.1

فرق «داستان» و «تاریخ» چیست؟ در زبان‌های فارسی، کُردی، عربی، انگلیسی و … دو کلمه داریم برای تفکیک این دو از هم.

می‌گویند تاریخ، ثبت وقایعی‌ست که واقعاً اتفاق افتاده است.

می‌گویند داستان، روایتی‌ست که معمولاً ساخته می‌شود و بخشاً تخیلی است.

برای هر دو مفهوم در اصل، فقط یک کلمه بود. اگر چه «تاریخ» برای گزارشِ رسمی یک رویداد گذشته به کار می‌رود، تاریخ‌نویسان اغلب در باره‌ی آن‌چه که در گذشته اتفاق‌افتاده، اختلاف نظر دارند. «داستان»، که دروغ هم معنی می‌دهد، نیز برای توصیف واقعه‌ای است که در روزنامه‌ها یا در اخبار پخش می‌شود. وقتی کسی می‌پرسد: «روایتِ خودت از این داستان به ما بده!» منظورش این‌ست که: «حقیقت را بگو نه تخیل!»

.2

فرار از «وطن» و پناهندگی در دانمارک راحت نبود. اما درسهای با ارزشی به همراه داشت. با یادگیری زبان دانمارکی متوجه شدم که فرقی بین «داستان» و «تاریخ» نیست. در زبان دانمارکی برای هر دو مفهوم، فقط یک کلمه هست: HISTORIE

دانمارکی، تنها زبانی نیست که «داستان» و «تاریخ» را برابر می‌داند. تعداد زبان‌هایی که هر دو مفهوم را با یک کلمه بیان می‌کنند، خیلی بیشترند. از جمله:
آلبانیایی، آلمانی، ارمنی، اسپانیایی، اوکراینی، ایتالیایی، ایسلندی، بلاروسی، بلغاری، پرتقالی، دانمارکی، روسی، فرانسوی، کاتالانی، گرجی، لهستانی، لیتوانی، مالتایی، مغولی، هائیتی، یونانی، یدیشی.

story_history
Unknown Photographer

It’s said that «history» is the record of something that really happened

It’s said that «story» is something that is usually made up or at least party fictionalized

They were originally the same word. Although «history» is used to describe an official account of a past event, historians will often disagree about what actually happened. «Story», as well as meaning a lie or a fiction, is also used to describe a supposedly factual account in a newspaper or on broadcast news. And when someone says, «Give us your side of the story» they are asking for facts, not fiction. It all begs the question, «What is truth?» / copy

Advertisements

 

این کاملاً درست است که فلسفه می‌گوید: «زندگی را باید به‌عقب فهمید». اصل دیگری را اما فراموش می‌کند که «باید به‌جلو زیست». اصلی که هرچه عمیق‌تر آن‌را می‌شکافم، نهایتاً به این می‌رسم که فهمِ زندگی در زمانِ حاضر، چنانکه شاید و باید، ناممکن است. دقیقاً به این دلیل که من هیچ‌گاه نمی‌توانم در کمالِ آرامش، خود را با وضعیّتِ بازگشت‌به‌عقب منطبق کنم. / کی‌یرکِگورد/ ترجمه از اصلِ دانمارکی
___________________________________________________

بێ‌گومان ڕاستی‌یه‌ک له‌وه‌دا هه‌یه که فه‌لسه‌فه ده‌ڵێت «ژیان ده‌بێ به‌ره‌و پاش تێ‌بگه‌یت». بنه‌مایه‌کی‌دی به‌ڵام له بیر ده‌کا که «ده‌بێ به‌ره‌و پێش بژیت». بنه‌مایه‌ک که هه‌ر چی زیاتر لێی قووڵ‌ده‌بمه‌وه، له ئه‌نجاما هه‌ر به‌وه ده‌گه‌مه‌وه که تێ‌گه‌یشتن له ژیانی کاتی ئێستادا، بەشێوەيەكى گونجاو هه‌رگیز ناکرێت. کتومت بو ئه‌وه‌ی که من هیچ‌کات ناتوانم به دڵ‌حه‌ساوه‌یی‌ـه‌وه ده‌گه‌ڵ ئه‌و به‌ره‌و پاش‌گه‌ڕانه‌وه خۆم بگونجێنم. / کی‌ێرکگۆرد / له سه‌رچاوه‌ی دانمارکی‌یه‌وه

