.
زمستان…
بارِشِ برف…
پشتِ بامِ یک خانه‌ی روستایی، زنانِ جوانی شانه به شانه‌ی هم ایستاده و تماشا می‌کنند.
با اشتیاق فراوان، غرق تماشای صحنه‌ای هستند جالب و خوشایند برای همه… به جز یک نفر.
یک نفر در این تصویر هست که از تماشایِ این صحنه، خسته است… یا گرسنه است… گویی او جیش دارد… یا چه؟
او یک بچه است. پسر یا دختر بودنش، اهمیتی ندارد در کلّیتِ قضیّه.
او شنیده نمی‌شود. صدایش ضعیف است یا زورش کم…
مادرش کجاست؟
مادر…
به کُردی: دایه.

daayah

Unknown photographer

 

کودکی که از مادر متولد می‌شود، به طور غریزی فریاد می‌زند تا شنیده شود. بزرگ‌تر که می‌شود، یاد می‌گیرد که فریاد نزند؛ پس ناز می‌کند، قهر می‌کند، آشتی می‌کند. روزی که کودک یاد بگیرد هیچ واکنشی نسبت به هیچ رفتاری از خود نشان ندهد، او بزرگ شده. آماده‌ی تشکیل خانواده… و کار در جامعه.

Advertisements

.1

یکی می‌گفت: من انترناسیونالیست هستم. تمامِ مردمِ دنیا را دوست دارم. اما میان این همه مردمی که روی زمین زندگی می‌کنند، آن‌هایی را که با من هم‌زبان هستند، بیشتر دوست دارم. میان هم‌زبانان، آن‌هایی را که با من هم‌شهری هستند، بیشتر دوست دارم. میان هم‌شهری‌ها، هم‌محله‌ای‌هایم را بیشتر دوست دارم. میان هم‌محله‌ای‌ها، هم‌کوچه‌ای‌هایم را بیشتر دوست دارم. میان هم‌کوچه‌ای‌ها، اعضای خانواده‌ی خودم را بیشتر دوست دارم و میان اعضای خانواده‌ام، خواهرکوچکم را بیشتر دوست دارم.

بعد می‌گفت: چرا بد نگام می‌کنی؟! من اینم! انترناسیونالیستی هستم که خواهرکوچکش را بیشتر از تمامِ مردمِ دنیا دوست دارد.

.2

دومی می‌گفت: من ناسیونالیست هستم. تمامِ مردمِ دنیا را چرا باید دوست داشته باشم؟! میان این همه مردمی که روی زمین زندگی می‌کنند، آن‌هایی را که با من هم‌زبان نیستند، دوست ندارم. میان هم‌زبانان، آن‌هایی را که هم‌شهری من نیستند، کمتر دوست دارم. میان هم‌شهری‌ها، هم‌محله‌ای‌هایم را بیشتر دوست دارم. میان هم‌محله‌ای‌ها، هم‌کوچه‌ای‌هایم را بیشتر دوست دارم. میان هم‌کوچه‌ای‌ها، اعضای خانواده‌ی خودم را بیشتر دوست دارم و میان اعضای خانواده‌ام، برادربزرگم را بیشتر دوست دارم.

بعد می‌گفت: چرا بد نگام می‌کنی؟! من اینم! ناسیونالیستی هستم که برادربزرگش را بیشتر از تمامِ مردمِ دنیا دوست دارد.

.3

سومی می‌گفت: مرا احمق فرض کن! من از سیاست چیزی نمی‌فهمم. همین قدر می‌دانم که فرق یک ناسیونالیست و یک انترناسیونالیست در اینست که یکی پسوند «ایست» و دیگری پیشوند «انتر» را یدک می‌کشد. من از دست هردو، دلم پرخون است. بگم چرا؟

بعد می‌گفت: چرا بد نگام می‌کنی؟! من اینم! همان بیچاره‌ای هستم که برادربزرگش را یک انترناسیونالیست و خواهرکوچکش را یک ناسیونالیست کُشتند.

Hondros

Image: Chris Hondros

از ﻃﻴﻔﻮر ﺑﻄﺤﺎیی کتابی دارم مطالعه می‌کنم به نام: ﺳﻔﺮ ﺧﻴﺎل [از ﻛُﺮﺳﺎن ﺗﺎ ﻛﺮدﺳﺘﺎن]

این کتاب، بازتاب خاطرات و نظرات نویسنده است در ارتباط با اتفاقات و رویدادهای جنبش مسلحانه‌ی کردستان پس از انقلاب ٥٧. تاریخ نگاری هم هست، اما ناقص و درهم برهم. سی بخش کمابیش مستقل است. یکپارچه و به هم پیوسته نیست. از هر جا دلت خواست می‌توانی شروع کنی چیزی بخوانی و کم‌کم با ﺧﺎﻃﺮات و ﻧﻈﺮات سیاسی ﻃﻴﻔﻮر ﺑﻄﺤﺎیی آشنا شوی.

