تاریخ کردستان را نوشتن، کار سختی هست و نیست! نمیتوان اسمش را تاریخ گذاشت. مطالعات کردی درست‌تر است. از نسلهای پیشین و نیاکانی که به رحمت … پیوسته‌اند، فقط چهار نسل آخری، سواد آموزی کرده و از خود چیزی بجا گذاشته‌اند.

قبل از این چهار نسلی که الان کار دست ما داده‌اند، کسی نمیداند که در گذشته، چند نسل آمده و رفته‌اند… غیر از زاد و ولد در روستاهایی که شبیه لانه موریانه است و اسمشان کلبه‌های سنگی یا گلی است، و بیشترشان در کوهپایه‌ها واقع شده اند، معلوم نیست چگونه زندگی می‌کرده‌اند، چرا کسی کاری به کارشان نداشته یا داشته و ما خبر نداریم. گویا دولتهای همجوار که گاهی پارسها بوده و گاهی ترکها، دریافته بودند که عشایر کرد روحیه‌ی جنگی دارند به این دلیل می‌آمدند سربازگیری و در جبهه‌ها، هم‌زبانان عزیزمان با جان و دل شرکت می‌کرده‌اند. می‌کشتند و کشته می‌شدند و آب از آب تکان نمی‌خورده.

از این چهار نسلی که نام بردم و اجازه بدهید با یک حساب سرانگشتی روی صد سال توافق کنیم، من به کدام نسل تعلق دارم؟

نسل سوم هستم. سن من حدود پنجاه سال است، بعلاوه پنج شش هفت سال. نسل اول را خدا رحمت کرده. پنجاه سال پیش چشم از دیار فانی فرو بستند و خدا همه‌شان را بخشیده. الان همه در بهشتند و با حوری و ملائکه بازی می‌کنند.

از نسل دوم هم اگر کسانی هنوز زنده مانده باشند، اطرافیانشان را کلافه کرده‌اند از بس می‌نالند: ای کمرم، آخ تنبانم، واخ دندانم… تحملشان سخت شده.

نسل چهارم جوانانی هستند که مدارک دانشگاهی کم ندارند با اینهمه بی‌سوادند. گیج و ویجند… سرشان با دمشان بازی می‌کند. عاشق پرچم هستند و زنان موبور. رمانتیکهای حالگیری هستند. از دستشان کلافه‌ام.

فکرم مشغول است به این که بخشی از نوشته‌های تاکنونی‌ام را منتقل کنم به بلاگهای دیگری و جا باز کنم برای نوشته‌های تازه‌ای که بیشتر ماهیت تحقیقی و آکادمیک دارند تا خاطرات. هنوز گیجم… نه به گیجی نسل چهارم اما گیجم!

نمی‌دانم چقدر حال و حوصله خواهم داشت برای ادامه کاری… راه دور و درازی در پیش است.

 

Photo: Ghader Shafei

Advertisements

اگر عزت کوره را نمی‌شناسید من او را به شما می‌شناسانم.

عزت کوره از دیاری دیگر آمده بود به کردستان و به دلیل نامعلومی که هیچکس از آن خبر نداشت، راهش افتاده بود به سردشت که زادگاه من هم بود.

یک چشم کم داشت اما نابینا نبود. شاید که او بیناترین انسانی بود که طبیعت خلقش کرده بود. خالق انسان طبیعت است. اعتقادم به خدا کمی سست شده. در این لحظه که این کلمات را مینویسم فقط به آشغال اعتقاد دارم.

یک آشغالی عزت کوره را خلق کرده بود.

خالق عزت کوره آشغال بود.

من به خالق عزت کوره اعتقاد دارم.

نتیجه: من به آشغال اعتقاد دارم.

عزت کوره یک چشمش کور بود در عوض چشمهای نامرئی فراوان داشت. از پشت هم می‌دید! چگونه می‌دید؟! من از کجا این را دریافتم؟

در ایران که بودم دو کار داشتم. یک: مشاهده آدمها، دو: خواندن کتابها. کتابی خواندم از سعید نفیسی که پر از راز بود و من که نوجوانی بیش نبودم آن رازها را می‌فهمیدم. کتاب سعید نفیسی رازهایی را فاش میکرد در باره ی یک: فراماسونرها و دوم: کورها.