Kierkegaard_kurdish
_________________________________________________


Det er ganske sandt, hvad Philosophien siger, at Livet maa forstaaes baglænds. Men derover glemmer man den anden Sætning, at det maa leves forlænds. Hvilken Sætning, jo meer den gjennemtænkes, netop ender med, at Livet i Timeligheden aldrig ret bliver forstaaeligt, netop fordi jeg intet Øieblik kan faae fuldelig Ro til at indtage Stillingen: baglænds. / Søren Kirkegaard
___________________________________________________

It is quite true what philosophy says; that life must be understood backwards. But then one forgets the other principle: that it must be lived forwards. Which principle, the more one thinks it through, ends exactly with the thought that temporal life can never properly be understood precisely because I can at no instant find complete rest in which to adopt a position: backwards. / Søren Kirkegaard

___________________________________________________

Kierkegaard_danish

Illustration: Mette Dreyer
Lay-out: Ghader Shafei

مبارک؛ سال نو

مارس 20, 2014

Seven brushes you need

آرزوی آخرِ سالِ من این‌ست که شیرِ بُزِ همسایه خشک نشود؛ همین! seven_brushes Lay-out: Ghader Shafei

شاعر چیست؟

فوریه 10, 2014

شاعر چیست؟ آدمِ بدبختی که غم و اندوهِ عمیقی را در دل‌ش پنهان کرده، اما لب‌هایش طوری شکل گرفته که وقتی از آن‌ها آه و ناله بیرون می‌دهد مثلِ موسیقی شنیده می‌شود … و مردم، دَور و بَرِ شاعر را می‌گیرند و می‌گویند: «بخوان، باز بخوان» که این می‌تواند عذابِ روح‌تان را مرهمی تازه نهد، اما لب‌هایتان از فرم نیفتد، چرا که گریه تنها ما را می‌ترساند، اما موسیقی لذت‌بخش است.
/ سورن کی‌یرکِگورد / یا این یا آن /

What is a poet? An unhappy man who hides deep anguish in his heart, but whose lips are so formed that when the sigh and cry pass through them, it sounds like lovely music…. And people flock around the poet and say: ‹Sing again soon› – that is, ‹May new sufferings torment your soul but your lips be fashioned as before, for the cry would only frighten us, but the music, that is blissful. /Søren Kierkegaard, Either/Or

Hvad er en Digter? Et ulykkeligt Menneske, der gjemmer dybe Qvaler i sit Hjerte, men hvis Læber ere dannede saaledes, at idet Sukket eller Skriget strømme ud over dem, lyde de som skjøn Musik. Det gaar ham som de Ulykkelige, der i Phalaris’s Oxe langsomt piintet ved en sagte ild, deres Skrig kunne ikke naae hen til Tyrannens Øre for at forfærde ham, for ham løde de som sød Musik. Og Menneskene flokkes om Digteren og sige til ham: syng snart igjen, det vil sige, gid nye lidelser maae martre Din Sjæl, og gid Læberne maae vedblive at være dannede som forhen; thi skriget vilde blot ængste os, men Musikken den er liflig. / Søren Kierkegaard, Enten/Eller

