفرالله ... خدایا توبه!
تو خودت شاهدی شیطان گولم زد…
غلط کردم! توبه و … خوردم!

شهر من سردشت
دو دبستان داشت و یک دبیرستان.
دبستانها سه کلاسه و دبیرستان شش کلاسه بود.
یک فوق لیسانس داشتیم و دو لیسانس.
مهندس اما نداشتیم.
یک دانشجوی رشته مهندسی و یک دانشجویی رشته داروسازی داشتیم که چند سال پیش به دانشگاه تهران یا تبریز راه یافته بودند.

بازاریان شهر من
به استثنای دو سه نفر با شش کلاس سواد
همه بی‌سواد بودند.
باسوادها مدرکشان را قاب می‌کردند
و آویزان به دیوارِ گِلی
با روکشِ سفید آهکی
تا مهمان ببیند.

ببین آنجا را!
مدرکِ ششم ابتدایی با امضای وزیر فرهنگ
گلستان خواندهام، بوستان،
کلیله و دمنه

شهر من سردشت
یک درمانگاه داشت.
و یک بیمارستان که داشت ساخته میشد.
تیمارستان؟
لازم نداشتیم!
بیمارستان یک دکتر داشت اما کُرد نبود!
و چند همشهری پزشکیار هم داشت، بیشترشان خودآموخته
آمپول می‌زدند:

– یالله زود باش! شلوارت را بکش پایین!
سردی الکل، سوزش سرنگ، درد پنیسیلین …
آ…خ …

اگر آقای دکتر کُرد بود، دیگر چه غم داشتیم؟!
چه کم داشتیم؟
آزادی؟!
نه، کسی خواهان آزادی نبود.
کسی هم اما زندانی نبود!
اصلا سردشت زندان نداشت،
که زندانی داشته باشد.

در شهر من سردشت
قانون نبود، اخلاق بود.
اخلاق از دیدگاه قرآن بود.
که کمتر کسی آن را خوانده بود. [یا خوانده اما نفهمیده بود]
قانونِ حاکم [مرئی نامرئی] این بود:

هر که پولش بیش، زورش بیشتر!
هدف از دانایی هم، کسب دارایی بود.
کلید خوشبختی، پول و قدرت و …

من بزرگ می‌شدم و شهر بزرگتر
و «آباد»تر
یک زندان هم ساخته شد زیر شهربانی.
خلافکاران می‌رفتند زندان
و مُهری می‌ماند بر پیشانی‌شان

_______________________________

ادامه دارد …
با سپاس فراوان از مسعود کدخدایی برای ویرایش

Kurdish_worker

A building worker, Unknown photographer

سردشت من [8]

مه 12, 2013

به:  دوستان مجازی

که هیچگاه آنها را ندیدم اما
کم‌کم رنگ حقیقت به خود می‌گیرند.

در شهر من [سردشت] دو محله بود
به نامهای پایینمحله و بالامحله [گه‌ڕه‌ک ژێروو و گه‌ڕه‌ک ژووروو]
من نمی‌دانستم که ساکن کدام محله بودم
فقط می‌دانستم که
بچههای شرور این محل و آن محل
گاهی به جان هم می‌افتادند
بعد خبر می‌دادند:
وای چه دعوایی!

– کله‌ی این و فک آن دیگری را چنان شکستیم
– که یاد بگیرند
– به این محله پا نگذارند.

شهر من گویا خیلی کوچک بود
از دیدگاه من اما
خیلی بزرگ بود
حیاط خانه‌مان آنقدر بزرگ بود
که به ندرت از آن خسته می‌شدم
یک طرف کوچه‌مان، خانه‌ی ما بود
آنطرف، حمام عمومی
آن را حمام کهنه هم میگفتند
پشت بام حمام با گنبدهایش آنقدر بزرگ بود
که هربار چیز تازه ای
گُلی، سنگی، یا اتفاقی: تخم گنجشکی
در آن می‌یافتم.
اما گاهی
بانگِ مخوف و گنگی از درز گنبد
مرا می‌ترساند، فراری می‌داد
به همان حیاطی
که برای من بس بود.

در حیاط خانهمان حیات کم نبود
مکان دوم برای بازی کوچه بود،
جایی که «مامو» بود همیشه.
مامو دو سال بزرگتر از من است.