از حکایت فراماسونرها که خیلی طولانیست و مناسبتی با عزت کوره ندارد، که بگذریم، کار سعید نفیسی از آن رو جالب است که سرشار است از «کور شناسی». این نویسنده‌ی توانا آنقدر دقیق به جزئیات روانشناسی آدمهای کور پرداخته است که در نوع خود بی نظیر است.

عزت کوره آذری بود و کردی را با لهجه ی غلیظ آذری بیان میکرد. چه بی پروا بود؟! همه به او می‌خندیدند و او می‌گریست.

در خیابان اصلی شهر سردشت هر روزه این تاتر اجرا می‌شد که عزت کوره را بگریانند تا خودشان به خنده بیفتند.

مگر مشاهده گریه ی یک انسان، خنده دار است؟!

چه کسانی می‌خندیدند؟ بازاریان شهر سردشت همه از دم می‌خندیدند. اگر یکیشان درگیر مشتری بود از مشتری می‌خواست که چند لحظه امان دهد تا گریه ی عزت کوره را از دست ندهد. گریه را می‌دید و می‌خندید! انرژی میگرفت برای ادامه کار و کاسبی.

خنده لازم است. روانشناسان هر روز کارشان همین است که یادآوری کنند: بخند جانم! بخند عمرم! عزیزم بخند… خنده را تو لازم داری در زندگی! بدون خنده مریض می‌شوی! بخند! اگر توانستی قاه قاه بخند…

آیا مهم است که چه چیزی تو را به خنده وامی‌دارد؟

آیا مهم است که منشاء خنده‌ی انسانی، گریه‌ی انسان دیگری باشد؟ یا نباشد؟!

پس انسانیت چیست؟ به درد همنوع خود خندیدن، انسانیت است؟!

آیا بازاریان شهر سردشت بویی از انسانیت برده بودند؟ یا عشیره‌ای بیش نبودند که هوای همدیگر را داشتند اما مهمانشان را که ضعیف بود، می‌رنجاندند می‌سوزاندند می‌گریاندند…

آیا کردها در شهر من هنوز عشیره مانده‌اند؟

آیا فرهنگ عشیره‌ای روزی خواهد مرد؟

چقدر توان دارم با آن بجنگم؟!

شما چرا نمی‌جنگید؟!

Graphic: Ghader Shafei

وزارت فرهنگ کردستان عراق به کردی اسمش هست: وه‌زاڕه‌تی ڕۆشنبیری. و یک پایگاهش در شهر سلیمانیه است.

از تمامی فعالیت های این وزارتخانه خبر ندارم. در یک رابطه ی شغلی، درستتر گفته باشم کتابداری، با این وزارتخانه آشنا شدم.

کار من این بود که برای کتابهای کردی که کتابخانه مرکزی انتگراسیون در کپنهاگ هر ساله خریداری می‌کرد، شناسنامه هایی درست کنم برای کارتوتک کردن کتابها و وارد کردنشان به سیستم کامپیوتری کتابخانه های دانمارک. کار آنچنان مهمی نبود که ژست بگیرم و برایش پز بدهم.

متوجه شدم که بیشترین تعداد کتابهای منتشر شده در کردستان عراق، زیر نظر این وزارتخانه انتشار می‌یابند.

یک توضیح خارج از خط ضروری است اینجا:

دو تا از مهمترین شهرهای کردستان عراق یکی سلیمانیه است دومی هولیر که همان اربیل است به عربی. سه سال پیش به هر دو شان سفر کردم و در فرصت دیگری شما را از مشاهدات، خاطرات و خطرات ناشی از کنجکاوی یا فضولی هایم سهیم می‌کنم. کاملا مجانی سهیم میکنم. نترسید! یک قران از جیب تان کم نمی‌شود.