gs_cover_13

کانت را اگر در برابر ماکیاولی قرار دهیم، مهمترین اختلاف‌شان را شاید در استدلال متفاوت‌شان نسبت به رابطه‌ی اخلاق و حاکمیت، باید برجسته کرد. بر خلافِ ماکیاولی، کانت همواره طرفدار اخلاق است. کانت هیچ‌گاه هیچ بهانه‌ای در هیچ زمانی را برای توسل به دروغ جایز نمی‌داند. چرا که نتیجه‌ی ساخت و ساز دروغین غیرِ قابلِ پیش‌بینی است. ماکیاولی در کتاب شهریار می‌گوید که یک حکمران وفادار به قول و وعده‌هایش را مردم تحسین می‌کنند اما وقتی صداقتِ شهریار مانعِ موفقیتِ اوست، او لازم نیست صادق بماند و خود را موظف به اجرای وعده‌هایش بداند. قوی‌ترین استدلالِ ماکیاولی این است که رهبر همیشه باید با فضیلت به نظر برسد، و این در مورد دروغ‌گفتن هم صدق می‌کند: حاکمِ با فضیلت می‌تواند دروغ‌ش را هم یک فضیلت جلوه دهد! رهبر باید «منافع کشور» را بر «منافع مردم» اولویت دهد. و با هوشیاری، همه‌ی اسرارش را رو نکند؛ و طرح‌های مهمی که ممکن است به تضعیف کشورش منجر شود را مخفی کند. حاکم در همه حال باید به حفظ قدرت‌ش فکر کند و هیچ اخلاقیاتی را به رسمیت نشناسد.

کانت از تصور آن‌که یک فرد در مقام حاکمیت بخواهد به این گونه اعمال روی آورد، آشفته و در خشم است. صرف‌نظر از آن‌که یک وضعیت، چقدر شدید ممکن است بحرانی باشد، از دیدگاهِ کانت، صداقت همیشه بهترین سیاست است و جایی هم برای اگر و اما نمی‌گذارد. تلاش برای پیداکردنِ استثنا در قاعده‌ی کانت بیهوده است. کانت معتقد است که آسیب‌رسانیِ دروغ، بیشتر از نفع‌ش است، حتی اگر دروغ در لحظه ای که گفته می‌شود، دروغگو را گرفتار نکند. این غم‌انگیز است که ما در جهانی زندگی می‌کنیم که در آن «رهبر صمیمی» موفق‌ترین نیست. و همه ناچارند از دروغ باید به عنوان یک متکا بهره گیرند. یکی دیگر از روش‌های گریزناپذیر در تأیید تفکرِ کانت این است که شما نمی‌دانید مخاطب شما هم دارای همان ارزش‌هایِ اخلاقیِ شما هست یا نیست. کسی تابلو به دست نمی‌گیرد از روبرو که: «دروغ، بله!» و از پشت: «دروغ، نه!»

من فکر می‌کنم که کانت ما را متمایل می‌کند به یک نگرشِ مثبت نسبت به دیگران؛ و امیدبخشِ آن است که احترام‌گذاشتن به دیگران، نتیجه‌ی مثبتی بدهد؛ احترامِ دوطرفه ایجاد شود. من درک می‌کنم که از نظرِ کانت سیاستِ متکی بر دروغ هیچ ارزشِ مثبتی در خود ندارد فقط فضایِ بی‌اعتمادی در جامعه را تیره‌تر می‌کند. رهبری که سالهای زیادی با توسل به دروغ حاکمیت می‌کند، ممکن است به اهداف خود نزدیک شده باشد، اما جز در هم شکستن اعتماد ما به آنها، چیزی در حافظه‌ی ما به جا نمی‌گذارد. اگرچه فکر می‌کنم یک زندگی بی‌دروغ بسیار دشوار [اگر نگویم غیر ممکن] است، شاید این مختصر، خوانندگان را به گسست از دروغ‌های غیر ضروری تشویق کند و اعتماد بیشتری را در میان ما گسترش دهد.