بخش‌هایی از این کتاب را خیلی سطحی مرور کردم. بخش‌های دیگر را چند بار خوانده‌ام. بیشتر ما با نام ﻃﻴﻔﻮر آشنا هستیم. ﻃﻴﻔﻮر کیست؟ او در سنندج به دنیا آمد. مشاهدات و خاطرات دوران بچگی ﻃﻴﻔﻮر، در محله‌ای که در آن بزرگ شد را، بهتر است از زبان خودش بخوانید که شیرین است و خواندنی. و نیز انگیزه‌ی گرایش او به سیاست و «داستان» پیوستن او به گروه ﻛﺮاﻣﺖ داﻧﺸﻴﺎن، ﻋﺒﺎس ﺳﻤﺎﻛﺎر، رﺿﺎ ﻋﻼﻣﻪزاده و ﺧﺴﺮو ﮔﻠﺴﺮخی ﻛﻪ در دادﮔﺎه ﻧﻈﺎمی ﺷﺎه در ﺳﺎل 1352، ﺑﻪ اﻋﺪام ﻣﺤﻜﻮم ﺷﺪند، اﻣﺎ ﻣﺤﻜﻮﻣﻴﺖ ﻃﻴﻔﻮر ﺑﻪ ﺣﺒﺲ اﺑﺪ ﻛﺎﻫﺶ ﻳﺎﻓﺖ. او در یکی از روزﻫﺎی اﻧﻘﻼب 1357 از زﻧﺪان آزاد ﺷﺪ.

در آن سال‌ها [٥٧-٥٠]، پنج نفر از سران بالای تشکیلاتهای نظامی وابسته به رژیم شاه همه سنندجی بودند: سرلشکر بیگلری [فرمانده‌ی گارد شاهنشاهی]، سرلشکر کمانگر [مسؤل زندان‌ها]، سرهنگ رحمانی [مسؤل زندان قصر] علیقلی اردلان [وزیر دربار شاهنشاهی]، و منصور زمانی [مسؤل بخش سیاسی زندان قصر].

از طرف دیگر، پنج نفر از زندانیان سیاسی مخالف رژیم شاه نیز که به حبس‌های طولانی محکوم شده بودند، همه سنندجی بودند: شعیب زکریایی، یوسف اردلان و ایرج فرزاد، [پیروان مائوئیسم، بنیان‌گذاران کومه‌له]، بهروز سلیمانی [پیرو سازمان چریکهای فدائی]، و ﻃﻴﻔﻮر ﺑﻄﺤﺎیی که بعدها به حزب دمکرات کردستان پیوست. / صفحه ٧٤-٧٥ [با تغییرات ویراستاری جزئی].

ﻃﻴﻔﻮر در این کتاب، اختلافات‌ش را با قاسملو فاش می‌کند. به شکست جنبش اعتراف می‌کند. به نقاط ضعف و زمینه‌های شکستِ جنبش کردستان می‌پردازد. جنگ داخلی در کردستان را برادرکشی می‌نامد و …

«در زمان جنگ داخلی، دستور حزبی این بود که هرکس بگوید این جنگ برادرکشی است، جایش در حزب نیست. من فکر می‌کردم هر دو طرف آستین‌ها را بالا زده بودند که همدیگر را نابود کنند. در همین زمان، تصمیم گرفتم از عضویت در حزب استعفاء بدهم. چراکه دیگر جای من نبود و من این جنگ را برادرکشی می‌دانستم و می‌دانم.»
«دردناک‌ترین جنگ در همه‌ی بخش‌های کردستان و در همه‌ی دوران‌ها، همیشه جنگ داخلی بوده است. هیچ شعاری نمی‌تواند جنگ داخلی را توجیه کند. چون در این جنگ‌ها جز دل‌شکستگی و بیزاری مردم، هیچ چیزی به دست نیامده است. در کردستان ایران هم بی‌شک دردناک‌ترین جنگ بین حدکا و کومه‌له بود. دلایل این جنگ در میان سر و صدای تبلیغات پوچ گم شد.»
«در این جنگ‌ها، یک شیوه‌ی غیرانسانی برقرار بود که با تمام قوانین جنگی و حقوق بشر و آداب اخلاقی در تضاد بوده است و آن اعدام بلافاصله‌ی اسیران همدیگر بوده است؛ کاری که با اسیران رژیم هم انجام نمی‌شد.»

