روز سوم در شقلاوه تا این لحظه، شبیه روز دوم بوده است. حاضرکردن و خوردن صبحانه چقدر طول کشید؟! سه خواهرم که از ایران آمده‌اند همیشه در حال پذیرایی‌اند. من راحت‌ترین مهمان دنیا هستم؛ کارم خوردن و خوابیدن است. نه به شستنِ ظرف‌ها کاری دارم و نه به نظافتِ خانه. گاهی مجبورم می‌کنند در انتخابِ نامِ وعده‌ی بعدی نظری بدهم و من طفره می‌روم. یا نظرم این‌ست: سه وعده غذای گرم در یک روز را لطفا کم کنید! غذای سرد هم نعمتی است. نمی‌پذیرند، همه فکر می‌کنند که برادربزرگ به زحمتِ پختنِ غذا فکر می‌کند. و آنها وظیفه‌شان می‌دانند که از من به بهترین شیوه‌ی ممکن پذیرایی کنند. برادر کوچک‌ترم همیشه در حال خرید و خدمت به تدارکاتِ آشپزخانه است. و حساس است به کیفیت مواد غذایی. به خودم رفته، هر چند که از هم خیلی دوریم.
.
صبحانه خورده شده و اتاق نشیمن کمی خلوت است. من هستم و بابا و مامان و یکی از نوه‌ها و یکی از خواهرها که در آشپزخانه نمی‌دانم به چه مشغول است. در زدند. با احتیاط کسی در زد. دروازه از دو جنس است. از پایین فلزیست از بالا شیشه مات. من توانستم پشت ماتی شیشه، تشخیص دهم که زنی در می‌زند. شاید یکی از خواهرانم مانده پشت درب و درب قفل است. شاید درب قفل نیست ولی او دستش گیر است و کمک می‌خواهد. بی اختیار پا شدم و در را باز کردم. زن جوان‌یست روبروی من. یک زن ناشناس که یک سطل دو لیتری ماست بز یا گوسفند را دو دستی گرفته رو به من. هر کسی می‌فهمد که این یک هدیه است از همسایه به مهمان. من هم خنگ نیستم. نمی‌دانم چرا دست‌پاچه شدم. اگر دانمارک بود می‌دانستم که سنگینی وزنه را باید از دست او منتقل کنم به دست خودم. کدام قانون فیزیوبیولوژیکی نام دارد کمتر مهم است. اینجا رابطه‌ی دیگری ایجاد شده که احساس و فرهنگ در آن نقش دارد. فرهنگ مهمان‌نوازی که تقریباً فراموشم شده… این‌جا کردستان است و من مهمانم. این زن میزبان است و به رسمِ خوبِ مهمان‌نوازی، می‌خواهد بگوید که خوش آمدیم. و من ذوق کردم. زیادی ذوق کردم که یادم رفت دست دراز کنم و دستش را سبک کنم. و هنوز به سطلی که در دستش بود زل زده بودم.
.
زنی ایستاده رو به من با هدیه‌ای در دست. با تبسمی بر لب. شکیبا و بی‌حرکت. اصلا یادم رفت که او چگونه سلام داد. یادم رفت چگونه سلام‌ش را پاسخ دادم. اصلا یادم نیست که آیا صدایی از من در آمد و آیا او آن را شنید به جز دلهره‌ی غریبی که از درون سینه‌ام یادم مانده… تصویر سطلی در دست زنی که روزی از روزها آن را به شکل نقاشی بازترسیم می‌کنم که به یادگار بماند و سر جلد خاطرات این سفر شود.
.
او منتظر است. چرا خشکم زده؟ او هم مجسمه‌ای شده مرمرین. لباس‌هایش رنگارنگ است. بدون چادر. باید روی سطلِ ماست در دست‌ش فوکوس کنم. می‌ترسم به صورتش نگاه کنم. مثل یک مهمان که از دانمارک آمده، در کردستان محتاط هستم. او زن است من مرد. در دانمارک جنسیت کمتر مهم است. اینجا دانمارک نیست. کردستان عراق است. و شناخت من از کردستان یا پیش‌داوری، مانعی شده که این قضیه را بتوانم سریع تمام کنم. اصلاً بگذار این لحظات کشیده شود. بگذار این صحنه بازسازی شود. بگذار این تصویر را روزی نقاشی کنم. من که شاهد بوده و حس کرده‌ام که روابط انسانها ماوراء عشق به اشیاء است. از دیدن اشیاء، اشباع شده‌ام. من از رفتن به بازار و مشاهده‌ی میلیاردها کالای بنجل و بی‌مصرف، سر درد می‌گیرم. سرخورده شده‌ام از مشاهده‌ی آدمهایی که حرص سیری‌ناپذیرشان در خرید هر چه بیشتر آت و آشغال، هر روز به توسعه‌ی بازارهای گندیده‌تری می‌انجامد. کدام جهان‌بینی است در پشت یا جلوِ آشغال‌جمع‌کردن و انباشت ثروت؟
.
این تصویر چه زیباست که کسی روبروی من ایستاده و چیزی می‌دهد به من. بدون چشم‌داشت. نه بر اساس رابطه‌ی خرید و فروش. او می‌داند من مهمانم. شاید هم فکر می‌کند من محتاجم. و هستم. انسانها تشنه‌ی محبت‌اند. این رابطه بر این اساس شکل گرفته که او می‌گوید: خوش آمدید به شهر من! خوش آمدید به شقلاوه!