سلیمانیه به دلایل تاریخی که شرحش به غایت طولانی است و در این مختصر نمی‌گنجد، شهرت دارد به برخورداری از سطح بالاتری از فرهنگ و فعالیتهای ادبی، هنری و به ویژه موسیقی. موقتا چشم پوشی می‌کنم از محبوبیت لیلا فروهر و دیگر خوانندگان خوشگل ایرانی که ادا و اطوار و قر کمرشان کمی شیک پیک تر یا اروتیک تر از خوانندگان کردی است.

با هم زبانان عزیزم در سلیمانیه اختلاف سلیقه دارم در برآورد و میزان علاقه به لیلا فروهر. بنظرم او زیادی لوس است و روی صدایش آنقدر افکت‌های الکی الکترونیکی می‌گذارند که به سختی می‌توان صدای خواننده را از افکت‌ها جدا کرد اما خوب شاید هم من زیادی خاکی‌ام یا حرفه‌ای. یا نیمه‌خاکی نیمه‌حرفه‌ای.

باز این بار هم بی‌راهه رفتم. آگاهانه بود! برگردم عقب. چه میگفتم؟! رشته کلام از دستم در رفت. خودش در نرفت من ولش کردم همین جاست الان پیداش می‌کنم.

کار من این بود که برای کتابهای کردی شناسنامه هایی درست کنم با هدف کارتوتک کردن کتابها و وارد کردنشان به سیستم کامپیوتری کتابخانه های دانمارک.

چه کار سختی! اسم کتاب کدام است و نویسنده اش کیست؟ خیلی میگشتم اسم کتاب و نویسنده را پیدا کنم. باورم نمی‌شد! هنوز گیج هستم که چطور ممکن است کتابهای کردی با مسئولیت وزارتخانه ای منتشر شوند و قادر شافعی که گرافیک کار هم هست در پیدا کردن عنوان کتاب سرش گیج رود! از این صرف نظر کنیم که سلیقه ی طراح روی جلد در ترکیب وحشتناک ناهمگون عناصر و رنگها حتی ممکن است به استفراغ منجر شود. بارها حالت تهوع بمن دست داد!

رسم بر این است که اسم کتاب و نویسنده را روی جلد آنقدر واضح بنویسند که هر خلی به راحتی در کمتر از دو ثانیه بخواند. نکند من خل‌تر از خل‌ترین های عالم ام؟!

چرا این مشکل را با کتابهای کردی که کردهای ترکیه منتشر می‌کنند نداشتم؟!

هر اندازه از سهل‌انگاری کردهای عراقی کوفته و کلافه می‌شدم، از دقت و ظرافتی که کردهای ترکیه در کارشان به خرج داده بودند، عشق می‌کردم.

و این مرا به فکر فرو برد. آنهمه تفاوت ناشی از چیست؟

ما یک کردستان نداریم! چند تا داریم.

ما چند تا کردستان داریم؟

چقدر با این کردستان ها آشنایی دارم؟ کدام کردستان مهمتر است؟ چرا؟

تفاوت‌ها کدامند؟ از کجا نشأت گرفته اند؟

آینده را چگونه پیش بینی کنم؟

از من می‌پرسند: کردستان چه خبر؟

در کردستان چه خبر است؟ چه خبرهایی در پیش است؟

لیلا فروهر بی‌خیال است! فقط و فقط فکر پول است! عشوه‌ای میآید و هوش و عقل از کله‌ی کردها می‌رباید!

سینه‌ی گلشیفته فراهانی هم سؤالی شده به چه بزرگی در کردستان: سینه‌اش لخت است یا دستش روش است؟!

با آهنگ بخوانیم، همه با هم: سینه اش لخت است یا دستش روش است؟!

ادامه دارد…

Sulaymaniyah Bazaar – April 2009

Photo: Ghader Shafei

ا

از مالمو برگشتم به کپنهاگ. نیم ساعت بیشتر طول نکشید که رسیدم دم در خانه‌ای که اسم … روی در است. شانس آوردم جریمه نشدم.

اینجا خانه‌ی من است هرچند که من یک مکان دیگر هم دارم که فقط یک اسم روی درش حک شده است. روزها را من آنجا هستم و کار می‌کنم. دو دسته کلید در دو جیب شلوارم کمی سنگین است برای من که ریزه‌ام. دسته کلید آن خانه را همیشه می‌گذارم توی جیب چپ شلوارم. همین الان دست می‌کنم جیب راست شلوارم که کلید عوضی در سوراخ در نچرخانم.