Immanuel-Kant

.
زمستان…
بارِشِ برف…
پشتِ بامِ یک خانه‌ی روستایی، زنانِ جوانی شانه به شانه‌ی هم ایستاده و تماشا می‌کنند.
با اشتیاق فراوان، غرق تماشای صحنه‌ای هستند جالب و خوشایند برای همه… به جز یک نفر.
یک نفر در این تصویر هست که از تماشایِ این صحنه، خسته است… یا گرسنه است… گویی او جیش دارد… یا چه؟
او یک بچه است. پسر یا دختر بودنش، اهمیتی ندارد در کلّیتِ قضیّه.
او شنیده نمی‌شود. صدایش ضعیف است یا زورش کم…
مادرش کجاست؟
مادر…
به کُردی: دایه.

daayah

Unknown photographer

 

کودکی که از مادر متولد می‌شود، به طور غریزی فریاد می‌زند تا شنیده شود. بزرگ‌تر که می‌شود، یاد می‌گیرد که فریاد نزند؛ پس ناز می‌کند، قهر می‌کند، آشتی می‌کند. روزی که کودک یاد بگیرد هیچ واکنشی نسبت به هیچ رفتاری از خود نشان ندهد، او بزرگ شده. آماده‌ی تشکیل خانواده… و کار در جامعه.

سورن کی‌یرکگور

ژانویه 19, 2014

1) الهام
سورن کی‌یرکگور در خانواده‌ای زاهد/پارسا بزرگ شد. پدرش، مایکل پدرسن کی‌یرکگور، که دستفروش بود، مفاهیمی چون «گناه» و «مجازات» را در دستور کار قرار بود. شورِ پارسایی و آگاهی از مفاهیمِ توبه و جدیت، به افکار کی‌یرکگور سرایت کرد، هرچند که او این مفاهیم را در ارتباطات/پیوستگی‌های تازه‌ای به کار می‌بَرَد.
سال‌های اولیه‌ی زندگی کی‌یرکگور، توأم بود با شک در مسیحیت. شکی که در سال‌های آخر، نزدیک شد به آشتی با مسیحیتی که به جای شکِ سؤال‌برانگیز [tvivl]، شکِ نگران‌کننده/ترساننده‌ی بنیادی [fortvivl] را در برابر آن قرار می‌دهد.

2) روح زمانه
ارائه‌ی تاریخ به عنوان یک پروسه‌ی تکاملی، در زمان کی‌یرکگور غالب بود. هگل آلمانی از پیش‌تازان این فلسفه‌ی تکاملی بود. کی‌یرکگور در متن/نوشته‌هایش از آموزه‌های هگل فاصله گرفت. مقوله‌ی aand [که در زبان دانمارکی هر دو مفهوم روح و نَفَس را دربرمی‌گیرد] برای هر دو فیلسوف، تاثیرگذار بود، اما aand از نظر هگل با واقعیت تاریخی هم‌پیوستگی داشت، ولی از نظر کی‌یرکگور به فرد گره می‌خورد.

3) هستی و روح
روح و هستی، دو مقوله‌ی مهم و به‌هم پیوسته در نوشته‌های کی‌یرکگور هستند. روح هم‌چون خیال/رویا در همه‌ی انسانها حضور دارد، اما می‌تواند بیدار و منجر شود به این‌که انسان خودش شود و وجود/هستی داشته باشد به‌جای بودن صرف. برخیزش/بیداری،  به گفته‌ی کی‌یرکگور: انسان زندگی خود را یک وظیفه تلقی می‌کند که از بقای صرف، فراتر می‌رود. در «مقوله‌ی اضطراب» [Begrebet Angest /1844] کی‌یرکگور این را بررسی می‌کند که چگونه اضطراب، یک یادآورنده‌ی ثابتِ این امکان برای انتخاب زندگی است.

kierkegaard

اضطراب، به همان شدت/اندازه، خود را در سکوت نمایان می‌کند، که در جیغ. / کی‌یرکگور

خۆف هه‌م له بێده‌نگی‌دا ده‌توانێ خۆی بنوێنێت هه‌م له قیژه‌دا. / کیێک‌گۆر

Thi angsten kan lige så godt udtrykke sig i forstummen som i skrig. / Kierkegaard

Anxiety can just as well express itself by muteness as by a scream. / Kierkegaard