روز سوم در شقلاوه تا این لحظه، شبیه روز دوم بوده است. حاضرکردن و خوردن صبحانه چقدر طول کشید؟! سه خواهرم که از ایران آمده‌اند همیشه در حال پذیرایی‌اند. من راحت‌ترین مهمان دنیا هستم؛ کارم خوردن و خوابیدن است. نه به شستنِ ظرف‌ها کاری دارم و نه به نظافتِ خانه. گاهی مجبورم می‌کنند در انتخابِ نامِ وعده‌ی بعدی نظری بدهم و من طفره می‌روم. یا نظرم این‌ست: سه وعده غذای گرم در یک روز را لطفا کم کنید! غذای سرد هم نعمتی است. نمی‌پذیرند، همه فکر می‌کنند که برادربزرگ به زحمتِ پختنِ غذا فکر می‌کند. و آنها وظیفه‌شان می‌دانند که از من به بهترین شیوه‌ی ممکن پذیرایی کنند. برادر کوچک‌ترم همیشه در حال خرید و خدمت به تدارکاتِ آشپزخانه است. و حساس است به کیفیت مواد غذایی. به خودم رفته، هر چند که از هم خیلی دوریم.
.
صبحانه خورده شده و اتاق نشیمن کمی خلوت است. من هستم و بابا و مامان و یکی از نوه‌ها و یکی از خواهرها که در آشپزخانه نمی‌دانم به چه مشغول است. در زدند. با احتیاط کسی در زد. دروازه از دو جنس است. از پایین فلزیست از بالا شیشه مات. من توانستم پشت ماتی شیشه، تشخیص دهم که زنی در می‌زند. شاید یکی از خواهرانم مانده پشت درب و درب قفل است. شاید درب قفل نیست ولی او دستش گیر است و کمک می‌خواهد. بی اختیار پا شدم و در را باز کردم. زن جوان‌یست روبروی من. یک زن ناشناس که یک سطل دو لیتری ماست بز یا گوسفند را دو دستی گرفته رو به من. هر کسی می‌فهمد که این یک هدیه است از همسایه به مهمان. من هم خنگ نیستم. نمی‌دانم چرا دست‌پاچه شدم. اگر دانمارک بود می‌دانستم که سنگینی وزنه را باید از دست او منتقل کنم به دست خودم. کدام قانون فیزیوبیولوژیکی نام دارد کمتر مهم است. اینجا رابطه‌ی دیگری ایجاد شده که احساس و فرهنگ در آن نقش دارد. فرهنگ مهمان‌نوازی که تقریباً فراموشم شده… این‌جا کردستان است و من مهمانم. این زن میزبان است و به رسمِ خوبِ مهمان‌نوازی، می‌خواهد بگوید که خوش آمدیم. و من ذوق کردم. زیادی ذوق کردم که یادم رفت دست دراز کنم و دستش را سبک کنم. و هنوز به سطلی که در دستش بود زل زده بودم.
.
زنی ایستاده رو به من با هدیه‌ای در دست. با تبسمی بر لب. شکیبا و بی‌حرکت. اصلا یادم رفت که او چگونه سلام داد. یادم رفت چگونه سلام‌ش را پاسخ دادم. اصلا یادم نیست که آیا صدایی از من در آمد و آیا او آن را شنید به جز دلهره‌ی غریبی که از درون سینه‌ام یادم مانده… تصویر سطلی در دست زنی که روزی از روزها آن را به شکل نقاشی بازترسیم می‌کنم که به یادگار بماند و سر جلد خاطرات این سفر شود.
.
او منتظر است. چرا خشکم زده؟ او هم مجسمه‌ای شده مرمرین. لباس‌هایش رنگارنگ است. بدون چادر. باید روی سطلِ ماست در دست‌ش فوکوس کنم. می‌ترسم به صورتش نگاه کنم. مثل یک مهمان که از دانمارک آمده، در کردستان محتاط هستم. او زن است من مرد. در دانمارک جنسیت کمتر مهم است. اینجا دانمارک نیست. کردستان عراق است. و شناخت من از کردستان یا پیش‌داوری، مانعی شده که این قضیه را بتوانم سریع تمام کنم. اصلاً بگذار این لحظات کشیده شود. بگذار این صحنه بازسازی شود. بگذار این تصویر را روزی نقاشی کنم. من که شاهد بوده و حس کرده‌ام که روابط انسانها ماوراء عشق به اشیاء است. از دیدن اشیاء، اشباع شده‌ام. من از رفتن به بازار و مشاهده‌ی میلیاردها کالای بنجل و بی‌مصرف، سر درد می‌گیرم. سرخورده شده‌ام از مشاهده‌ی آدمهایی که حرص سیری‌ناپذیرشان در خرید هر چه بیشتر آت و آشغال، هر روز به توسعه‌ی بازارهای گندیده‌تری می‌انجامد. کدام جهان‌بینی است در پشت یا جلوِ آشغال‌جمع‌کردن و انباشت ثروت؟
.
این تصویر چه زیباست که کسی روبروی من ایستاده و چیزی می‌دهد به من. بدون چشم‌داشت. نه بر اساس رابطه‌ی خرید و فروش. او می‌داند من مهمانم. شاید هم فکر می‌کند من محتاجم. و هستم. انسانها تشنه‌ی محبت‌اند. این رابطه بر این اساس شکل گرفته که او می‌گوید: خوش آمدید به شهر من! خوش آمدید به شقلاوه!