در حیاط را که باز کردم یکهو چه شد که شوکه شدم؟! عنصری سیاه جستی زد و یک پرش سه چهار متری به سوی من از بالای نرده! شوکی بمن داد که شانس آوردم هنوز زنده‌ام اگر نه این بلاگ به همین سادگی خاموش می‌شد!

من بی‌وفایم که گربه سیاه همسایه به کلی از ذهنم محو شده بود به این دلیل تکان سختی خوردم.

راشا این بار نگفت: میاو! نگاهم کرد فقط…

نگاهش را نمی‌خوانم… نمی‌توانم بخوانم… همنوع نیستیم. او گربه است و من آدم. در آدم بودنم خیلی وقتها شک می‌کنم، این لحظه نه! آدم هستم با تحلیل فیزیولوژیکی و روی پوسته‌ی کره‌ی زمین، چند میلیاردی هستند گویا با همین خصوصیات من. تفاوت روحی است… یا روانی. آدمهای متعادل در دنیا خیلی کم هستند. همه مریض‌ند.

بیشتر یا کمتر همه مریض‌ند. دانمارکی‌ها گویا در زمره‌ی متعادل ترین آدمهای زمین هستند و من هم باور کرده‌ام. آمار هست و ارقام که این را ثابت کرده. آمار یعنی کمیت. کمیت یعنی عدد. جمع عدد اعداد است. جمع اعداد آشغال است…

نتیجه: آمار همان آشغال است!

و من به آشغال اعتقاد دارم!

 

من به آشغال اعتقاد دارم!

جدی هستم در حد یک فیلسوف که اسمش می‌تواند … باشد. توضیح خواهم داد.

آنقدر کمیت برایم مهم است که به اعتقاد تبدیل شده. یک مثال خیلی روشن که همه تان خوب می‌فهمید… می‌روم روی نت یا انترنت… یوتیوب را کسی هست در عالم که نشناسد؟

یوتیوب باز است… من دنبال چه می‌گردم؟! پیشنهاد را یوتیوب بمن می‌دهد: جایی را کلیک کن که میلیونها بیننده داشته یا شنونده… و دست من سست می‌شود… کلیک می‌کنم روی کلیپ یا کلیپهایی که بیشترین تعداد آدمها از قبل دیده و پسندیده‌اند.

با کمیت چگونه بجنگم؟! مگر من تافته ی جدا بافته‌ام؟!

شاید کمیت، کیفیت باشد… اینهمه آدم چطور ممکن است اشتباه کنند؟!

مگر آدمها گله‌اند؟ مگر من عضوی از آن گله‌ام که این سرش پیداست آن سرش ناپیدا… تا به افق… و بیشتر از آن دید ندارم… فقط می‌دانم فراسوی افق هم عالمی دارد و رازهایی هست که آمریکایی‌ها هنوز کشفش نکرده‌اند…

راشا ول کن! برو کنار از سر راهم… حوصله‌ی رمانتیک الان ندارم. ساک بزرگی در دستم است. در ماشین هم هنوز باز است. داد می‌زنم: نیکی کمک!

کجاست نیکی؟ میدانم خانه است… وقتی تنهاست شاه خانه است. براش مهم نیست که اتاقش آنقدر کوچک است که تاب تحمل آنهمه امواج صدایی که از بلندگوهایش پخش میشود را ندارد. صدا را می‌پیچاند تا ته…

نپیچان تا ته مگر تو مستی؟! مگر اصغری؟! کله ات باد می‌کند!

نیکی فکر کن به همسایه‌ها! اعتراض کنند همین چهار متر فضا را هم از دست میدهی!

شاید نیکی فکر می‌کند در آنصورت خانه‌ی دیگری هم هست که مال باباش است…

نیکی نشنید!

مجبور شدم از پله ها هم بروم بالا که بگویم: نیکی بس کن!

