نمی‌دانم. بی‌قرار نیستم اما شاید دنبال بهانه‌ای می‌گردم که فیس‌بوکم را دانمارکی یا دی‌اکتیو کنم. امروز صبح که آمدم این‌جا، این‌ها را دیدم:
______________________________________

به دانمارکی: مطلبی از روزنامه‌ی اینفورماسیون؛ مقاله‌ای انتقادی در باره‌ی مشکلات پذیرشِ کارآموزان نوجوان در مؤسسات و مراکز تولیدی خصوصی.

به دانمارکی: آفیش تأتری برای بچه‌های صفر تا چهار ساله و والدین‌شان. هوکوس پوکوس.

به فارسی: لینک به مطلبی از کانون (مرحوم) نویسندگان ایرانی در تبعید.

به دانمارکی: نظرخواهی در باره‌ی یک مجری برنامه‌های تلویزیونی؛ یک زن خوش‌صدا، جسور و محبوب در دانمارک.

به دانمارکی: گزارش یک سازمان خیرخواه دانمارکی؛ کمک‌های دانمارکی به میلیون‌ها قحطی‌زده‌ی گرسنه در شرق آفریقا. عکس دختربچه‌ای قهوه‌ای با یک لیوان قرمز پلاستیکی گرفته به دست. در سرما.

به دانمارکی: گزارش یک فعال شبکه‌های اجتماعی در باره‌ی افزایش فشارهای روحی و کاهش کمک‌های مالی به بی‌کاران در دانمارک.

به فارسی: لینک به مطلبی طولانی در پیج یارسان که دوستِ کُردم پسندیده؛ «شاهنامه فردوسی میراث باستانی تمدن یارسان و متعلق به یارسانی‌هاست» و از این چیزها. و یک نیم-تنه‌ی حکیم ابوالقاسم با لباس کُردی! و باز مطلب دیگری در باره‌ی «شاهنامه و اسطوره‌زدایی» سخنرانی‌ مراد فرهادپور و ستایش «رستم و اسفندیار» شاهرخ مسکوب و از این چیزها. دیگری نوشته: «صحبت از ارتباط شانامه فارسی و کُردی یا همان دفاتر آیین یارسان برای خیلی‌ها قابل باور نیست.» و از این چیزها. چه دل‌خوش‌اند این‌ها؟!

و به‌دنبالِ این‌ها لینک‌های بیشتری را سریع می‌پیچانم و از خیر کلاس شاهنامه، گفتار چهارم، جهان‌داری و پادشاهی می‌گذرم تا به صبحانه برسم.

به فارسی: گزارش یک عرب فعال شبکه‌های اجتماعی، در باره‌ی ستمی که به عرب‌های ساکن ایران می‌رود. کامنت‌ها را نمی‌خواهم بخوانم. یکی نوشته «خائن!» و دیگری: «مرگ بر تجزیه‌طلب!»

به دانمارکی: گزارش یک فعال شبکه‌های اجتماعی در باره‌ی بی‌خانه‌ها و کولی‌های گدا. کامنت‌ها را نمی‌خوانم به‌جز یکی که نوشته «کمونیست!»

به فارسی: لینک به مقاله‌ای در پیجِ «ترجمان» با این مضمون: «نه‌فقط از عقایدِ سیاسی‌ات، که از بوی تنت هم بیزارم. افکار ما با خصوصیاتِ زیستی و جسمانی‌مان مرتبط اند، اما دقیقاً نمی‌دانیم چطور.»

به دانمارکی: تبلیغ یک آژانس توریستی برای سفر به ایتالیای خوش آو و هوا. [آو همان آب است.]

به دانمارکی: گزارش یک فعال شبکه‌های اجتماعی در باره‌ی «وظیفه‌ی پزشکان، تلاش برای شفای بیماران است نه کمک به خودکشی مریض‌های غیر قابل علاج»

به دانمارکی: گزارش یک فعال شبکه‌های اجتماعی در باره‌ی زمینه‌هایِ ناامن‌شدنِ گشت‌های شبانه در شهرهای دانمارک، به‌دلیلِ رفتارِ متجاوزانه و فعالیت‌های مخرّبِ باندهایی از نسل دوم و سوم مهاجران خاورمیانه‌ای.