 

Photo: Ghader Shafei

Advertisements

شرح حال محمود

ژوئن 28, 2012

تنهايى از آن نيست كه آدم كسانى را در اطرافش نداشته باشد، از اين است كه آدم نتواند چيزهايى را منتقل كند كه مهم می‌پندارد. / كارل گوستاو يونگ
Loneliness does not come from having no people about one, but from being unable to communicate the things that seem important to ones. / Carl Gustav Jung

.

در زندگی، روزهایی هست که نمی‌توان آنها را یک روز شمرد. نه به‌دلیلِ ابری‌بودنِ هوا، بارندگی یا عارضه‌های طبیعی؛ از آن‌رو که انسانی با روزش نمی‌سازد. با زندگی درمی‌افتد. به کاری دست می‌زند که نیم‌ساعت بعد، صدایِ آژیرِ آمبولانسی همه را خبر می‌کند: بروید کنار! کسی به کمک نیاز دارد.

امروز یکی از آن روزها بود که راحت و بی‌دغدغه، در خانه‌ی دوستی نشسته بودیم؛ در حالِ گپ‌زدن، که در زدند. وقتی در باز شد، کهنه‌دوستِ دیگری جلو در ظاهر شد. سراسیمه. با حالتی برافروخته و نگاهی هراسان. خبر داد: او را بردند با آمبولانس! به‌سرعتِ نور پرسیدیم: زنده یا …؟ و او گفت: نجات‌ش دادند.

به‌خیر گذشت…

بیست و چند سال پیش، او را از کردستانِ ایران، راهی دانمارک کردند. محمود زخمی شده بود. یک گلوله‌ی کلاش‌نی‌کُف، شلیک‌شده از تفنگِ یک تفنگ‌دارِ حدکا، نشسته بود در نخاع‌اش و از تنه به پایین، فلج شده بود. در بیمارستان‌های دانمارک، زیر درمان قرار گرفت و امکاناتی برای یک زندگی تازه در اختیارش گذاشتند. چند سال اول، همیشه به او سر می‌زدم و او خوشحال بود. کم کم بریدم. نه فقط از او، از همه بریدم. و راحت شدم. … دوستم پرسید: بریم ملاقات‌ش؟ گفتم: نه! سه چهار نفری در باره‌اش زیاد حرف زدند. من هم خود را قاطی می‌کردم.در لابلای گفته‌ها، خنده هم کم نبود. اما خنده‌های نیش‌داری بودند.

نوشتنِ این چند جمله را به ملاقات‌ش ترجیح می‌دهم. در کل، آدمِ راحتی هستم. بی‌خیال نیستم.

Photo: Ghader Shafei