مرد: گرگ تنها

اکتبر 31, 2014

به گفته‌ی روان‌شناس «مارتین اُس‌تِگور»، بخش بسیار عمده‌ای از مشکلاتِ روحی مردان، ناشی از نقشِ اجتماعی و ساختارِ بیولوژیکی آنان است. او می‌گوید: مرد گرگی است تنها؛ و رفتار او عمدتاً متأثر از رابطه‌ی رقابتی با مردانِ دیگر است. زنان هم اهلِ رقابت هستند، اما زنان به مراتب بهتر و سریع‌تر با هم‌دیگر به گفتگو می‌نشینند و با گروههای بزرگتری می‌جوشند.

پس مسائلی هستند که یک مرد نمی‌تواند برای حل‌شان از یک زن کمک بگیرد. یک مرد ناچار است که با مرد دیگری تماس داشته باشد تا متوجّه شود که او هم جدا از سایر مردان نیست.

به بیانِ تخصصی، سخن از کشمکشِ مرد، بینِ استقلال و وابستگی است. به‌ویژه وقتی‌که مرد قرار است به یک زن یا یک کودک گره بخورد، گرگِ تنها به چالش کشیده می‌شود. ایفایِ نقشِ پدر، خود به تنهایی منبعِ بسیاری از مشکلات است. و اگر چه تراپی ممکن است در مواردی راهگشا باشد اما در بیشتر موارد، غیرمعمولی نیست که مردان نتوانند بهره‌ی چندانی از تراپی ببرند.

یک تراپیست، به سختی می‌تواند یک مرد را از آن‌چه در درونش می‌گذرد به حرف وادارد. چرا که او خود را برملا نمی‌کند. او عادت دارد که در هر دو رابطه، چه با خود و چه با تراپیست، نقشِ منفعلی را بازی کند. گفتگو در باره‌ی احساساتِ درونی‌اش، مثلِ شلوغی و سروصدا در گوش‌‌اش ناخوشایند است و از آن می‌گریزد. او مردِ عمل است و حرکت به جلو.

the-lonely-wolf

نوشته‌ی: روان‌شناس «مارتین اُس‌تِگور» Martin Østergaard
از دانمارکی به فارسی: قادر شافعی

Advertisements

همه‌ی مردم جهان، اینترنت ندارند اما همه‌ی آن‌هایی که اینترنت دارند، گوگل را می‌شناسند. همه در گوگل جستجو می‌کنند. و همه متوجه شده‌اند که به دنبالِ تایپِ اولین حرف، گوگل پیشنهاداتی ارائه می‌کند تا زحمت فرد جستجوکننده را کمتر کند. پیشنهادات گوگل احتمالا به این بستگی دارد که دیگران قبلا چه موضوعاتی را جستجو کرده‌اند. مثلا «بهترینِ چیزی» را اگر می‌خواهید در گوگل جستجو کنید، کافی‌ست با تایپ «بهترین» شروع کنید، بعد گوگل پیشنهاد می‌دهد.

چند کلمه‌ی کلیدی را به چهار زبانِ فارسی، کُردی، انگلیسی و دانمارکی تست کردم. نتیجه‌اش خارق‌العاده بود. عکس‌های زیر، نیازها و علاقه‌های این چهار جامعه را به «بهترین» و «بدترین»ها نشان می‌دهد.

پیشنهادهای گوگل به فارسی را خودتان بخوانید و قضاوت کنید یا نکنید. آنچه تکان‌دهنده است، به نظرِ من البته، این‌ست که در ایران، تعداد آنهایی که «بهترین راهِ خودکُشی» را جستجو کرده‌اند، از تعداد کسانی که به دنبال «بهترین راهِ سرمایه‌گذاری» بوده‌اند، بیشتر بوده است. نیاز به این توضیح هم هست البته، که این پیشنهادات را دیروز از گوگل گرفته‌ام. اگر یک ماه یا یک سال پیش، تست کرده بودم، به احتمالِ قوی، پیشنهادات متفاوتی می‌گرفتم. و پیشنهادات آینده‌ی گوگل نیز، بستگی به جستجوهای آتی «مشتریان» دارد.

best_and_worst_1

چون فکر کردم خواننده ممکن است به هر چهار زبان، آشنایی نداشته باشد، توضیح کافی به آنها افزوده‌ام تا امکان مقایسه را همه داشته باشند.