نیکی گفت: سلام بابایی! خوش آمدی! مصی نیامد؟ چرا نیامد؟

نیکی بس کن! همسایه‌ها…

در دلم گفتم تو که می‌دانی آنها شبیه ما نیستند! آنها آدمند… از نوع بهترش که اسمشان …

نیکی آمد بغلم کرد و دیگر یادم رفت نصیحت ها را ادامه دهم…

نیکی خودش می‌تواند با همسایه طرف شود. هم تبسمش شکل آنهاست و هم زبانش…

زبان دانمارکی سرشار است از طعنه و کنایه!

آن فرم از تبسم و آن زبان را هرگز یاد نمی‌گیرم. خیلی سخت هم نمی‌گیرم. من از تباری دیگرم…

 

Image: Nicki & Rasha

Photo: Ghader Shafei

جشن دیشب!

مه 18, 2012

صدایم بدجوری گرفته… شبیه خرناسه شده… دیشب حدس می‌زدم که امروز بدصدا خواهم شد… حنجره‌ی من ضعیف است؛ به دلیل شلوغی جشن دیشب، صدایم امروز گرفته در عوض ذهن‌م از هر روز روشن‌تر است. در جشن‌های ایرانی که صدای موسیقی بیش از حد بلند است و از ظرفیت سالن بالاتر است آدم مجبور است صدایش را بلند کند. صدای بلند من، همان داد است. داد که می‌زنم هنوز با منطق داد می‌زنم نه بد دهنی، نه هرزه گویی، نه بد و بیراه، نه چرت و پرت، نه شر و ور… من مجبورم داد بزنم که صدایم را بشنوند!

پیچِ صدایِ دستگاههای پخشِ موزیک را تا ته می‌پیچانند، و با این‌همه ناراضی‌اند! هر از گاهی یکی از رقصندگان دستی می‌زند به آن پیچ که چرا نمی‌شود بیشتر پیچاند! اسم‌ش اصغر است! اصغر از من نظر نخواست… اگر می‌خواست، نظر من روشن بود: نپیچان بیشتر، اصغر جان! کلّه‌ات باد می‌کند! اصغر می‌گوید: کله را باید بر باد داد… باید حال کرد و حال می‌کند! و من ناچارم از تماشای اصغر حال کنم…

ظرفیت بلندگوها خیلی بالا بود اما نه… اینقدر نبود که همه را راضی کند… هر چند دیوارها میلرزیدند… انعکاس صدا در آن فضا صداهایی شبیه به غرش شیر و زوزه ی گرگ هم اضافه میکرد. جدا از اینها کیفیت فایل صدا که یوتیوب است یا ام پی سری، همین است که هست. ول کن قادر، حال گیری نکن! مجلس جشن است و مهمانی! مستی و رقص و خل بازی… غر کم بزن! درها بازند و کسی مانع نیست که تو جیم شوی! خیلی هم باید دلت بخواد! قاطی شدی شادی کنی نه حالگیری…

این مهم نیست که آیا آن دو بلندگو توان پخش آن تعداد وات صدای روشن، خالص و زلال را دارند یا ندارند… مهم اینست که همه مستند چه با الکل چه بی الکل… همه شادند و میرقصند. من هم شادم. نمیرقصم. نرقصیده بیشتر شادم. اگر اذیت میشدم میتوانستم بروم جای خلوتی. در آن جشنی که دیشب بود صدای بلند موسیقی ایرانی را همه دوست داشتیم از جمله یا شاید برای آنکه با نوستالژی مان عجین شده… این درست که برای من کمی شلوغ بود در عوض عناصر شادی بخش آنقدر بود که این به آن در. منصفانه نگفتم موازنه ی درستتر، سه به یک بود به نفع عناصر شادی بخش.