و صدها ستاتوس فارسی و کُردی را که دوستان پسندیده‌اند به‌سرعت می‌پیچانم. نمی‌دانم روکردنِ این‌همه مطالبِ رنگ وارنگ، چه نفعی برای گردانندگانِ فیس‌بوک دارد؟

به فارسی: یک فیس‌بوک‌بازِ باستان‌گرایِ ایرانی یا شاید کُرد در نروژ، یک سری حملاتِ هیستریک به مخالفانِ سبزگرایِ هفت‌سین پرانده و پراکنده. حق‌الزحمه‌اش لایک‌های منی یک شاهی‌ست و کامنت‌های دو سه کلمه‌ای «درود بر استاد بزرگوار». و سریع می‌پیچانم که نبینم و نخوانم.

دوست کُردم این شعر را هم پسندیده؛ شعر دو بیتی: «شعر بايد برقصه، از شاعرش نترسه». و صد و چهل و سه لایک تخمی گرفته. نوش جان شاعر و خواننده.

و همان دوست، این شعر یا شاعره‌اش را پسندیده؛ «به سلامتی سه تن؛ زن، زندگی، آزادی و تو، ای آسمان، هرقدر که می‌خواهی ببار!». و دویست و چهل و نود و هشت لایکِ سوپرتخمی گرفته. نوش جان شاعری که بیشتر لایک‌هایش را از صدقه‌ی عکس سکسی دخترش می‌گیرد.

to be continued

Advertisements

امسال هم روزِ کارگر در کپنهاگ، روزِ مبارزه نیست؛ روزِ جشن است و گردهم‌آیی در پارکِ بزرگی به‌نامِ فِلِه‌پارکن. شبیهِ سیزده به‌در است. صد هزار آدم -یا بیشتر- میان‌سال و جوان، کارگر و مارگر (کارگردوست) بساطِ پیک‌نیک‌شان را پهن می‌کنند و می‌گویند «سکول» یعنی به‌سلامتی.

امسال هم روزِ کارگر در کپنهاگ، روزِ شادی‌ست؛ روزی آفتابی با هوایی ملایم. بینِ ده تا پانزده درجه‌ی سانتی‌گراد. و بادی خنک از جانب لنین‌گراد وزان است. در فضایی سبز، صد هزار آدم ـیا بیشترـ جا گرفته‌اند و خوش‌اند. چرا نباشند؟! به شعاعِ هزار کیلومتر از این پارکِ زیبا، آدم‌ها سیرند و در امنیّت نسبی. و خوش‌اند. طبیعتاً خوش، یا به‌زورِ الکل و محرّک و مخدر را چه می‌دانم من؟! بهتر است ندانم. وایکینگ‌هایِ بور و مور (نا اهل)، بوی دودِ حشیش را به بویِ دودِ کباب ترجیح می‌دهند انگار.

امسال هم روزِ کارگر در کپنهاگ، پرچم‌های سرخ با آرم‌هایِ زردِ اتحادیه‌ها برافراشته‌اند و با بادِ هماره در وزشِ اسکاندیناوی می‌رقصند. بخوان وایکینگ با درفش‌های سرخ و زرد. یکی از بزرگترین چادرها با بهترین امکانات و قوی‌ترین ابزارِ پخشِ صدا و موزیک را احزابِ سوسیال‌دموکرات و متحدینِ چپ‌گرا برپا کرده‌اند. برنامه را با سخن‌رانی‌های کوتاه شروع می‌کنند. سپس چند ساعتی موسیقی زنده جاری می‌شود و با اجرای هر قطعه کسانی می‌رقصند. خوب هم می‌رقصند ها. حرفه‌ای‌اند لامذهبا. و تمام. به امید دیدار، سالِ آینده، همین مراسم، همین جا.