ﺳﻔﺮ ﺧﻴﺎل از نظر ادبی، ناموزون و درک منظور نویسنده در جاهایی از متن، مبهم و نارسا یا کمی دشوار است. زبان طیفور برای بیان نظرات سیاسی‌اش قابل پذیرش، اما برای بیان احساسی و ادبی، نارس و ضعیف است. در بسیاری جاها او حوصله‌ی کافی به خرج نداده که منسجم‌تر و شیواتر منظورش را بیان کند. انگار که خاطرات سی ساله را در سی روز نوشته. از کسی هم کمک نگرفته. انگار خودش هم روی جلد کتاب را طراحی کرده که بسیار ضعیف است و بیانگر این اصل که نویسنده، تمام تلاش خود را متمرکز کرده پیرامون محتوا و بیان نظرات. بی‌اعتنا به سبک و شیوه‌ی بیان.

اشکالات ساختاری به کنار، مطالعه‌ی این کتاب جالب است برای همه‌ی کسانی که در جوانی به این جنبش پیوستند، دل بستند، آمیختند، آموختند، صف بستند، شعار دادند: پیش به سوی پیروزی، سرود خواندند از هر رنگ: ملی، انقلابی، انترناسیونال، پیش رفتند، پس رفتند، امید یافتند، امید باختند، خون دیدند، جوشیدند، گُر گرفتند، به ردیف: آماده، انگشت‌ها رفتند روی ماشه‌ها، دست‌ها لرزیدند، لغزیدند، خشکیدند، قلب‌ها تپیدند، تندتر و تندتر، صدای ترکیدن قلبی در سینه، صدای شلیک تیری در تاریکی، صدای کشیده‌ی سوتی مهیب در گوش، بوی دود، بوی باروت، بوی خون، و باز جنگیدند، گاهی «دشمن» و گاهی «دشمنان» را نشانه گرفتند، شلیک کردند، همه‌ی تیرها به «هدف» نزدند، بسیاری تیرها به «خطا» رفتند. نکشتند، کشتند، یا «خود» را کشتند؟ صبح شد و دیدند چیزی در برابر چشمان ناباور آنان می‌سپارد جان. در احتضار آن گریستند. به آرامی دفنش کردند، ترکش کردند. پخش و پراکنده شدند. آواره شدند. غروب را دیدند در دیاری غریب. بسیاری هنوز جسد بیجانش را نظاره می‌کنند. خشک‌شان زده. مرگ باورها سخت است انگار.

kurdish_refugees

Graphic: Ghader Shafei

ترجمه‌ی چند مصاحبه‌ی کوتاه با چند خارجی را که در رابطه با پروژه‌های مختلف کاری در اربیل ساکن بوده‌اند، این‌جا می‌خوانید.

all.«کیفیت زندگی» در اربیل -کردستان عراق- از دیدگاه چند خارجی

A: کیفیت زندگی در اینجا خوب است.

B: این‌جا با دیگر جاهای دنیا فرق می‌کند. کمبودهای زیادی هست… شهر در حال رشد بسیار سریع است، کمبودها بسیار زیادند…

C: اگر «کیفیت زندگی» را با معیارهای اروپایی تعریف کنید، زندگی با کیفیت در اینجا وجود ندارد. اگر منظورتان امکانات شغلی، مکان امن، آدم‌های خوب دور و بر باشد، قطعاً این‌جا خوب است.

D: امکانات راه اندازی تجارتی، بسیار خوب است، آدم‌های بسیاری از همه جای دنیا به همین منظور این‌جا آمده‌اند… توسعه‌ی عظیمی در جریان است.

E: راحت می‌توان کسانی را پیدا کرد که به شما کمک کنند… مثل کمک زبانی یا توضیح فرهنگ بومی و …

اولین باری که به این شهر وارد شدید، از چه چیز بسیار تعجب کردید؟

B: قبل از اینکه ساختمان تازه و مجهز فرودگاه ساخته شود، بنای قدیمی فرودگاه، فقیرانه بود.

E: مردمی خوش برخورد، ما را متعجب کرد. انتظار ما این نبود که این‌جا مردمی هم‌طراز با مردم کشورهای متمدن ببینیم.

F: کردها بسیار مهربان و مهمان‌نواز هستند، همیشه مایل‌ند به توریست‌ها کمک کنند.