شصت و یک نفر بودند دیشب. خودم نشمردم خل که نیستم! از صاحب خانه پرسیدم. من اگر آنجا نبودم تعداد شرکت کنندگان جشن دیشب یک عدد روند میبود. حضور روی ماه من یکی افزود به شصت و این جمعبندی را بهتر است بیشتر کش ندهم… شصت و یک! نه یک بیشتر نه یک کمتر…

شاید گاهی فکر میکردم که من دیشب به نوعی نماینده ی کردستان در آن جمع بودم و اگر نبودم دیگران فارسی زبانانی بودند از شهرهای مختلف ایران و یک خانواده ی لر هم بودند که با من خیلی صمیمی اند. کرد و لر بهم نزدیکترند. در کپنهاگ هم یکی از بهترین دوستان من لر است و اسمش مسعود است. اصغر را نمیدانم اصلش کجایی است. فکر میکنم آبادانی است. مدتها فکر میکردم عرب است بعدش خودم چند سال پیش شاهد بودم چند بار پرت و پلا گفت علیه عربها یا مسلمانهای مهاجر… خوب یادم نیست… یادم مانده که من فاصله گرفتم. همسر اصغر هم سبزه است و آبادانیتر از اصغر! اینها تو رقص بندری میدان داران اصلی اند و با موسیقی بندری لرزشهایی در سینه و بالاتنه به نمایش میگذارند که دیدنی است. عرب خوزستانی نماینده ای نداشت در جشن دیشب در عوض یکی دو تا از آن خانمها عربی رقصیدند آنقدر زیبا که رقاصه ی رقص شکم تاترهای لاله زار را میگذاشتند جیبشان! البته اگر جیبی داشتند که نداشتند! یک ذره لباس چقدر مگر جا دارد که یک جیب بزرگ هم روش بدوزی؟!

همه شان مست بودند. بعضی ها با الکل دیگران بی الکل. من از گروه دوم بودم. حواسم بود به همه شان. عجب شاهکاری است این الکل که محمد زکریای رازی کشفش کرد. الکل که در خون میرود در یک پروسه ی شیمیایی تبدیل میشود به کرمهایی ریز و درشت در ماهیچه های سراسر بدن. اسم آناتومیک بیشتر ماهیچه ها یادم رفته کمابیش… هر ماهیچه از تعداد زیادی فیبر ساخته شده و با انقباض و انبساط آنها اعضای بدن به حرکت در میآیند. آیا ورود الکل به خون و بعد از آن به ماهیچه ها است که به خل بازی منجر میشود یا مغز است که فرمانهای غیر عقلانی و خل مابانه را صادر میکند کمی شک دارم… در این اما شک ندارم که الکل شادی به ارمغان میاورد. تعجب من بیشتر از این است که چگونه شادی جمع به من سرایت میکرد! بدون حتی یک قطره الکل در خونم!

بچه ها هم شرکت داشتند از ریز تا درشت. درشتهاشان هم سن و سال نیکی بودند. دخترها خیلی خوب میرقصیدند. گویا کلاسهای رقص میروند یا از مامانشان یاد میگیرند! به من چه! دنیا کمی شلوغ پلوغ شده و من وقت و حوصله ام کم شده که این مسأله را در جا روشن کنم. هم سن و سال پسرم نیکی، چند تایی دختر خیلی ناز بودند و دلم سوخت به حال نیکی که انگاری تحریم کرده همه ی جشنهای ایرانی و کردی یا شاید در کل شرقی را. نیکی در جمع ما نبود. به تنهایی مانده خانه در کپنهاگ و شک ندارم خوشحال است که بابا مامان را راهی مالمو در سوئد کرده!

نیکی مغرور است. تحملش خیلی کم است. شاید هم خجالتی است. غر میزند یک عالمه… تحلیلهای تئوریک پیش من ارائه داده در برخورد به موسیقی ایرانی که در کل خیلی منفی است. نیکی خودش به تنهایی حرف میزند و من نمیتوانم با نیکی در این زمینه دیالوگ کنم چون اصلا حاضر نیست حرف بشنود. یا درستتر این که به خودش حق میدهد حرف آخر را بزند به این دلیل که او موسیقی کار میکند و من موسیقی میشنوم فقط! نیکی مشغول است به سختی. گاهی به خودش اجازه میدهد دست من را از روی ماوس و کیبورد کنار میزند و در یک صفحه ی تازه براوسر آدرسی را به سرعت تایپ میکند و صدایی که شبیه موزیک است از بلندگو پخش میکند. و من دریافته ام که فقط گوش کنم، بدون نظر سنگین ترم! نیکی نظر من را نمیپرسد. نیکی هم شباهتهایی به من دارد. او نود و نه درصد تولیدات موسیقی اش را راهی آشغالدانی کامپیوترش میکند و من همان درصد تولیدات هنری و عکاسی ام را راهی آشغالدانی کامپیوتر خودم میکنم. شانس آورده ایم که هر کداممان یک آشغالدانی مستقل داریم اگر نه خطر انفجار میبود!