– سلام مامو!
تو که همیشه در کوچه‌ای!
قلماسنگ [قۆچه‌قانی] هم مثل همیشه در دستت است.
امروز چند تا گنجشگ کُشتی؟

– هنوز هیچی… برو سنگ جمع کن!
من را می‌فرستاد دنبال سنگ ریزه
و خودش پای درخت توت خانه‌ی خاط پیروز، حاجی عباس
گنجشگی را نشانه می‌گرفت
و می‌زد
یکهو می‌دوید دنبال گنجشگی
که افتاده و هنوز در شوک بود
و روی زمین بال میزد
بالی که دیگر از کار افتاده بود!
پرنده به تندی نفس می‌زد
نیمه جانی داشت هنوز
با تکه توتی
توت شیرینی
که در گلویش گیر کرده بود
و دیگر تلخ بود!

… ادامه دارد
با سپاس فراوان از مسعود کدخدایی برای ویرایش

Anna See_sparrow

Illustration: Anna See

مادر! منم قادر! پسرت هستم… انکار نکن! راه زیادی آمدم. از دانمارک به اتریش و بعد به عراق که دوباره همدیگر را ببینیم…

تو هم راه زیادی آمدی… از سردشت به پیرانشهر و از پیرانشهر به مرز حاجی عمران و از آنجا با مینی بوس آمدی به شقلاوه… خسته هستی… شاید به دلیل خستگی، من را دیگر نمیشناسی… مهم نیست مادر… خستگی در کن که من را باز بشناسی…

از آخرین باری که مادرم را ملاقات کردم سه سال گذشته. بعد از سه سال باز من از دانمارک و خانواده از ایران به هم پیوسته ایم در شهر توریستی شقلاوه در کردستان عراق که دیداری تازه کنیم.

به مادرم نزدیکتر که شدم رویش را برگرداند به طرف برادرم که اسمش رئوف است… رئوف به او گفت که این قادر است… پسرت از دانمارک…

تا خواستم بغلش کنم بمن هشدار داد که صبر کن! اجازه بده! من میافتم… باید بنشینم…

عصا دستش بود و میترسید که بیفتد اگر دستش را ول کند.

– مهم نیست مادر… تو میتوانی دو دستی تکیه کنی به عصایت… نگران نباش… حواسم هست ضعیف تر از همیشه شدی… من هنوز آنقدر قوی هستم که روی من حساب کنی…

و با احتیاط و کمی ترس بغلش کردم. بعد دستش را گرفتم… چند قدمی دست در بازو جلو رفتیم به طرف مبل سوفا و او نشست. این بار رو کردم به بابام و به خواهران و به همدیگر خوشامد گفتیم.

پدرم تعارف کرد که پیشش بنشینم. جایی نشستم نزدیکتر به مادر تا به پدر. ترسم ریخته از پدرم. او هم آنقدر پیر شده که خودش میداند هر روز بیشتر که زنده بماند رکورد طول عمرخودش را میشکند. سایه ی مرگ روی پیران، چه سنگین است… روی اطرافیان نمیدانم چگونه است… نمیتوانم توصیف کنم.

تازه از راه رسیده ام. در خانه ای که قرار است ده روز اینجا در شقلاوه با هم باشیم، طنین سمفونی دانوب آبی از یوهان اشتراوس در گوشم است. این سمفونی یک ساعتی در هواپیمای خط هوایی اتریش پخش شد. و نمیدانم چطور پاکش کنم. شاید راهش این است که موزیک تازه ای گوش کنم که این سمفونی بی ربط به فضای کردستان عراق را از روی ذهنم بزداید یا آن را به لایه ی پایین تری منتقل کند. در ادیت صدا در برنامه های کامپیوتری، این ممکن است. سیستم مغز من هنوز کاملا قابل برنامه ریزی نیست و فاکتورهای انسانی، پارازیتهایی میپرانند که ابتکار عمل را از من میگیرند. هدایت فکر من از کنترل آگاهانه ام خارج است پس من هنوز انسان هستم. انسان بودن مگر بد است؟

چه خانه ی مرتبی… هم فال است و هم تماشا. کم کم باید سؤال کنم یا دریابم که محیط کردستان بعد از سه سال چقدر تغییر کرده. قبل از آن بهتر است سؤال کنم که حال مادر چطور است. چطوری مادر حالت خوب است؟ چه سؤال ابلهانه ای؟! پشیمان شدم. ببخش مادر نشنیده بگیر… منظورم این نبود تو را ناراحت کنم. جمله ای بی اختیار از دهنم بیرون پرید. رفتار انسان همیشه قابل پیش بینی نیست.