شرایط آب و هوایی این‌جا چطور است؟

D: به‌دلیل موقعیت این‌جا، که از یک طرف بیابانی است و نزدیکی به کوهستان از طرف دیگر، تابستان‌های این‌جا بسیار گرم و زمستان‌ها سرد هستند.

G: بدون داشتن وسایل تهویه در خانه، زندگی غیر قابل تحمل است.

در باره زندگی در اربیل آیا چیزی هست که نمی‌دانید و می‌خواهید بدانید؟

B: مایلم بدانم با دختران بومی دوست شدن، چقدر سخت است.

به فرهنگ اربیل چگونه احترام می‌گذارید؟

G: احترام به فرهنگ، قبل از هر چیز، در احترام به مردم نمود پیدا می‌کند. تلاش کردم دوستانی پیدا کنم و از طریق آنها دریابم که چگونه فکر می‌کنند، عمل می‌کنند، لباس می‌پوشند، حرف می‌زنند و تا بالاترین حد ممکن، قاطی آن‌ها شوم.

D: اگر بخواهم در خیابان ظاهر شوم، معمولاً خود را خوب می‌پوشانم، لباس سنگینی به تن می‌کنم و دید زدن مردم را نادیده می‌گیرم. برای یک دختر جوان، این بهترین راه حفاظت از خود و در امان‌بودن است. این‌جا یک جامعه‌ی اسلامی است.

A: آداب و رسوم محلی را باید آموخت،

B: کردها با خارجی‌ها مهربان هستند و از بودنِ کارشناسانِ خارجی در شهرشان خوش‌حال هستند. این‌جا با بقیه‌ی مناطق عراق تفاوت دارد.

به دیگرانی که می‌خواهند این‌جا بیایند چه راهنمایی می‌کنید؟

A: هیچ پیش‌داوری و انتظاری نداشته باشد! هر چه شنیده‌اید و در رسانه‌ها خوانده‌اید، فراموش کنید… خودتان تجربه کنید!

F: بیائید و ببینید! شهر در حال توسعه است، فرهنگ همچنین… بیائید و در آن شرکت کنید.

B: دنیا را نمی‌توان به مکان‌های بهتر و مکان‌های بدتر تقسیم کرد… مکان‌های متفاوت را به رسمیت بشناسید! تفاوت‌های این محیط با دیگر جاها را باید شناخت.

E: اگر با دیدی باز به این‌جا بیائید، امکانات زیادی در این‌جا هست…

C:امکانات بسیار فراوانی در این شهر وجود دارد اما این‌جا یک جامعه‌ی توسعه نیافته است. پیشرفت‌هایی ایجاد شده اما هنوز توسعه‌ی اساسی شکل نگرفته. امکان همکاری با مردم سخت است و باید از تحمل زیادی برخوردار باشی. باید یک «برنامه عمل مشخص کاری» از قبل داشته باشی در غیر این‌صورت به ناموفق‌بودن، تمکین می‌کنی و تسلیم می‌شوی و گریان به خانه ات برمی‌گردی.

A: آن‌هایی که با توقعات بالایی به این‌جا می‌آیند، اقامت‌شان خیلی زجرآور می‌شود.

یادداشت زیر را بهتر بود کامل کنم بعد منتشر کنم. آن‌گونه که الان هست و خیلی ناقص و درهم برهم است، نمی‌بایست انتشار یابد. متأسفم. فرصتی پیش آید درست‌ش کنم.

ایدئولوژی

بنیاد ایدئولوژی عشایری بر این اصل نهاده شده: دفاع از خود و عشیره‌ی خود، در برابر غیر خودی.

پیشبرد این هدف، به وسیله‌ی تولید مثل بیشتر، ترویج روحیه‌ی همبستگی در میان اعضای گروه خود، و بسیج جنگی در شرایط خطر، تأمین می‌شود.

اتوریته، در جایگاه رهبر عشیره، تجلی می‌یابد. افراد گروه به رهبرسالاری ایمان دارند. بی چون و چرا از او اطاعت می‌کنند.

جهان‌بینی مذهبی عشایر، از اعتقاد ساده به خدا یا خدایان نشأت می‌گرفته. به‌دلیل بی‌سوادی یا کم‌سوادی، متون مذهبی در این جهان بینی نقش مهمی نداشته. امروز این بینش هم به همت اشاعه‌ی سوادآموزی، و اشباع بازار از «دکتر و مهندس»، دگرگون شده.

اقتصاد

سیستم اقتصاد عشایری در گذشته متکی بود بر خود کفایی. امروز این وضع، متناسب با رفاه مالی، تبدیل شده به «وابستگی» و افراط در عیش و نوش.