مشابهِ این مراسم را سی و چند سالی که در کپنهاگ بوده‌ام، هر ساله دیده و عکس گرفته و خاطرات نوشته و نانوشته از آن‌ها ساخته‌ام. سال‌های اوّلی که پس از تجربه‌ی جنگِ کردستان و متلاشی‌شدنِ نیروهایمان، تازه برایِ درمان و توان‌بخشی به شمالِ اروپا آمده بودیم، به زخم‌هایِ فیزیکی و فرسودگی‌هایِ روحی‌مان کم بها می‌دادیم. سال‌های اوّل، دوره‌ای را تجربه کردیم که همبستگی، شورِ انقلابی و امید به سوسیالیسم در ما زنده بود. در طولِ این چند سال، ارزش خاصی برای فعالیّت‌هایِ سیاسی در خارج از کشور و شرکت در مراسمی مثلِ روزِ کارگر، قائل بودیم. بعدها که تشکیلات به افراد و آحادی منزوی تجزیه شد، شرکت در این روز به یک وظیفه‌ی اخلاقی بدل شد. سال‌ها و دهه‌ها آمدند و گذشتند و گرد و غبارِ آرمان‌گرایی را از ارواح زدودند و پاسیفیسمِ سیاسی را با صدها هزار لیتر آبِ اسکاندیناوی آبیاری کردند. و اینک ما نمایندگانِ نسلِ مارگزیده‌ی پیشا انقلاب، هر کدام به‌شکلی داریم نقش تازه‌ای را در پرده‌ی دوّمِ تأترِ زندگی‌مان بازی می‌کنیم.

دو سه دهه پیش، پناهندگانِ سیاسیِ چپ، چادرهایِ خیلی بیشتری برپا می‌کردند و حضورشان در پارک، خیلی چشم‌گیرتر بود. چادرهایِ «خوارج» آب رفته بودند امسال؛ بدتر از پارسال. چپ‌ترها به‌ویژه غایب بودند. از گروههای ایرانی، فقط یک چادر فدائیان اکثریت را دیدم با پنج شش نفری که موها و نشریاتشان هم‌رنگ شده بود؛ خاکستری‌رنگ. و از کُردستانِ شرقی حزب دموکرات کردستان را زیارت کردم با پرچمِ سه‌رنگ کردستان و ستاره‌ای بیست‌ویک‌پر، و از کردستان شمالی، چند گروه بودند با پرچم‌های خوشگل‌تر و ستاره‌هایِ پنج‌پر. کومه‌له‌ها و حکمتیست‌ها را ندیدم هیچ‌جا. به خدا.

***

مسعود کدخدایی را سپاس‌گزارم برای همراهی و گرفتن عکس‌هایی از من. من هم چند عکس از او گرفتم که خوب درنیامدند متأسفانه