مگر انسان بودن بد است؟! چگونه است که منزوی ام و چرا سر فروبردن در آشغالدانی انترنت را ترجیح میدهم به ارتباط زنده با انسانها؟! چرا سیستماتیک کار میکنم و از چه رو، سیستم سازی برایم جذاب است؟ آیا هنوز خلاق هستم؟ آیا هنوز انسان هستم؟ پس چرا مادرم من را نشناخت؟!

طنین سمفونی دانوب آبی از یوهان اشتراوس در گوشم است. بدتر از آن تصویری هست که دید من را منحرف میکند از تمرکز روی شناخت دوباره ی مادرم. تصویر آن نیم ساعتی که از روی اجبار ایستادم روبروی دهانه ای در سالن فرودگاه اربیل. دهانه ای با پرده ای از چند پره ی پلاستیکی و کفپوشی از تسمه های لاستیکی که کارش این بود ساکهای مسافران روی آن در خلاف جهت عقربه های ساعت حرکت کنند و صاحبان در انتظار، به نوبت دستی دراز میکردند و از فشار وزن روی تسمه میکاستند. هر دو طرف راضی بودند. پس ساکهای من کو؟ چرا کند ترند؟ من بی طاقتم. SMS گرفتم از برادرم که منتظر من است. SMS به فارسی بندرت میگیرم. در جا جواب دادم که رسیدم.

من بی طاقتم. برادرم بیرون منتظرم است. و این من را آزار میدهد. به او گفته بودم که راه را بلدم. خودم میتوانم تاکسی بگیرم و به کردی بگویم: شقلاوه. یکی از دوستان من که مکانیک است در کپنهاگ، اهل اربیل است و از طریق او با لهجه ی این شهر آشنا هستم. ماسکی هم دارم که نامرئی است و اگر بزنم کارش این است که اهل محل تصور کنند من همشهری ام. این دیگر محافظه کاریست یا لوس بازی که غریب بازی درنیاورم؟! مگر غربت بد است؟ آیا در کردستان عراق، من غریبم؟ در دانمارک چه؟ یاد بهرام بیضایی افتادم که یکی از اولین نمایشنامه هایش را در مهاباد اجرا کرد. چقدر جوان بود؟! خودش هم یک نقش اصلی را بازی کرد و همزمان کارگردان هم بود. اسم نمایشنامه «غروب در دیاری غریب» بود. هفده سالم بود. انگار دیروز بود. جایی دیگر بهتر است بازگو کنم که تاثیر این نمایشنامه بر تحولات فکری من چه بود.

پس ساکم چه شد؟ چرا نیامد؟ وقت را به چه تلف کنم که خدا را خوش آید؟ من مذهبی ام؟ چقدر مذهبی؟ مذهب من چیست؟ آشغال پرستی؟ این هم شد مذهب؟ در اعتقادم شک دارم. در بی ایمانی همچنین. ربط مذهب به ساکهای من چیست؟ در واقع هیچ. پرت و پلا گویی گاهی بد نیست اگر نه دانمارکی ها فکر میکنند عضوی از اعضای جامعه ی آنها هستم. من از شرکت در جمع ها، احساس خطر میکنم.  شانس آوردم جرات کردم از جمعیت جدا شوم اگر نه الان کارم تکرار وردهای شبه مذهبی بود. مثل مادرم که تمام وقتی که بیدار است زیرلبی ورد میخواند و بارها سر به سرش گذاشته ام که بس نیست مادر؟ خسته نشدی؟ هیچ شک نکردی؟ مادرم میگوید: استغفرالله! و من میخندم.