سیاست

در زمینه‌ی سیاسی، عشایر همواره خواهان خودمختاری بوده‌اند.

خودمختاری، مقوله‌ای‌ست عشایری و نه ملی. ملت خواهان استقلال است.

از نقطه نظر سیاسی، عشایر به شدت محافظه‌کارند. برای دفاع از خود با «غیر خودی» قوی‌تر که چنگ و دندان نشان دهند، به هر سازشی ممکن است تن دهند.

تکنولوژی

در همان حال که سُنّت‌های کُهن، مقدس‌اند، کاربرد وسیع تکنولوژی و ابزار مدرن، هیچ مانعی در راه خدمت به هدف، به شمار نمی‌روند.

ناهمگونی

ناهم‌گونی مابین این دو، یعنی حفظ سُنّت‌ها از یک‌طرف و دگرگونی شیوه‌ی زندگی زیر فشارهای بیرونی از طرف دیگر، منجر شده به بحران هویتی که در تمام جوانبِ سیاسی و اجتماعی آشکار است.

در مناسبات عشایری، سنّت‌ها مقدس‌اند. ترس از دگرگونی سنّت‌ها، این پتانسیل را در خود دارد که ناگهان شورش‌های خفته ای را بیدار کند.

 سکس

دیدگاه مثبت جنسی، مبتنی بر درک این نیاز طبیعی و آزادی نسبی ارتباط بین دو جنس مخالف، نقطه قوت سنت عشایری است. قید و بندهای اخلاقی مانعی نیستند در برابر ارضای نیازهای جنسی.

زبان

زبان عشایر به‌غایت فقیر است. قدرت زبانی آن‌ها، با وحدت‌شان نسبت معکوس دارد. گویی بی‌زبانی به «اتفاق نظر» می‌انجامد. این فقر، در گذشته یا احساس نشده یا احساس شده اما به دلیل محدودیت ارتباطات، گسترش بیشتری پیدا نکرده. زبان ابزاری است برای بیان احساس و ارتباط با دیگران. وقتی هیچ ارتباطی با دنیای پیرامون نداری و خودت می‌توانی خودت را بفهمی، زبان می‌خوابد. مگر به هنگام خوردن. یادمان باشد وظیفه اصلی زبان، تشخیص طعم است نه چهچه زدن! …

سؤال

چرا انهدام خودمختاری و اقتدار عشیره‌ای، هدف بی‌قید و شرط هیچ‌یک از گرایش‌های سیاسی موجود نیست؟

مهمترین آزمون هر گرایش سیاسی را باید در برخورد به مسئله عشایر جستجو کرد.

مسئله عشاير، عامل اصلی عقب‏ ماندگی کنونی کردستان است.

گردآوری اطلاعات تاریخی در باره‌ی عشایر کردستان و نقشی که در صد سال گذشته در مبارزه برای کسب خودمختاری داشته اند، مهمترین موضوع مطالعاتی من است.

موسیقی

هنوز نتوانستم فشرده و مختصر، یک جمعبندی هم در مورد موسیقی عشایری بنویسم. بررسی نقش تاریخی، ریشه ها، زمینه‌های معیشتی- تولیدی و اجتماعی شکل گیری این موسیقی، شرایط کنونی و تاثیر و تاثرات آن به تنهایی پروژه‌ای‌ست بزرگ و نیازمند بررسی‌های طولانی.

Image: No Tiltle Given Painted by Kurdish Artist: Hadi Ziaoddini

  

این خاطرات است یا بیشتر از آن؟

نوشته های من در این بلاگ، هم خاطرات کردستان است و هم بخشی از پروژه تحقیقی م در راستای روشنگری. تلاش من در این مسیر است: کمک به طرح بهترین سؤالات و راه حل های ممکن در ارتباط با کردستان. بدون ملاحظات و ترس از این و از آن. «کردستان» سؤالی بسیار جدی است که به سؤالات فراوان تجزیه میشود. «کردستان بزرگ» یک مسئله است یا یک مشکل یا یک گره کور؟ یک مسئله است یا چند تا… به تعداد کردستان ها؟ یا خیلی بیشتر… این همه مسائل تازه، چگونه روی هم انباشته شدند؟ چگونه شرایط این قدر بغرنج شد؟ از کجا شروع شد؟ به کجا رسیده؟ کجا میرود؟ کلید حل بحران در دست کیست؟ در گرو چیست؟ کدام کلید… کدام بحران؟!