 

Photo: Ghader Shafei

Advertisements

شرح حال محمود

ژوئن 28, 2012

تنهايى از آن نيست كه آدم كسانى را در اطرافش نداشته باشد، از اين است كه آدم نتواند چيزهايى را منتقل كند كه مهم می‌پندارد. / كارل گوستاو يونگ
Loneliness does not come from having no people about one, but from being unable to communicate the things that seem important to ones. / Carl Gustav Jung

.

در زندگی، روزهایی هست که نمی‌توان آنها را یک روز شمرد. نه به‌دلیلِ ابری‌بودنِ هوا، بارندگی یا عارضه‌های طبیعی؛ از آن‌رو که انسانی با روزش نمی‌سازد. با زندگی درمی‌افتد. به کاری دست می‌زند که نیم‌ساعت بعد، صدایِ آژیرِ آمبولانسی همه را خبر می‌کند: بروید کنار! کسی به کمک نیاز دارد.

امروز یکی از آن روزها بود که راحت و بی‌دغدغه، در خانه‌ی دوستی نشسته بودیم؛ در حالِ گپ‌زدن، که در زدند. وقتی در باز شد، کهنه‌دوستِ دیگری جلو در ظاهر شد. سراسیمه. با حالتی برافروخته و نگاهی هراسان. خبر داد: او را بردند با آمبولانس! به‌سرعتِ نور پرسیدیم: زنده یا …؟ و او گفت: نجات‌ش دادند.

به‌خیر گذشت…

بیست و چند سال پیش، او را از کردستانِ ایران، راهی دانمارک کردند. محمود زخمی شده بود. یک گلوله‌ی کلاش‌نی‌کُف، شلیک‌شده از تفنگِ یک تفنگ‌دارِ حدکا، نشسته بود در نخاع‌اش و از تنه به پایین، فلج شده بود. در بیمارستان‌های دانمارک، زیر درمان قرار گرفت و امکاناتی برای یک زندگی تازه در اختیارش گذاشتند. چند سال اول، همیشه به او سر می‌زدم و او خوشحال بود. کم کم بریدم. نه فقط از او، از همه بریدم. و راحت شدم. … دوستم پرسید: بریم ملاقات‌ش؟ گفتم: نه! سه چهار نفری در باره‌اش زیاد حرف زدند. من هم خود را قاطی می‌کردم.در لابلای گفته‌ها، خنده هم کم نبود. اما خنده‌های نیش‌داری بودند.

نوشتنِ این چند جمله را به ملاقات‌ش ترجیح می‌دهم. در کل، آدمِ راحتی هستم. بی‌خیال نیستم.