ساکم نیامد. هنوز گاهی چند ساک تنبل از دهانه ای که دهن باز میکند، وارد میشوند. چشم من دنبال دو ساک قرمز خوشرنگ است. کردها رنگ قرمز را دوست دارند. کردها شادند. من کمی کمتر. مگر شادی بد است؟ پس چرا کودکان شادند؟ آیا کردها حتی وقتی رشد کرده اند هنوز کودک اند؟ چرا اینقدر شادند؟ آیا توان رشد بیشتری دارند؟ آیا شایستگی اداره ی امور خود را دارند یا باید از خارج کمک بگیرند؟ نقش من آیا کمک به آنهاست یا دشمنی یا چی؟ مگر ممکن است کسی با خلقش دشمنی کند؟ مرا چه شده؟ شیطان در من است یا من شیطانم و خبر ندارم؟ شیطنت گاهی مثبت است. بازیگوشی هم نام دیگر آن است. من شک ندارم بازیگوش هستم. به طور جدی بازی میکنم که آگاهیم را ارتقاء دهم و شادی ام را فراموش نکنم. این شیوه ی کار من است. جزئی از فردیت من است که در قالبهای خشک تشکیلاتهای حزبی نمیگنجد. اما من در حد افراط، سیاسی هستم و با سیاست گاهی دوستم گاهی دشمن. درک سیاست، بسیار ساده است. سیاستمدار بودن، سخت تر است. من نمیخواهم سیاستمداری پیشه کنم. از دیپلماتها متنفرم.

بیشترین تعداد ساکها و چمدانها، مشکی رنگ هستند. ساکهای مشکی، هفت هشت برابر ساکهای قرمز رنگ هستند. دیگر رنگها در مقام سوم هستند. مدال برنز هم بد نیست. همه عاشق طلا هستند و بعد نقره. بیشترین مقدار طلا و الماس دنیا در انحصار یهودی هاست. من با یهودی ها میتوانم دوست باشم. با انحصار گرایی شان دشمنم. و با حرص بی پایانی که آنها دارند در زراندوزی، به غایت غریبم. با پس انداز کردن، کمابیش غریبم. هر چند همیشه در حساب بانکی ام آنقدر پول هست که بانکم به من اعتماد دارد و من به بانکم. میدانم بانکها وحشی ترین تشکیلاتهای ساخت بشر اند. چکار کنم؟ جنگ با بانکها؟ به تنهایی؟ با وارد شدن به یک تشکیلات کمونیستی؟ آلترناتیو چیست؟ شوروی؟ چین، کوبا یا کره شمالی که عرق شرم بر پیشانی مان ظاهر میکنند؟

مجبورم این مونولوگ را اینجا قطع کنم. این ساک باید مال من باشد. خودش است. دستم به جلو دراز میشود و ملغمه ای از فیزیک و بیولوژی کمک میکنند که ساک خوشگلم را منتقل کنم روی ارابه ای که در همه ی فرودگاهها هست و اربیل هم استثنا نیست. ساک دوم هم پشت سرش آمد و خیالم راحت شد. دسته ارابه را فشار میدهم رو به پائین و به جلو. هنوز یک پاس کنترل مانده. در فرودگاه اربیل آنقدر آدم استخدام شده اند که ده برابر نیاز موجود است. این نشانه ی وفور پول است و مدیریت توسعه نیافته. کارکنان بخش دولتی آنقدر راحت اند که اروپایی ها به خواب هم نمیبینند. کارگران ژاپنی، کره ای و چینی، در زمره بدبخت ترین موجودات عالمند که باید غبطه بخورند به دوران برده داری. برده داری مدرن، یک ضرورت است یا یک کشف خلاقانه ی طبقه ی حاکم؟ از حوصله ی این نوشته خارج است.

ارابه جلو و من دنبالش رسیده ام جایی که باید یکی از پنج شش باجه خالی را انتخاب کنم تا مهر ورود به کردستان عرق، روی پاسپورت تازه ام وارد شود. در هر باجه ی شیشه ای یک مأمور جوان نشسته. و جوانی شان حکایت از بی تجربگی شان دارد. یکی را انتخاب کردم که خوش تیپ تر از است. پشیمان شدم. او به خودش وقت میدهد پاسپورتم را ده دوازده بار ورق بزند. نمیفهمم دنبال چه میگردد. این درست که کسی پشت سر من در صف نیست اما کاش با یک نگاه به چهره ی من میفهمید که شیله پیله ای در کار من نیست. صدای من در نیامد. من سر براهم. پر واضح است. صدایی شنیدم که گفت: در کامرا نگاه کن! کدام کامرا؟ پیداش کردم… یک نیم کره ی پلاستیکی شفاف که شبیه وبکام است، یک دوربین است که اگر در آن نگاه کنم او میتواند تصویر صورت من را مقایسه کند با عکسی که در پاسپورت من است. آنقدر دقیق خیره شده که نزدیک است خنده ام بگیرد. شانس آوردم به خیر گذشت. صدای تریکی شنیدم و پاسم مهر خورد. و بعد سؤال کرد: چند روز میمانی؟ گفتم: ده روز. گفت: خوش آمدی! گفتم: سپاس! و در رفتم به طرف خروجی.