چه نیروهایی روی طرح مسئله و پیچیدگی اش توافق دارند؟ چه نیروهایی پیشنهادات مشابهی برای حل بحران دارند؟ نیروهای درگیر در میدان کارزار، کدامها هستند؟ گذشت زمان، بدون دستیابی به راه حل های عملی، چه تاثیری بر عمیق تر کردن بحران دارد؟ آیا ممکن است که با پشت گوش انداختن و فرار از پرداختن به آن، مسئله به فراموشی سپرده شود؟

ایدئولوژی را زدم شکستم.

همه گرایشات طیف راست در برابر مسئله کردستان، ذهن شان مسموم است و سرشار از کینه. پر از شوونیسم برتری طلبانه و جنون آمیز. برخی نیروهای طیف چپ نیز هستند که توان فهم و درک مسئله ملی را ندارند. ابلهانه آن را نفی میکنند و به سان جن از بسم الله از طرح مسئله کردستان میترسند. هدف من، آزاد از قید و بند های ایدئولوژیک، این است: تلاش برای طرح وسیع مسئله ای که لاینحل مانده. تحلیل همه جانبه کردستان و ایجاد سؤال. و باز هم سؤال كه جمع آنها معادل است با سؤالات. و آگاه هستم که انبوهی از آنها ممکن است به سرگیجگی و سردرگمی منجر شود. سؤالات من ناروشن نیستند، ممکن است گاهی بحران زا باشند. به این دلیل که ریشه در شکست دارند… و ترس از شکست دوباره، گاهی به شبحی تبدیل میشود که نه فقط انرژی زا نیست، بلکه نومید کننده هم هست.

نقش و اهمیت بافت اجتماعی

دگرگونی بنیادی در «فرهنگ» عشایری، رهبر سالاری و رفتار گله ای، مشروط است به تحولات اساسی در بافت اجتماعی کردستان که در حال حاضر بسیار عقب مانده تر از مناطق همجوار است و متحول شدن آن فقط بتدریج و در مدت زمانی طولانی امکان پذیر است. فاکتورهای غیر قبل پیش بینی از نوع فشار از خارج هم نقش دارند. آبشخور فکری، عامل پیدایش و بقای احزاب موجود، از آن بافت اجتماعی نشأت میگیرد که در طول تاریخی بس طولانی بر زمینه سنت های عشایری، نهادینه شده. به بیان دیگر، تلاش برای تضعیف احزاب سیاسی کنونی کردستان سطحی و روبنایی است. بالاتر از آن هدف و در رأس آن، جایگاه و نقش بافت اجتماعی و ساختار طبقاتی کردستان، تعیین کننده است. تلاش را باید متمرکز کرد روی بنیاد روشنگری و فرهنگ سازی مدرن. بدون آن، کلیت این پروژه زیر علامت سؤال میرود و به شناور ماندن در جزئیات منجر میشود.

نگاهی گذرا به گرایشات سیاسی موجود

در کردستان ایران، دو گرایش «مدرن» ظهور کرده اند. اولی پرچم دار «نجات کردستان از آسیمیلاسیون» است به نام پژاک و گویا از «پ کا کا» نشأت گرفته. دنبال برنامه شان گشتم… چیزی نیافتم! اما دریافتم که زمینه رشد این گرایش را از یک طرف باید در خلاء سیاسی چپ و بی مایگی احزاب قدیمی جستجو کرد و از طرف دیگر در توان پاسخگویی به احساسات جوانانی که هویت میطلبند. گرایش دوم، پرچم دار «نجات اسلام در کردستان» است. دنبال اسمشان گشتم… چیزی نیافتم! اما دریافتم که زمینه رشد این گرایش را باید از یک طرف در پس مانده های بافت عشیره ای کردستان و از طرف دیگر در دوران شکوفایی ایدئولوژی های راست جستجو کرد.

این دو گرایش جوان و پر انرژی، رقیبان دو گرایش پیر و خسته، یعنی کومله و حزب دموکرات هستند. چه کسی میداند که این دو گرایش پیر در بیست سال گذشته، چند تا انشعاب داده اند بعد از انشعاب و باز انشعاب؟! دنبال اسمهای تازه شان گشتم… سر گیجه گرفتم! اما دریافتم که بیشترشان در بغل هم انگار خوابیده اند. نزدیکی اینها را از یک طرف باید در ترس از رقیبان تازه و از طرف دیگر در امکان قدرت گیری با حمایت غرب جستجو کرد.