جای نیکی خالیست اینجا! اگر بود شاید با این دختران زیبا دوست میشد… دوستی مگر چیز بدی است؟! پس اینهمه مردم در فیسبوک علاف اند؟! نیکی از باباش خل تر است! در سن نیکی من چه میکردم؟ در مهاباد چه میکردم؟ قصه من چه سنگین است چه طولانیست… اینجا اصلا نمیگنجد… در سن نیکی چه میکردم؟ به روشنی یادم مانده… فکر میکردم و فکر… و باز فکر… آیا فکر بود یا خیالات و یا رویا؟ چقدر فکر و چقدر رویا؟ در مهاباد تنها بودم با خیالات و رویاها… سنگینترم اگر اسمش را بگذارم: فکر و فقط فکر!

باور کردنش خیلی سخت است که با خیالات زنده ام! منطق هم اصلا کم ندارم! در مدارس عالی دانمارک به من گفتند که من هم مثل آنهایم… خنگ تر نیستم! پس چرا بحران زده ام؟! چکار کنم به دیگران بفهمانم که من جدی ام! خیالات من جدی تر از واقعیات دنیای شما هستند. چرا پندارید من دیوانه ام؟!

در میان بستگان من یکی بود که یک بود… دو تا نشد… نخواهد شد… عشق من بود… اسمش «بزرگ» بود… همه میگفتند که او دیوانه است به این دلیل که او با کسی دیالوگ نمیکرد… در مونولوگ بود با خودش… به او خواستم نزدیک شوم به آرامی… به من فهماند: فاصله! چند متر؟ دو متر؟ سه متر؟ همین حدود… نزدیکتر به او هیچگاه نشدم… فرار میکرد از آدمها! از من چرا؟ آخر ننه جان؟! من نوه تم!
هرگز نشد مادر بزرگم را بغل کنم یا او مرا بغل کند

نیکی به من نرفته… در دنیای دیگری بزرگ شده و با آدمهای مهمتری سر کلاس نشسته… در مدرسه کتک نخورده… نمیدانم چقدر حساس هستید به عمومیت دادن… یا تعمیم دادن… نیکی شبیه دانمارکی هاست بیشتر، تا ماها… ما کی هستیم؟!

قدیمترها میترسیدم از ساده کردن مسائل پیچیده. الان ترسم ریخته کمی… این امکان هست با یک سؤال ساده شروع کرد و کم کم بسطش داد…

در جشن دیشب، چند بار چند مهمان کنجکاو در فرصتهایی به من نزدیک شدند و پرسیدند: کردستان چه خبر؟ و از حالتشان پیدا بود که دنبال پاسخ ساده ای هستند… مثل آواره در آمستردام که با من دوست انترنتی است.

«کردستان چه خبر» سؤال خوبیست اما جواب خوبی آیا دارد؟!

این سؤال را من لت و پارش میکنم آنقدر که به بینهایت سؤال تجزیه شود. برای تفنن نیست اصلا! ضروریست…

از مهمانان کنجکاو جشن دیشب پرسیدم که آیا بلاگ مرا میخوانند؟ دو سه تایشان میخواندند. به یکی هم آدرس دادم. یک مشتری بیشتر… همه را دوست دارم سهیم کنم در طرح سؤال های هر چه بیشتر. پاسخ سؤال در فهم سؤال است!