Photo: Ghader Shafei

روز دوم در شقلاوه از گرما کمی کلافه ام. روز را باید در خانه ماند. کولر روشن است. برادر جوانترم از چند روز پیش، این خانه ی مناسب را اجاره کرده برای اقامت ده روزه مان. در اتاق نشیمنی که بزرگ است و مبله شده برای سیزده نفر، جلو کولری که همیشه روشن است با صدای هاژ و هوژش، نشسته یا لم داده ایم. تا این لحظه ده نفریم. با پیوستن خواهرم و همسرش از کانادا هم مشکل کمبود جا نداریم. تلویزیون کوچکی در گوشه ی اتاق انگار جایی نگرفته. هیچ ساعتی به دیوار آویزان نیست. صدای نامحسوس تیک تاکی در سینه ام، خبر از نزدیک شدن زمان ورود خواهرم میدهد با همسرش که پس از پیمودن سی و چند ساعت راه الان باید رسیده باشند به اربیل. و هنوز یک ساعت راه از اربیل به شقلاوه با تاکسی را در پیش دارند. برادرم رفته اربیل که تحویلشان بگیرد و همراهی شان کند به این خانه… دیروز هم برادرم این زحمت را با من کشید. پس از یک روز استراحت، من کمابیش سرحال هستم. میترسم خواهرم و همسرش خیلی خسته و کوفته و هلاک شده باشند از پیمودن راهی بس طولانی. و میترسم که خواهرم با گریه و زاری وارد شود…
آنها رسیدند. ترس من اصلا بیجا نبود. گریه شروع شد. گریه چرا؟ پس از مرگ برادرم در سن ۴۹ سالگی که سه چهار ماه پیش در سوئد اتفاق افتاد، حدس میزنم خواهرم خود را موظف میداند که همگان را به گریه وادارد و با گریه جمعی، پیوندها را محکمتر کند. با این فرهنگ مشکل دارم. از مرده پرستی بیزار هستم. اتفاقی افتاده و خیلی اشکها ریخته شده و تمام شده. سوگواری دیگر بس است. اینجا با هم جمع نشده ایم که با غصه خود را سیر کنیم. آمده ایم شادی کنیم. من به مادرم خیلی نزدیکم. هم فیزیکی و هم روحی. غده ی اشک من و مادرم خشکیده. خوشبختانه. خواهرم گریه را دوست دارد. و من دلش را نمیشکنم. وقتی گریه اش طولانی شد و هق هق شدید هم اضافه شد، وقتی همه را به گریه واداشت اعتراض کردم یکبار. وقتی نشنیده گرفت اعتراض کردم دوبار… سه بار… چقدر بلند داد بزنم که صدایم را بشنوند؟!
سوگواری دیگر بس است. زیاد هم نباید طول بکشد. مرگ حق است. نباید گذاشت مرگ به زندگی بازماندگان سرایت کند. باشد که «مرگ» سرآغازی بر «زندگی» باشد.
من برادر بزرگ هستم. در نقش قوی ظاهر میشوم. شاید هم هستم. از مادرم ضعیف ترم. قوی تر از مادرم هیچ کس را ندیده ام. هشتاد و یک ساله شده. فقط از مرگ میترسد و کمی هم از پدرم. پدرم هم ضعیف شده. هشتاد و شش ساله شده. او هم از مرگ میترسد. هر روز چند بار تکرار کردند: مرگ در راهست. هر بار گفتم: مرگ حق است. و هر بار آنها سکوت کردند. به سکوتشان رضایت دادم.