نیروهای قدیمی تر جنبش کردستان ایران، همواره از اعتراف به شکست شعارهای اولیه ی آن جنبش طفره رفته اند. مشتقات این گروه ها، پس از انشعابات و دگردیسی های سیاسی، تفاوتهای روشن برنامه ای و سیاسی ندارند. آنقدر درگیر محاسبات دیپلماتیک و روابط خارجی هستند که مانورهای سیاسی شان قبل از هر چیز متکی است بر تلاش برای راحت ترین شیوه ی به قدرت رسیدن. و تصویری که از اوضاع ارائه میکنند، انگار ایجاد سمپاتی در میان سیاستمداران غربی را مد نظر دارد تا آگاه سازی مردم منطقه. در این راستا همه روی یک شعار توافق کرده اند و اسم فدرالیسم بر آن نهاده اند.

بیشتر گروهها به همت داشتن امکانات مالی به کانال های ماهواره ای تلویزیونی دست یافته اند. پخش فراگیر صدا و تصویر در رسانه های مدرن، میتواند نقش مهمی در پیام رسانی سریع داشته باشند مشروط بر آنکه به شیوه ای حرفه ای در راستای پیشبرد برنامه ای روشن و هدفمند برنامه ریزی شوند. آنچه من دیده ام عکس این بوده… دارندگان این رسانه ها به شیوه ای دگم، بیروح و کلیشه ای، تبلیغات حزبی، سیاسی و تجاری خود را بر تلاش برای ایجاد تحولاتی در فضای فرهنگی و هنری منطقه اولویت میدهند.

شناخت و تفکیک این گروه ها از هم دشوار است. در زمان های قدیم، راست ها بودند که ناراست بودند. و چپ ها از اسمشان پیداست که کجرو بودند. امروز راست ها بیشتر از هر زمان ناراست هستند و چپ ها…؟ چپ ها چه شدند؟! کدام لولو خوردشان؟! چه بی مایه بودند؟! عجب دنیائیست؟! دنیای موبایل و اس ام اس…دنیای فیسبوک و تویتر… هر دو را بستم… اس ام اس گرفتم! به عربی نوشته: لا اله الا الله! چقدر حال گیری است؟! عجب حکایتیست؟!

رفاه مالی در شرایط فقر فرهنگی

کردستان عراق حکایتی است جداگانه. اداره ی این منطقه به عهده ی کردهاست. دو نیروی حاکم که هر یک ریشه در عشیره ای دارند، به توافق رسیده اند که بجای جنگهای داخلی، با هم در قدرت سهیم باشند. سنجش میزان موفقیت این دو نیرو در اداره ی کردستان نیازمند بررسی های تحلیلی طولانیست و در این مختصر نمیگنجد. پیدایش جنبش گوران یا جنبش تغییر و رشد تدریجی آنها در طول شش سال، نشانه ی متزلزل شدن سنت های عشیره ای در این منطقه است. این جریان که خود را مدافع آزادی و دمکراسی و مخالف فساد و قبیله‌ گرایی معرفی می‌کند راه بسیار طولانی در پیش دارد که بتواند نقشی چشمگیر در دگرگونی مناسبات حاکم ایفا کند. من به هیچ وجه خوشبین نیستم که پروژه ی کردستان عراق علیرغم در اختیار داشتن میلیاردها دلاری که از درآمدهای نفتی عراق به خزانه های حکومت کردستان سرازیر میشود، بتواند در راه رشد اجتماعی و اقتصادی به کار گرفته شود. به دلیل فقر فرهنگی وحشتناکی که بر این جامعه حاکم است، و حکومت از آن «بی خبر» است، پر شدن جیبها از پول و بازارها از جنس، فقط به ناموزونی و ناهماهنگی بیشتر در توسعه بدقواره شهرها و روستاها منجر شده. پدیده ی غریبی است که اسمش را «رفاه مالی در شرایط فقر فرهنگی» میگذارم و در این زمینه، گزارش های عینی و مصور دارم.