علاقه‌ی کُردزبانان:
١- بهترین سایت کُردی ٢- بهترین فرهنگ لغت ٣- بهترین موبایل ٤- بهترین کُس
بدترین‌ها را به زبان کُردی که جستجو کردم، هیچ پیشنهادی از گوگل نگرفتم!

best_and_worst_2

علاقه‌ی انگلیسی‌زبانان:
بهترین: ١- بِست‌بای [فروشگاه آن‌لاین آمریکایی] ٢- بهترین فیلم‌ها ٣- بهترین خرید در فروشگاه بِست‌بای ٤- بهترین فیلم‌های ٢٠١٣
بهترین راهِ: ١- بهترین راهِ کاهشِ وزن ٢- بهترین راهِ آموزش اسپانیولی ٣- بهترین راهِ سوزاندنِ چربی ٤- بهترین راهِ کاهشِ چربیِ شکمی
بهترین راهِ: ١- بهترین راهِ کاهشِ وزن ٢- بهترین راهِ پیش‌بینی آینده، ساختنِ آن است ٣- بهترین راهِ پس‌انداز ٤- بهترین راهِ مطالعه
بدترین: ١- بدترین رفتار ٢- بدترین فیلم‌های همه زمان‌ها ٣- بدترین مسیرهای پیک‌آپ ٤- بدترین رفتار [شعرهای آهنگ بدترین رفتار]

best_and_worst_3

علاقه‌ی دانمارکی‌زبانان:
بهترین: ١- بهترین فیلم ٢- بهترین فیلم دانمارکی ٣- بهترین فیلم شبکه‌ی نت‌فلیکس آن‌لاین ٤- بهترین فیلم ٢٠١٣
بدترین: ١- بدترینِ بدترین‌ها ٢- بدترین متن‌ها ٣- بدترین و بهترین ٤- بدترین و بهترین شعر

best_and_worst_4

متنِ کوتاه اما فشرده و سنگینِ زیر را دوستِ عزیز فیسبوکی‌م، محسن حبیب‌خو نوشته. این متن، آن‌قدر چكیده، مختصر و فشرده است که در شکلِ کنونی، فقط خاصه‌فهم است. برای عامه‌فهم کردن‌ش باید توضیحات طولانی چند صفحه‌ای به آن افزود. سر فرصت این کار را خواهم کرد. حیف‌م آمد که تا آن‌وقت صبر کنم و از انتشار سریع‌ش خودداری کنم.