برگشته ام به خانه ام در کپنهاگ. یادداشت پاره هایی هم با خود آورده ام و جمع و جورشان میکنم. در حیاطی کوچک و پر گل، زیر آفتاب ملایم دانمارک، روی یک صندلی تاشو چوبی لم داده ام. گربه سیاه همسایه هم الان پیشم نیست. نمیگوید: میاو! یک گلدان گل شمعدانی، عطری در فضا پخش میکند و بر کیفیت کار من تاثیر میگذارد. یک لیوان چایی هم دارم با نقل بیدمشک تازه رضائیه که ارومیه هم نامیده میشود. آذری ها خدای سلیقه اند در آشپزی و قنادی. کم کم در رویا فرو میروم… کاش که من آذری بودم و این دیدار خانوادگی در شهر باکوی آذربایجان انجام میشد نه در کردستان عراق. کاش که من ارمنی بودم و در ایروان ارمنستان گرد میآمدیم. کاش که خانواده من دانمارکی بودند و همه شان اینجا مهمان من بودند. کاش که من یک غول آمریکایی بودم و فکر میکردم که کردستان همان گرجستان است یا ازبکستان یا قزاقستان و همه شان بخشهایی از افغانستان هستند با مشکلات لاینحل… قادر ریزه در این لحظه کمی داغ کرده… آمریکایی شده. تصور کن که قادر آمریکایی نشسته توی یک ماشین گنده ساخت جنرال موتورز و باک ماشینش را پر کرده از بنزین ارزان و با ابهت، جاده های بی انتهای صحراهای پهناور آمریکا را از شرق به غرب در می نوردد. یک ماشین لامبورگینی زد جلو از من. و من تا ته گاز دادم که تلافی کنم. به گردش هم نرسیدم. رفت و گم شد… ناگهان چه شد؟ شدم کلینت ایستوود… با دو هفت تیر در دو دست… صدای شلیکی شنیدید؟ تیر به خطا نمیرود. میزند به هدف… به قلب دشمن… به مرد خبیثی که هم بد است و هم بد شکل. نقش زمین شد. عجب فیلمیست! عجب فیلمیست این قادر! کاش که زندگی واقعی هم اینقدر فیلم بود که به آدمکشی فقط بخندی…  کاش که زندگی، فقط بازی بود و ساخت هالیوود بود و نبودش مهم نبود.
از خیالات به در آیم. خانواده جمع شده اند در شقلاوه که شهری توریستی است در کردستان عراق. گریه ها قطع شده. وقتش رسیده از خواهرم و همسرش سؤال کنم: در طول راه خسته نشدید؟ خیلی خوش آمدید به شقلاوه! لطف کنید مرکزیت این جمع را از من بگیرید! من رفتم رو تختم خستگی در کنم… مادرم دارد نماز میخواند. پدرم جلو تلویزیون چرت میزند. نوه ها خستگی نمیشناسند. رقصشان گرفته. شادی آفرینان این دنیا و آن دنیا بچه ها هستند. در خونشان الکل هیچ نیست. شادی از چیست؟
کارم در آمده… چقدر نانوشته دارم که بنویسم… چه کسی حوصله دارد که در کپنهاگ، روزهایش را صرف نوشتن خاطراتی کند که خوانندگان زیادی ندارد؟! خاطراتم را برای خودم و خواهرم در کانادا و او که در سوئد است و پسر خاله مجازی ام بهکافه و دختر خاله مجازی ام آواره در آمستردام و دوست واقعی ام در کپنهاگ مسعود مینویسم.
ادامه دارد…