ادامه دارد…

 

My Mum
Photo: Ghader Shafei

 

اگر عزت کوره را نمی‌شناسید من او را به شما می‌شناسانم.

عزت کوره از دیاری دیگر آمده بود به کردستان و به دلیل نامعلومی که هیچکس از آن خبر نداشت، راهش افتاده بود به سردشت که زادگاه من هم بود.

یک چشم کم داشت اما نابینا نبود. شاید که او بیناترین انسانی بود که طبیعت خلقش کرده بود. خالق انسان طبیعت است. اعتقادم به خدا کمی سست شده. در این لحظه که این کلمات را مینویسم فقط به آشغال اعتقاد دارم.

یک آشغالی عزت کوره را خلق کرده بود.

خالق عزت کوره آشغال بود.

من به خالق عزت کوره اعتقاد دارم.

نتیجه: من به آشغال اعتقاد دارم.

عزت کوره یک چشمش کور بود در عوض چشمهای نامرئی فراوان داشت. از پشت هم می‌دید! چگونه می‌دید؟! من از کجا این را دریافتم؟

در ایران که بودم دو کار داشتم. یک: مشاهده آدمها، دو: خواندن کتابها. کتابی خواندم از سعید نفیسی که پر از راز بود و من که نوجوانی بیش نبودم آن رازها را می‌فهمیدم. کتاب سعید نفیسی رازهایی را فاش میکرد در باره ی یک: فراماسونرها و دوم: کورها.

از حکایت فراماسونرها که خیلی طولانیست و مناسبتی با عزت کوره ندارد، که بگذریم، کار سعید نفیسی از آن رو جالب است که سرشار است از «کور شناسی». این نویسنده‌ی توانا آنقدر دقیق به جزئیات روانشناسی آدمهای کور پرداخته است که در نوع خود بی نظیر است.

عزت کوره آذری بود و کردی را با لهجه ی غلیظ آذری بیان میکرد. چه بی پروا بود؟! همه به او می‌خندیدند و او می‌گریست.

در خیابان اصلی شهر سردشت هر روزه این تاتر اجرا می‌شد که عزت کوره را بگریانند تا خودشان به خنده بیفتند.

مگر مشاهده گریه ی یک انسان، خنده دار است؟!

چه کسانی می‌خندیدند؟ بازاریان شهر سردشت همه از دم می‌خندیدند. اگر یکیشان درگیر مشتری بود از مشتری می‌خواست که چند لحظه امان دهد تا گریه ی عزت کوره را از دست ندهد. گریه را می‌دید و می‌خندید! انرژی میگرفت برای ادامه کار و کاسبی.

خنده لازم است. روانشناسان هر روز کارشان همین است که یادآوری کنند: بخند جانم! بخند عمرم! عزیزم بخند… خنده را تو لازم داری در زندگی! بدون خنده مریض می‌شوی! بخند! اگر توانستی قاه قاه بخند…

آیا مهم است که چه چیزی تو را به خنده وامی‌دارد؟

آیا مهم است که منشاء خنده‌ی انسانی، گریه‌ی انسان دیگری باشد؟ یا نباشد؟!

پس انسانیت چیست؟ به درد همنوع خود خندیدن، انسانیت است؟!

آیا بازاریان شهر سردشت بویی از انسانیت برده بودند؟ یا عشیره‌ای بیش نبودند که هوای همدیگر را داشتند اما مهمانشان را که ضعیف بود، می‌رنجاندند می‌سوزاندند می‌گریاندند…

آیا کردها در شهر من هنوز عشیره مانده‌اند؟

آیا فرهنگ عشیره‌ای روزی خواهد مرد؟

چقدر توان دارم با آن بجنگم؟!

شما چرا نمی‌جنگید؟!