Image: Ghader Shafei

روز سوم در شقلاوه تا این لحظه، شبیه روز دوم بوده است. حاضرکردن و خوردن صبحانه چقدر طول کشید؟! سه خواهرم که از ایران آمده‌اند همیشه در حال پذیرایی‌اند. من راحت‌ترین مهمان دنیا هستم؛ کارم خوردن و خوابیدن است. نه به شستنِ ظرف‌ها کاری دارم و نه به نظافتِ خانه. گاهی مجبورم می‌کنند در انتخابِ نامِ وعده‌ی بعدی نظری بدهم و من طفره می‌روم. یا نظرم این‌ست: سه وعده غذای گرم در یک روز را لطفا کم کنید! غذای سرد هم نعمتی است. نمی‌پذیرند، همه فکر می‌کنند که برادربزرگ به زحمتِ پختنِ غذا فکر می‌کند. و آنها وظیفه‌شان می‌دانند که از من به بهترین شیوه‌ی ممکن پذیرایی کنند. برادر کوچک‌ترم همیشه در حال خرید و خدمت به تدارکاتِ آشپزخانه است. و حساس است به کیفیت مواد غذایی. به خودم رفته، هر چند که از هم خیلی دوریم.
.
صبحانه خورده شده و اتاق نشیمن کمی خلوت است. من هستم و بابا و مامان و یکی از نوه‌ها و یکی از خواهرها که در آشپزخانه نمی‌دانم به چه مشغول است. در زدند. با احتیاط کسی در زد. دروازه از دو جنس است. از پایین فلزیست از بالا شیشه مات. من توانستم پشت ماتی شیشه، تشخیص دهم که زنی در می‌زند. شاید یکی از خواهرانم مانده پشت درب و درب قفل است. شاید درب قفل نیست ولی او دستش گیر است و کمک می‌خواهد. بی اختیار پا شدم و در را باز کردم. زن جوان‌یست روبروی من. یک زن ناشناس که یک سطل دو لیتری ماست بز یا گوسفند را دو دستی گرفته رو به من. هر کسی می‌فهمد که این یک هدیه است از همسایه به مهمان. من هم خنگ نیستم. نمی‌دانم چرا دست‌پاچه شدم. اگر دانمارک بود می‌دانستم که سنگینی وزنه را باید از دست او منتقل کنم به دست خودم. کدام قانون فیزیوبیولوژیکی نام دارد کمتر مهم است. اینجا رابطه‌ی دیگری ایجاد شده که احساس و فرهنگ در آن نقش دارد. فرهنگ مهمان‌نوازی که تقریباً فراموشم شده… این‌جا کردستان است و من مهمانم. این زن میزبان است و به رسمِ خوبِ مهمان‌نوازی، می‌خواهد بگوید که خوش آمدیم. و من ذوق کردم. زیادی ذوق کردم که یادم رفت دست دراز کنم و دستش را سبک کنم. و هنوز به سطلی که در دستش بود زل زده بودم.
.
زنی ایستاده رو به من با هدیه‌ای در دست. با تبسمی بر لب. شکیبا و بی‌حرکت. اصلا یادم رفت که او چگونه سلام داد. یادم رفت چگونه سلام‌ش را پاسخ دادم. اصلا یادم نیست که آیا صدایی از من در آمد و آیا او آن را شنید به جز دلهره‌ی غریبی که از درون سینه‌ام یادم مانده… تصویر سطلی در دست زنی که روزی از روزها آن را به شکل نقاشی بازترسیم می‌کنم که به یادگار بماند و سر جلد خاطرات این سفر شود.
.
او منتظر است. چرا خشکم زده؟ او هم مجسمه‌ای شده مرمرین. لباس‌هایش رنگارنگ است. بدون چادر. باید روی سطلِ ماست در دست‌ش فوکوس کنم. می‌ترسم به صورتش نگاه کنم. مثل یک مهمان که از دانمارک آمده، در کردستان محتاط هستم. او زن است من مرد. در دانمارک جنسیت کمتر مهم است. اینجا دانمارک نیست. کردستان عراق است. و شناخت من از کردستان یا پیش‌داوری، مانعی شده که این قضیه را بتوانم سریع تمام کنم. اصلاً بگذار این لحظات کشیده شود. بگذار این صحنه بازسازی شود. بگذار این تصویر را روزی نقاشی کنم. من که شاهد بوده و حس کرده‌ام که روابط انسانها ماوراء عشق به اشیاء است. از دیدن اشیاء، اشباع شده‌ام. من از رفتن به بازار و مشاهده‌ی میلیاردها کالای بنجل و بی‌مصرف، سر درد می‌گیرم. سرخورده شده‌ام از مشاهده‌ی آدمهایی که حرص سیری‌ناپذیرشان در خرید هر چه بیشتر آت و آشغال، هر روز به توسعه‌ی بازارهای گندیده‌تری می‌انجامد. کدام جهان‌بینی است در پشت یا جلوِ آشغال‌جمع‌کردن و انباشت ثروت؟
.
این تصویر چه زیباست که کسی روبروی من ایستاده و چیزی می‌دهد به من. بدون چشم‌داشت. نه بر اساس رابطه‌ی خرید و فروش. او می‌داند من مهمانم. شاید هم فکر می‌کند من محتاجم. و هستم. انسانها تشنه‌ی محبت‌اند. این رابطه بر این اساس شکل گرفته که او می‌گوید: خوش آمدید به شهر من! خوش آمدید به شقلاوه!

 

Photo: Ghader Shafei