.
تەلەفزیۆنی سۆئێد ساڵی ۲۰۱۲ فیلمێکی به‌ڵگه‌یی به زمانی سۆئێدی و به ژێرنووسی سۆئێدی‌یه‌وه بڵاوکردۆته‌وه سه‌باره‌ت به ژیان، ئایدئۆلۆژی و تێکۆشانی سیاسی «ئولاف پالمه» تا مه‌رگی ئه‌و له ساڵی ۱۹۸۶. چوار ساڵ له‌و بڵاوکراوه تێ‌په‌ڕیوه به‌ڵام هێشتا به هیچ زمانێکی‌تر وه‌رنه‌گێڕدراوه‌ته‌وه. بۆ؟ نازانم. ئه‌وا هه‌وڵێکی هاوبه‌شی من و هێمن حه‌یده‌رییه بۆ وه‌رگێڕانی تاقه یه‌ک ده‌قیقه‌ی هه‌وه‌ڵی ئه‌و فیلمه به کوردی و فارسی.
.
_ پێتخۆشه‌ خه‌ڵک له‌ پاش مه‌رگت چۆن یادت بکه‌ن؟ مه‌به‌ستم ئه‌وه‌ نییه‌ که‌ کۆتایی ژیانت نزیکه‌، سپاسیش بۆ خوا که‌ هێشتا زیندووی. به‌ڵام به‌ هه‌ر حاڵ، ده‌تهه‌وێ ده‌نگۆی مه‌رگت چۆن بێ؟
.
پاڵمه: قه‌ت بیرم له‌و بابه‌ته‌ نه‌کردووه‌ته‌وه‌. هیوادارم تا دوا هه‌ناسه‌ی ژیانیشم بیری لێ نه‌که‌مه‌وه‌. چونکه‌ پێم وایه‌ ئه‌و کاته‌ی که‌ مرۆڤه‌کان بیر له‌ مه‌رگی خۆیان ده‌که‌نه‌وه‌، سام ده‌یانگرێ و ناوێرن خۆ له‌ هیچ کارێک بده‌ن و وزه‌ی ژیانیان داده‌مرکێ. ئێمه‌ له‌ سه‌ر گۆی زه‌وی ده‌ژین و هه‌ر له‌ سه‌ر ئه‌و زه‌وییه‌شه‌ که‌ سه‌ر ده‌نێینه‌وه‌، بۆیه‌ش ده‌بێ هه‌وڵ بده‌ین هێنده‌ی که‌ بۆمان ده‌لوێ ژیان پێک بێنین. ڕێک هه‌ر ئه‌وه‌شه‌ که‌ بنه‌مای ئیدۆلۆژیی سیاسی منه‌، هه‌مان ئه‌و شته‌ی که‌ زانستی سیاسه‌ت لێی ده‌دوێ.
.
olof_palme_1
layout: Ghader Shafei
.
تلویزیون سوئد در سال ۲۰۱۲، فیلمی مستند به زبان سوئدی و با زیرنویس سوئدی انتشار داده از زندگی، ایدئولوژی و فعالیت‌هایِ سیاسیِ «اولاف پالمه» تا مرگش در ۱۹۸۶. چهار سال پس از انتشارِ این مستند، هنوز به زبان‌های دیگر ترجمه نشده است. چرا؟ نمی‌دانم. این‌ست ترجمه‌ی یک دقیقه‌ی اوّلِ فیلم به کوردی و فارسی، که یک مصاحبه است با یک خبرنگار انگلیسی‌زبان. ترجمه‌ی کوردی از دوست عزیزم هِمن حیدری است و ترجمه‌ی فارسی از من.
.
_ کسی از تاریخِ مرگش با خبر نیست؛ شما هم ممکن است فردا بمیرید. خدا را شُکر که تا الان زنده مانده‌اید اما خُب، می‌خواهی در آگهیِ مرگت چه بنویسند؟ مایلی مردم چگونه یادت کنند؟
.
پالمه: هرگز به این موضوع فکر نکرده‌ام و امیدوارم تا آخرین نفس‌هایِ زندگیم هم به آن نیندیشم. چرا که فکر می‌کنم لحظه‌ای که مردم به آگهیِ مرگ‌شان فکر کنند، وحشت‌زده می‌شوند و جرأتِ نمی‌کنند فعالیتی انجام دهند و نشاطِ خود را از دست می‌دهند. از آن‌جایی که ما فقط زندگیِ زمینی را داریم و محکوم به زندگی در این زمین هستیم، باید بکوشیم زندگیِ زمینی را حتی‌الامکان جاری کنیم. خیلی ساده می‌گویم این پایه‌ی ایدئولوژیِ سیاسیِ من است و همین است وظیفه‌ی سیاست.
.
olof_palme_2
layout: Ghader Shafei
.
David Frost: How would you like to be remembered by people? I don’t know that you’re gonna die tomorrow, thank God you’re not. But uh, what would you like your obituary to say? /Q
.
Olof Palme: That I have never thought of. And I hope that I will, up to the very last breath, not think of it. Because I think so, the moment people begin to think of their obituaries they start to be scared, they don’t dare to do things and they lose their vitality. As we are here on earth and we’re doomed to be on this earth, we should try to make life as descent as possible. That is really very simply the basis of my political ideology, that’s what politics is about. /A
.
olof_palme_3
layout: Ghader Shafei
.

مرد: گرگ تنها

اکتبر 31, 2014

به گفته‌ی روان‌شناس «مارتین اُس‌تِگور»، بخش بسیار عمده‌ای از مشکلاتِ روحی مردان، ناشی از نقشِ اجتماعی و ساختارِ بیولوژیکی آنان است. او می‌گوید: مرد گرگی است تنها؛ و رفتار او عمدتاً متأثر از رابطه‌ی رقابتی با مردانِ دیگر است. زنان هم اهلِ رقابت هستند، اما زنان به مراتب بهتر و سریع‌تر با هم‌دیگر به گفتگو می‌نشینند و با گروههای بزرگتری می‌جوشند.

پس مسائلی هستند که یک مرد نمی‌تواند برای حل‌شان از یک زن کمک بگیرد. یک مرد ناچار است که با مرد دیگری تماس داشته باشد تا متوجّه شود که او هم جدا از سایر مردان نیست.

به بیانِ تخصصی، سخن از کشمکشِ مرد، بینِ استقلال و وابستگی است. به‌ویژه وقتی‌که مرد قرار است به یک زن یا یک کودک گره بخورد، گرگِ تنها به چالش کشیده می‌شود. ایفایِ نقشِ پدر، خود به تنهایی منبعِ بسیاری از مشکلات است. و اگر چه تراپی ممکن است در مواردی راهگشا باشد اما در بیشتر موارد، غیرمعمولی نیست که مردان نتوانند بهره‌ی چندانی از تراپی ببرند.