***

تاریخ در مقامِ یک داستان، اختراعِ قومِ یهود است؛ محصولِ ذهنِ داستان‌پردازِ قومی که به معنایِ دقیقِ کلمه، فالوسِ بشریت است. نخستین جفت‌گیریِ قومِ مختون با اقوامِ دیگر و درنتیجه، آغازِ تاریخ در ایرانِ هخامنشی اتفاق افتاد و دولتِ داریوشِ هخامنشی، محصولِ انعقادِ این نطفه بود. اتحادِ حقیرانه‌یِ شهرک‌هایِ یونانی‌نشین در برابرِ نخستین دولتِ انضمامیِ تاریخِ آنتی‌تزیِ انتزاعی و فاقدِ توانِ استقرار بود. امپراتوریِ مقتدرِ روم، سنتزِ این دو لحظه (لحظه‌یِ ایرانی-یهودی و لحظه‌یِ یونانی) بود. دومین جفت‌گیریِ تاریخیِ قومِ برگزیده با رومیان بود که پس‌زده و سرکوب شد و این، واپس‌زدگیِ آغازینِ قومِ یهود است. فالوسِ بشریت، پس از یک دوره‌یِ کمون، دوباره بلند شد و امپراتوریِ روم را از پشت (یونان) گرفت و باردارش کرد: امپراتوریِ رومِ مسیحی. از این زمان به بعد، یهود تلخ شد و جفت‌گیری‌هایش زهرآگین. چسبِ بشریت، ناچسب شد و افسانه‌یِ عدمِ آمیزش قومِ یهود با اقوامِ دیگر، توسطِ خاخام‌ها ساخته و پرداخته شد. در عمل، به رغمِ این‌که اروسِ یگانگی‌بخشِ بشریت٬ زهرآگین شد اما آمیزشِ نظری از پشت، ادامه یافت. احساسِ ناارضایی از مسیحیتِ رسمی، به آمیزشِ زهرآگین با اعراب در برابرِ آن و تولدِ اسلام انجامید اما به زودی این رابطه هم خراب شد و با تغییرِ قبله‌ی اسلام از یهودیت منشعب شد. اسلام که در آغاز یک فرقه‌ی یهودی بود، با آسان کردنِ شریعت (شریعتِ سهله سمحه) و جدا کردنِ قبله‌یِ خود از قبله‌یِ رسمی، اعلامِ استقلال کرد. فالوسِ بشریت٬ دوباره تنها شد و اروسِ یگانگی‌بخشِ بشریت، زهرآگین‌تر. داستانِ این بارآوریِ زهرآگین به همین شکل ادامه یافت تا زمانه‌ی ما. این زهر، در طولِ زمان، بیشتر و بیشتر شد، اروسِ یگانگی‌بخشِ بشریت اما آزاد نشد. اروپا زنی بود که بیش از همه با یهود درآمیخت اما سرانجام او نیز، این مردِ تلخ را پس زد. مرد به خانه و نزدِ همخوابه‌هایِ قدیمی‌اش بازگشت؛ زهرآگین‌تر از زهر. تاریخ، پس از گشتی طولانی به خاورمیانه بازگشته است؛ به همان جایی که از آن آغاز شده بود؛ به محلِ جفت‌گیریِ آغازین. اما این‌جا اکنون دیگر خبری از نیک-نفسی نیست. کارِ انجامِ تاریخ، سخت دشوار است. خاورمیانه آبستن می‌شود اما نمی‌زاید. خاورمیانه، فرزندانش را سقط می‌کند پیش از آن‌که متولد شوند. نمی‌توان بدونِ دوست‌داشتنِ مردمِ عزرايیل، به اندازه‌یِ بقیه‌یِ مردمِ خاورمیانه، برایِ خاورمیانه نسخه پیچید. و این ممکن نیست مگر با رجوع به حقیقتِ این سه دینِ ابراهیمی: آته‌ایسم.
تنها آته‌ایسم است که می‌تواند نسخه‌یِ خاورمیانه را بپیچاند.

middle-east

.
با دوستم آزاد هفته‌ی پیش قرار گذاشتیم در مرکز شهر کپنهاگ، دیداری تازه کنیم. گورستان[پارک] «نِورُبرو» را آزاد برای دیدار پیشنهاد کرد. من تمایلِ بیشتری به گشت و گذار در جای دیگری داشتم اما کوتاه آمدم. دو سه ساعتی که در پارک گشتیم، خیلی خوش گذشت. حیف که دوربین همراهم نبود که عکس‌هایی هم بگیرم.

با دوستم مسعود دیروز قرار گذاشتیم در مرکز شهر کپنهاگ، دیداری تازه کنیم. گورستان[پارک] «نِورُبرو» را به مسعود پیشنهاد کردم. فکر کنم مسعود تمایل بیشتری به گشت و گذار در جای دیگری داشت اما کوتاه آمد. دو سه ساعتی که در پارک گشتیم، خیلی خوش گذشت. این بار دوربین داشتم و عکس‌هایی هم گرفتم.