شب قبل از دیشب یا دو شب پیش رفتم دانشگاه کپنهاگ که دعوت کرده بود از رضا علامه زاده و تازه ترین فیلمش را دیدم. دانشگاه کپنهاگ تا کنون بارها از نویسندگان و هنرمندان ایران دعوت کرده و من رفته ام… نماینده کردستان هستم اینجا در دانمارک… رقیبانی هم ندارم انگاری…

Photo: Ghader Shafei

این پیام را امروز از کسی گرفتم که اسمش بهزاد است. من او را نمی‌شناسم. وبلاگی دارد به اسم: behcafe

سارا وظیفه را خواندم، حالم گرفته شد

پابلو نرودا را خواندم، دگرگون شدم (لااقل برای مدتی) Ghader Shafei’s official website را خواندم و…

کینه‌ای شدم انگار از این دنیا و چرخ گردونی که ما را می‌گرداند و حتی خودش هم نمی‌داند چه می‌خواهد به سرمان بیاورد
خیلی دلگیر شدم
خیلی بغض کردم
چند باری هست که این‌جور می‌شوم
حیف نبود؟!
دایی پدرم هم مثل شماست

معلم بودید این‌جا

زمانه را چه گویم که آواره‌ات کرد؟
1955ت را که دیدم خواستم گریه کنم
یادم از 1988 خود آمد
این‌قدر فاصله کم نیست
نه برای زنده‌گی، که برای تقلای زندگی
فاصله‌ات از حیض جغرافیایی هم زیاد است ولی انگار وجودت وجودم غریبه نیستند
پیری، اما منِ جوان هم کم از تو پیر نیستم
چه بسا پیری من چیره شود بر جوانیت

آن روز که گفتی عین هم می‌نویسیم را نفهمیدم اما حالا خوب می‌فهمم
ممنون که گوش دادی
ممنون که هستی
ممنون که شادی
ممنون که شادی را هدیه می‌دهی
آرزویم برایت: عاقبت، نیک باشدت، عاقبت

با احترام به بزرگیت
بهزاد

سال 1983 تشکیلات فرستادمان دانمارک برای درمان دست و پای شکسته و هزار و یک درد و مرضی که زندگی چریکی نصیبمان کرده بود.

در دانمارک اما یقه مان را گرفتند که خجالت بکشید! پولی که میدهید برای خرید دو تا آبجو بشکه ای، معادل خرج زندگی یکماه خوراک یک بچه است در کردستان.

خجالت کشیدیم و بعد از آن تذکر، دزدکی آبجو خوردیم!

تشکیلات از ما خواست که حزب را در اروپا قوی کنیم. اولا با اتحادیه های کارگری تماس بگیریم برای ایجاد همبستگی با کارگران ایران، دوما به کمپهای پناهندگان ایرانی سر بزنیم و وصلشان کنیم به خودمان.

کمی انگلیسی بلد بودم و رفتم به جنگ یک اتحادیه ی کارگری!

اداره ای شیک و پیک بود با دفتر دستک شیکتر. دست دادیم و سوال کردند از کدام کشوری؟

گفتم: کشورم مهم نیست حزبم را بپرس!

– حزبت کدام است؟

– حزب کمونیست ایران

تازه تاسیس است و در دنیا تک است! مرز نمیشناسد و با سرمایه داران دنیا طرف است.

خودم را نماینده ی کارگران ایران معرفی کردم و گفتم که کارگران ایران نه اتحادیه دارند نه حق و حقوق. شما چه کمکی میتوانید بکنید؟!

گفتند هیچی! خوش به حال کارگران دانمارک که تمام آن حقوقی را که شما فقط خوابش را میبینید دارند!

آنقدر هیجان داشتم که منظورش را نمیفهمیدم!

طرف مات و مبهوت مانده بود که چه جوری شر مرا کم کند؟!

مودبانه و شمرده، طوری که من حالیم شود گفت که کارگران دانمارک سوسیال دموکراتند. آدرس حزب کمونیست دانمارک را گذاشت کف دستم و پا شد سر پا که برو دیگر! ول معطلی اینجا.

کالای مرا نخریدند!

با خود فکر کردم اگر انگلیسیم خوب بود میتوانستم دو تا فحش خواهر مادر نثارشان کنم که بفهمند حزب ما تک است. آن حزب کمونیستی که او آدرسش را به من داد، از نوع حزب توده ی وطنی بود که مفتش هم گران بود.

دردم آمد…

Graphic: Luba Lukova