Graphic: Ghader Shafei

سردشت من [7]

آوریل 24, 2012

بابام نشسته بود جای خودش، در دکان‌ش. و من که ده دوازده سالم بود به جای این‌که بروم در کوچه‌ها با هم سن و سال‌های خودم بازی کنم، نشسته بودم روی پله‌ی جلو دکان و ناظر رفت‌وآمدهای توی خیابان بودم. بابام بد جوری وسواس داشت که هیچ پشه و مگسی به دکان‌ش راه نیابد. پشه‌کش دست‌ش بود و خون صدها پشه‌ی موذی به همه جا می‌آلود. و من داشتم کسل می‌شدم از تماشای مردمی که سرشان در لاک‌شان فرو رفته بود.

یادم آمد بابام در صحبت‌هایش با دیگران، گاه بی‌گاه، به‌جا و بی‌جا، حمله می‌کرد به «توده» و «دموکرات».

من آن‌روز جرأت کردم بپرسم: «دموکرات چیست؟»
گفت: حدادها، حسن‌پورها… دیگر یادم نیست چه کسانی را نام برد.

– نپرسیدم دموکرات «کیست» پرسیدم: دموکرات «چیست»؟
پاسخ کوتاه بود: هرج و مرج، نا امنی، عشایر، ترور…

بعد پرسیدم «توده» چیست؟

گفت: «سعدون ذکی» و با اشاره‌ی انگشت، شخصی را نشان‌م داد که در آن لحظه، اتفاقی رد می‌شد از خیابان.

سعدون ذکی را می‌شناختم. شوخ و شنگول بود. شادی بچگانه‌ای در صورتِ همیشه برافروخته‌اش از حافظه‌ام محو نمی‌شود. بورِ بور بود. هیجان بود در رفتن‌ش. مست بود انگار. بلند حرف می‌زد با خودش. و می‌خندید قاه قاه به گفته‌های خودش…

– نپرسیدم توده «کیست»، پرسیدم: توده «چیست»؟

با عصبیت جوابم داد: مرام اشتراکی. هر چه مردم دارند، با هم تقسیم کنند. فلان حمال هم که آهی در بساطش نیست سهیم شود در دارایی و ثروت ما. [عصبیت‌ش بیشتر شد] فقط این نیست؛ کمونیستها ناموس ندارند! زن‌ها را هم اشتراکی می‌کنند. بچه نمی‌داند باباش کیست.

بابام تا حدی موفق شد نفرت از کمونیسم را در دل‌م بکارد.

چند سال بعد، به توضیحات بابام شک کردم.

سردشت من [5]

آوریل 23, 2012

چهل سال پیش، در سردشت، با ابوبکر شمامی دوست شدم. «عبو» صدایش می‌زدم.

در دانمارک بود که شنیدم «عبو» در بمباران شیمیایی سردشت، از دست رفت.

مرگ دردناکی بوده حتماً. دلم درد آمد.

چه سالی بوده مهم نیست. مهم این بود که من یکی دیگر از دوستان قدیمی‌ام را از دست دادم.

شنیده بودم از همه که هم بابای من، هم بابای «عبو» ساواکی بودند هردو.

من از بابام نپرسیدم که آیا او ساواکی‌ست؟

«عبو» از باباش نپرسید که آیا باباش ساواکی‌ست؟

می‌دانستم، بهتر است بگویم حدس می‌زدم که بابای من گزارشاتی می‌فرستاد به ساواک.

گزارش نبود در واقع اختلافات شخصی و خانوادگی بود، تحریف می‌شد با رنگ و بوی سیاسی و می‌رفت ساواک!

می‌دانستم، بهتر است بگویم حدس می‌زدم که بابای «عبو» هم گزارشاتی می‌فرستاد به ساواک.

گزارش نبود در واقع اختلافات شخصی و خانوادگی بود، تحریف می‌شد با رنگ و بوی سیاسی و می‌رفت ساواک!

پدران ما گزارش می‌دادند به ساواک که آهای ساواک، فلانی را برو بگیر! زندانی کن! که من دلم خنک شود.

هیچ اختلاف سیاسی بین شمامی و شافعی نبود! تا دلتان بخواهد دشمنی بود و کینه‌ی شخصی…

سخت است، نادرست است بچه‌ها را با «کینه» پرورش دادن.

خیلی تلاش کردم در این کینه‌ها سهیم نشوم. تا حدی هم موفق شدم. با «عبو» دوست شدم و رویش حساب می‌کردم.

ما نسل تازه‌ای بودیم با تحصیلات بالاتر، دیدی روشنتر و قلبی پاکتر از پدرانمان.

ادامه دارد…