بیشتر گورستان‌های دانمارک، شبیهِ پارک و تفریح‌گاه هم هستند. در روزهای آفتابی، تعداد قابل ملاحظه‌ای ازمردمِ آفتاب‌پرستِ دانمارک که خانه‌شان نزدیک گورستان است، وارد این فضای سرسبز و پُرگل، آرامش‌بخش و بسیار متنوع می‌شوند. جایی کنارِ صلیب‌های سنگی پُرابهت یا کمی دورتر، بساطشان را پهن می‌کنند و دراز می‌کشند. بعضی مادرهای جوان با کودک شیرخواره‌شان در کالسکه‌های شیک می‌آیند، کسانی دیگر با پارتنرشان. تک و توک، آدم‌های تنها هم می‌بینی؛ از الکلیِ آبجو به‌دست، تا مهاجرِ ژولیده‌ی فقیرِ بطری‌جمع‌کن، از زنِ مسنِ آب‌پاش‌به‌دستی که هم به گل‌ها آب می‌دهد و هم با خدای نامرئی‌ش راز و نیاز می‌کند… تا من و مسعود که خدا هم نمی‌داند چکاره‌ایم، چرا در دانمارک افتاده‌ایم. خدا اما می‌داند چقدر حرف داریم! مغزِ هم‌دیگر را چنان می‌خوریم که هر دو به سرعت، احساس تشنگی می‌کنیم، نه گرسنگی. مسعود البته همیشه مُسلّح به میوه و خوراکی در کوله‌پشتی‌ش هست؛ مثل من [و آزاد] لات و لاابالی نیست. دوست خوبی‌ست خوشبختانه. من راضی‌م. نباشم چه‌کار کنم؟!

در همین گورستان است که تعداد زیادی از شخصیت‌های ادبی، هنری و … دفن شده‌اند. سورن کی‌یرکِگور [سومی از چپ] و هانس کریستیان آندرسن [چهاردهمی] را در میان تصاویر می‌بینید که به جز سنگ یادبود نسبتاً کوچکی، هیچ بنای باشکوهی آن‌ها را از دیگران متمایز نمی‌کند

_____________________________________________

ترجمه‌ی نوشته‌ی روی صفحه‌ی قبر پایین:

اینجا لونا است. او پانزده ساله بود که یک ماشین او را در گذرگاهِ زیبایی نزدیک مدرسه‌اش زیر گرفت. راننده فقط ٤٥ کیلومتر در ساعت می‌راند. اما دو ثانیه سهل‌انگاری کافی بود که جسم لونا بی‌جان شود. داستان‌ش را با خود ببر. راه که می‌ری مراقبِ خودت و دیگران باش !

image_young_1 image_young_2

برای بزرگ‌نمایی، روی عکس کلیک کنید.

.1

فرق «داستان» و «تاریخ» چیست؟ در زبان‌های فارسی، کُردی، عربی، انگلیسی و … دو کلمه داریم برای تفکیک این دو از هم.

می‌گویند تاریخ، ثبت وقایعی‌ست که واقعاً اتفاق افتاده است.

می‌گویند داستان، روایتی‌ست که معمولاً ساخته می‌شود و بخشاً تخیلی است.

برای هر دو مفهوم در اصل، فقط یک کلمه بود. اگر چه «تاریخ» برای گزارشِ رسمی یک رویداد گذشته به کار می‌رود، تاریخ‌نویسان اغلب در باره‌ی آن‌چه که در گذشته اتفاق‌افتاده، اختلاف نظر دارند. «داستان»، که دروغ هم معنی می‌دهد، نیز برای توصیف واقعه‌ای است که در روزنامه‌ها یا در اخبار پخش می‌شود. وقتی کسی می‌پرسد: «روایتِ خودت از این داستان به ما بده!» منظورش این‌ست که: «حقیقت را بگو نه تخیل!»