یک تراپیست، به سختی می‌تواند یک مرد را از آن‌چه در درونش می‌گذرد به حرف وادارد. چرا که او خود را برملا نمی‌کند. او عادت دارد که در هر دو رابطه، چه با خود و چه با تراپیست، نقشِ منفعلی را بازی کند. گفتگو در باره‌ی احساساتِ درونی‌اش، مثلِ شلوغی و سروصدا در گوش‌‌اش ناخوشایند است و از آن می‌گریزد. او مردِ عمل است و حرکت به جلو.

the-lonely-wolf

نوشته‌ی: روان‌شناس «مارتین اُس‌تِگور» Martin Østergaard
از دانمارکی به فارسی: قادر شافعی

همه‌ی مردم جهان، اینترنت ندارند اما همه‌ی آن‌هایی که اینترنت دارند، گوگل را می‌شناسند. همه در گوگل جستجو می‌کنند. و همه متوجه شده‌اند که به دنبالِ تایپِ اولین حرف، گوگل پیشنهاداتی ارائه می‌کند تا زحمت فرد جستجوکننده را کمتر کند. پیشنهادات گوگل احتمالا به این بستگی دارد که دیگران قبلا چه موضوعاتی را جستجو کرده‌اند. مثلا «بهترینِ چیزی» را اگر می‌خواهید در گوگل جستجو کنید، کافی‌ست با تایپ «بهترین» شروع کنید، بعد گوگل پیشنهاد می‌دهد.

چند کلمه‌ی کلیدی را به چهار زبانِ فارسی، کُردی، انگلیسی و دانمارکی تست کردم. نتیجه‌اش خارق‌العاده بود. عکس‌های زیر، نیازها و علاقه‌های این چهار جامعه را به «بهترین» و «بدترین»ها نشان می‌دهد.

پیشنهادهای گوگل به فارسی را خودتان بخوانید و قضاوت کنید یا نکنید. آنچه تکان‌دهنده است، به نظرِ من البته، این‌ست که در ایران، تعداد آنهایی که «بهترین راهِ خودکُشی» را جستجو کرده‌اند، از تعداد کسانی که به دنبال «بهترین راهِ سرمایه‌گذاری» بوده‌اند، بیشتر بوده است. نیاز به این توضیح هم هست البته، که این پیشنهادات را دیروز از گوگل گرفته‌ام. اگر یک ماه یا یک سال پیش، تست کرده بودم، به احتمالِ قوی، پیشنهادات متفاوتی می‌گرفتم. و پیشنهادات آینده‌ی گوگل نیز، بستگی به جستجوهای آتی «مشتریان» دارد.

best_and_worst_1

چون فکر کردم خواننده ممکن است به هر چهار زبان، آشنایی نداشته باشد، توضیح کافی به آنها افزوده‌ام تا امکان مقایسه را همه داشته باشند.

علاقه‌ی کُردزبانان:
١- بهترین سایت کُردی ٢- بهترین فرهنگ لغت ٣- بهترین موبایل ٤- بهترین کُس
بدترین‌ها را به زبان کُردی که جستجو کردم، هیچ پیشنهادی از گوگل نگرفتم!

best_and_worst_2

علاقه‌ی انگلیسی‌زبانان:
بهترین: ١- بِست‌بای [فروشگاه آن‌لاین آمریکایی] ٢- بهترین فیلم‌ها ٣- بهترین خرید در فروشگاه بِست‌بای ٤- بهترین فیلم‌های ٢٠١٣
بهترین راهِ: ١- بهترین راهِ کاهشِ وزن ٢- بهترین راهِ آموزش اسپانیولی ٣- بهترین راهِ سوزاندنِ چربی ٤- بهترین راهِ کاهشِ چربیِ شکمی
بهترین راهِ: ١- بهترین راهِ کاهشِ وزن ٢- بهترین راهِ پیش‌بینی آینده، ساختنِ آن است ٣- بهترین راهِ پس‌انداز ٤- بهترین راهِ مطالعه
بدترین: ١- بدترین رفتار ٢- بدترین فیلم‌های همه زمان‌ها ٣- بدترین مسیرهای پیک‌آپ ٤- بدترین رفتار [شعرهای آهنگ بدترین رفتار]