.2

فرار از «وطن» و پناهندگی در دانمارک راحت نبود. اما درسهای با ارزشی به همراه داشت. با یادگیری زبان دانمارکی متوجه شدم که فرقی بین «داستان» و «تاریخ» نیست. در زبان دانمارکی برای هر دو مفهوم، فقط یک کلمه هست: HISTORIE

دانمارکی، تنها زبانی نیست که «داستان» و «تاریخ» را برابر می‌داند. تعداد زبان‌هایی که هر دو مفهوم را با یک کلمه بیان می‌کنند، خیلی بیشترند. از جمله:
آلبانیایی، آلمانی، ارمنی، اسپانیایی، اوکراینی، ایتالیایی، ایسلندی، بلاروسی، بلغاری، پرتقالی، دانمارکی، روسی، فرانسوی، کاتالانی، گرجی، لهستانی، لیتوانی، مالتایی، مغولی، هائیتی، یونانی، یدیشی.

story_history
Unknown Photographer

It’s said that «history» is the record of something that really happened

It’s said that «story» is something that is usually made up or at least party fictionalized

They were originally the same word. Although «history» is used to describe an official account of a past event, historians will often disagree about what actually happened. «Story», as well as meaning a lie or a fiction, is also used to describe a supposedly factual account in a newspaper or on broadcast news. And when someone says, «Give us your side of the story» they are asking for facts, not fiction. It all begs the question, «What is truth?» / copy

 

این کاملاً درست است که فلسفه می‌گوید: «زندگی را باید به‌عقب فهمید». اصل دیگری را اما فراموش می‌کند که «باید به‌جلو زیست». اصلی که هرچه عمیق‌تر آن‌را می‌شکافم، نهایتاً به این می‌رسم که فهمِ زندگی در زمانِ حاضر، چنانکه شاید و باید، ناممکن است. دقیقاً به این دلیل که من هیچ‌گاه نمی‌توانم در کمالِ آرامش، خود را با وضعیّتِ بازگشت‌به‌عقب منطبق کنم. / کی‌یرکِگورد/ ترجمه از اصلِ دانمارکی
___________________________________________________

بێ‌گومان ڕاستی‌یه‌ک له‌وه‌دا هه‌یه که فه‌لسه‌فه ده‌ڵێت «ژیان ده‌بێ به‌ره‌و پاش تێ‌بگه‌یت». بنه‌مایه‌کی‌دی به‌ڵام له بیر ده‌کا که «ده‌بێ به‌ره‌و پێش بژیت». بنه‌مایه‌ک که هه‌ر چی زیاتر لێی قووڵ‌ده‌بمه‌وه، له ئه‌نجاما هه‌ر به‌وه ده‌گه‌مه‌وه که تێ‌گه‌یشتن له ژیانی کاتی ئێستادا، بەشێوەيەكى گونجاو هه‌رگیز ناکرێت. کتومت بو ئه‌وه‌ی که من هیچ‌کات ناتوانم به دڵ‌حه‌ساوه‌یی‌ـه‌وه ده‌گه‌ڵ ئه‌و به‌ره‌و پاش‌گه‌ڕانه‌وه خۆم بگونجێنم. / کی‌ێرکگۆرد / له سه‌رچاوه‌ی دانمارکی‌یه‌وه

Kierkegaard_kurdish
_________________________________________________


Det er ganske sandt, hvad Philosophien siger, at Livet maa forstaaes baglænds. Men derover glemmer man den anden Sætning, at det maa leves forlænds. Hvilken Sætning, jo meer den gjennemtænkes, netop ender med, at Livet i Timeligheden aldrig ret bliver forstaaeligt, netop fordi jeg intet Øieblik kan faae fuldelig Ro til at indtage Stillingen: baglænds. / Søren Kirkegaard
___________________________________________________

It is quite true what philosophy says; that life must be understood backwards. But then one forgets the other principle: that it must be lived forwards. Which principle, the more one thinks it through, ends exactly with the thought that temporal life can never properly be understood precisely because I can at no instant find complete rest in which to adopt a position: backwards. / Søren Kirkegaard

___________________________________________________

Kierkegaard_danish

Illustration: Mette Dreyer
Lay-out: Ghader Shafei

مبارک؛ سال نو

مارس 20, 2014

Seven brushes you need

آرزوی آخرِ سالِ من این‌ست که شیرِ بُزِ همسایه خشک نشود؛ همین! seven_brushes Lay-out: Ghader Shafei