best_and_worst_3

علاقه‌ی دانمارکی‌زبانان:
بهترین: ١- بهترین فیلم ٢- بهترین فیلم دانمارکی ٣- بهترین فیلم شبکه‌ی نت‌فلیکس آن‌لاین ٤- بهترین فیلم ٢٠١٣
بدترین: ١- بدترینِ بدترین‌ها ٢- بدترین متن‌ها ٣- بدترین و بهترین ٤- بدترین و بهترین شعر

best_and_worst_4

متنِ کوتاه اما فشرده و سنگینِ زیر را دوستِ عزیز فیسبوکی‌م، محسن حبیب‌خو نوشته. این متن، آن‌قدر چكیده، مختصر و فشرده است که در شکلِ کنونی، فقط خاصه‌فهم است. برای عامه‌فهم کردن‌ش باید توضیحات طولانی چند صفحه‌ای به آن افزود. سر فرصت این کار را خواهم کرد. حیف‌م آمد که تا آن‌وقت صبر کنم و از انتشار سریع‌ش خودداری کنم.

***

تاریخ در مقامِ یک داستان، اختراعِ قومِ یهود است؛ محصولِ ذهنِ داستان‌پردازِ قومی که به معنایِ دقیقِ کلمه، فالوسِ بشریت است. نخستین جفت‌گیریِ قومِ مختون با اقوامِ دیگر و درنتیجه، آغازِ تاریخ در ایرانِ هخامنشی اتفاق افتاد و دولتِ داریوشِ هخامنشی، محصولِ انعقادِ این نطفه بود. اتحادِ حقیرانه‌یِ شهرک‌هایِ یونانی‌نشین در برابرِ نخستین دولتِ انضمامیِ تاریخِ آنتی‌تزیِ انتزاعی و فاقدِ توانِ استقرار بود. امپراتوریِ مقتدرِ روم، سنتزِ این دو لحظه (لحظه‌یِ ایرانی-یهودی و لحظه‌یِ یونانی) بود. دومین جفت‌گیریِ تاریخیِ قومِ برگزیده با رومیان بود که پس‌زده و سرکوب شد و این، واپس‌زدگیِ آغازینِ قومِ یهود است. فالوسِ بشریت، پس از یک دوره‌یِ کمون، دوباره بلند شد و امپراتوریِ روم را از پشت (یونان) گرفت و باردارش کرد: امپراتوریِ رومِ مسیحی. از این زمان به بعد، یهود تلخ شد و جفت‌گیری‌هایش زهرآگین. چسبِ بشریت، ناچسب شد و افسانه‌یِ عدمِ آمیزش قومِ یهود با اقوامِ دیگر، توسطِ خاخام‌ها ساخته و پرداخته شد. در عمل، به رغمِ این‌که اروسِ یگانگی‌بخشِ بشریت٬ زهرآگین شد اما آمیزشِ نظری از پشت، ادامه یافت. احساسِ ناارضایی از مسیحیتِ رسمی، به آمیزشِ زهرآگین با اعراب در برابرِ آن و تولدِ اسلام انجامید اما به زودی این رابطه هم خراب شد و با تغییرِ قبله‌ی اسلام از یهودیت منشعب شد. اسلام که در آغاز یک فرقه‌ی یهودی بود، با آسان کردنِ شریعت (شریعتِ سهله سمحه) و جدا کردنِ قبله‌یِ خود از قبله‌یِ رسمی، اعلامِ استقلال کرد. فالوسِ بشریت٬ دوباره تنها شد و اروسِ یگانگی‌بخشِ بشریت، زهرآگین‌تر. داستانِ این بارآوریِ زهرآگین به همین شکل ادامه یافت تا زمانه‌ی ما. این زهر، در طولِ زمان، بیشتر و بیشتر شد، اروسِ یگانگی‌بخشِ بشریت اما آزاد نشد. اروپا زنی بود که بیش از همه با یهود درآمیخت اما سرانجام او نیز، این مردِ تلخ را پس زد. مرد به خانه و نزدِ همخوابه‌هایِ قدیمی‌اش بازگشت؛ زهرآگین‌تر از زهر. تاریخ، پس از گشتی طولانی به خاورمیانه بازگشته است؛ به همان جایی که از آن آغاز شده بود؛ به محلِ جفت‌گیریِ آغازین. اما این‌جا اکنون دیگر خبری از نیک-نفسی نیست. کارِ انجامِ تاریخ، سخت دشوار است. خاورمیانه آبستن می‌شود اما نمی‌زاید. خاورمیانه، فرزندانش را سقط می‌کند پیش از آن‌که متولد شوند. نمی‌توان بدونِ دوست‌داشتنِ مردمِ عزرايیل، به اندازه‌یِ بقیه‌یِ مردمِ خاورمیانه، برایِ خاورمیانه نسخه پیچید. و این ممکن نیست مگر با رجوع به حقیقتِ این سه دینِ ابراهیمی: آته‌ایسم.
تنها آته‌ایسم است که می‌تواند نسخه‌یِ خاورمیانه را بپیچاند.

middle-east

.
با دوستم آزاد هفته‌ی پیش قرار گذاشتیم در مرکز شهر کپنهاگ، دیداری تازه کنیم. گورستان[پارک] «نِورُبرو» را آزاد برای دیدار پیشنهاد کرد. من تمایلِ بیشتری به گشت و گذار در جای دیگری داشتم اما کوتاه آمدم. دو سه ساعتی که در پارک گشتیم، خیلی خوش گذشت. حیف که دوربین همراهم نبود که عکس‌هایی هم بگیرم.

با دوستم مسعود دیروز قرار گذاشتیم در مرکز شهر کپنهاگ، دیداری تازه کنیم. گورستان[پارک] «نِورُبرو» را به مسعود پیشنهاد کردم. فکر کنم مسعود تمایل بیشتری به گشت و گذار در جای دیگری داشت اما کوتاه آمد. دو سه ساعتی که در پارک گشتیم، خیلی خوش گذشت. این بار دوربین داشتم و عکس‌هایی هم گرفتم.

بیشتر گورستان‌های دانمارک، شبیهِ پارک و تفریح‌گاه هم هستند. در روزهای آفتابی، تعداد قابل ملاحظه‌ای ازمردمِ آفتاب‌پرستِ دانمارک که خانه‌شان نزدیک گورستان است، وارد این فضای سرسبز و پُرگل، آرامش‌بخش و بسیار متنوع می‌شوند. جایی کنارِ صلیب‌های سنگی پُرابهت یا کمی دورتر، بساطشان را پهن می‌کنند و دراز می‌کشند. بعضی مادرهای جوان با کودک شیرخواره‌شان در کالسکه‌های شیک می‌آیند، کسانی دیگر با پارتنرشان. تک و توک، آدم‌های تنها هم می‌بینی؛ از الکلیِ آبجو به‌دست، تا مهاجرِ ژولیده‌ی فقیرِ بطری‌جمع‌کن، از زنِ مسنِ آب‌پاش‌به‌دستی که هم به گل‌ها آب می‌دهد و هم با خدای نامرئی‌ش راز و نیاز می‌کند… تا من و مسعود که خدا هم نمی‌داند چکاره‌ایم، چرا در دانمارک افتاده‌ایم. خدا اما می‌داند چقدر حرف داریم! مغزِ هم‌دیگر را چنان می‌خوریم که هر دو به سرعت، احساس تشنگی می‌کنیم، نه گرسنگی. مسعود البته همیشه مُسلّح به میوه و خوراکی در کوله‌پشتی‌ش هست؛ مثل من [و آزاد] لات و لاابالی نیست. دوست خوبی‌ست خوشبختانه. من راضی‌م. نباشم چه‌کار کنم؟!

در همین گورستان است که تعداد زیادی از شخصیت‌های ادبی، هنری و … دفن شده‌اند. سورن کی‌یرکِگور [سومی از چپ] و هانس کریستیان آندرسن [چهاردهمی] را در میان تصاویر می‌بینید که به جز سنگ یادبود نسبتاً کوچکی، هیچ بنای باشکوهی آن‌ها را از دیگران متمایز نمی‌کند

_____________________________________________

ترجمه‌ی نوشته‌ی روی صفحه‌ی قبر پایین:

اینجا لونا است. او پانزده ساله بود که یک ماشین او را در گذرگاهِ زیبایی نزدیک مدرسه‌اش زیر گرفت. راننده فقط ٤٥ کیلومتر در ساعت می‌راند. اما دو ثانیه سهل‌انگاری کافی بود که جسم لونا بی‌جان شود. داستان‌ش را با خود ببر. راه که می‌ری مراقبِ خودت و دیگران باش !

image_young_1 image_young_2

برای بزرگ‌نمایی، روی عکس کلیک کنید.