مادر! منم قادر! پسرت هستم… انکار نکن! راه زیادی آمدم. از دانمارک به اتریش و بعد به عراق که دوباره همدیگر را ببینیم…

تو هم راه زیادی آمدی… از سردشت به پیرانشهر و از پیرانشهر به مرز حاجی عمران و از آنجا با مینی بوس آمدی به شقلاوه… خسته هستی… شاید به دلیل خستگی، من را دیگر نمیشناسی… مهم نیست مادر… خستگی در کن که من را باز بشناسی…

از آخرین باری که مادرم را ملاقات کردم سه سال گذشته. بعد از سه سال باز من از دانمارک و خانواده از ایران به هم پیوسته ایم در شهر توریستی شقلاوه در کردستان عراق که دیداری تازه کنیم.

به مادرم نزدیکتر که شدم رویش را برگرداند به طرف برادرم که اسمش رئوف است… رئوف به او گفت که این قادر است… پسرت از دانمارک…

تا خواستم بغلش کنم بمن هشدار داد که صبر کن! اجازه بده! من میافتم… باید بنشینم…

عصا دستش بود و میترسید که بیفتد اگر دستش را ول کند.

– مهم نیست مادر… تو میتوانی دو دستی تکیه کنی به عصایت… نگران نباش… حواسم هست ضعیف تر از همیشه شدی… من هنوز آنقدر قوی هستم که روی من حساب کنی…

و با احتیاط و کمی ترس بغلش کردم. بعد دستش را گرفتم… چند قدمی دست در بازو جلو رفتیم به طرف مبل سوفا و او نشست. این بار رو کردم به بابام و به خواهران و به همدیگر خوشامد گفتیم.

پدرم تعارف کرد که پیشش بنشینم. جایی نشستم نزدیکتر به مادر تا به پدر. ترسم ریخته از پدرم. او هم آنقدر پیر شده که خودش میداند هر روز بیشتر که زنده بماند رکورد طول عمرخودش را میشکند. سایه ی مرگ روی پیران، چه سنگین است… روی اطرافیان نمیدانم چگونه است… نمیتوانم توصیف کنم.

تازه از راه رسیده ام. در خانه ای که قرار است ده روز اینجا در شقلاوه با هم باشیم، طنین سمفونی دانوب آبی از یوهان اشتراوس در گوشم است. این سمفونی یک ساعتی در هواپیمای خط هوایی اتریش پخش شد. و نمیدانم چطور پاکش کنم. شاید راهش این است که موزیک تازه ای گوش کنم که این سمفونی بی ربط به فضای کردستان عراق را از روی ذهنم بزداید یا آن را به لایه ی پایین تری منتقل کند. در ادیت صدا در برنامه های کامپیوتری، این ممکن است. سیستم مغز من هنوز کاملا قابل برنامه ریزی نیست و فاکتورهای انسانی، پارازیتهایی میپرانند که ابتکار عمل را از من میگیرند. هدایت فکر من از کنترل آگاهانه ام خارج است پس من هنوز انسان هستم. انسان بودن مگر بد است؟

چه خانه ی مرتبی… هم فال است و هم تماشا. کم کم باید سؤال کنم یا دریابم که محیط کردستان بعد از سه سال چقدر تغییر کرده. قبل از آن بهتر است سؤال کنم که حال مادر چطور است. چطوری مادر حالت خوب است؟ چه سؤال ابلهانه ای؟! پشیمان شدم. ببخش مادر نشنیده بگیر… منظورم این نبود تو را ناراحت کنم. جمله ای بی اختیار از دهنم بیرون پرید. رفتار انسان همیشه قابل پیش بینی نیست.

مگر انسان بودن بد است؟! چگونه است که منزوی ام و چرا سر فروبردن در آشغالدانی انترنت را ترجیح میدهم به ارتباط زنده با انسانها؟! چرا سیستماتیک کار میکنم و از چه رو، سیستم سازی برایم جذاب است؟ آیا هنوز خلاق هستم؟ آیا هنوز انسان هستم؟ پس چرا مادرم من را نشناخت؟!

طنین سمفونی دانوب آبی از یوهان اشتراوس در گوشم است. بدتر از آن تصویری هست که دید من را منحرف میکند از تمرکز روی شناخت دوباره ی مادرم. تصویر آن نیم ساعتی که از روی اجبار ایستادم روبروی دهانه ای در سالن فرودگاه اربیل. دهانه ای با پرده ای از چند پره ی پلاستیکی و کفپوشی از تسمه های لاستیکی که کارش این بود ساکهای مسافران روی آن در خلاف جهت عقربه های ساعت حرکت کنند و صاحبان در انتظار، به نوبت دستی دراز میکردند و از فشار وزن روی تسمه میکاستند. هر دو طرف راضی بودند. پس ساکهای من کو؟ چرا کند ترند؟ من بی طاقتم. SMS گرفتم از برادرم که منتظر من است. SMS به فارسی بندرت میگیرم. در جا جواب دادم که رسیدم.

من بی طاقتم. برادرم بیرون منتظرم است. و این من را آزار میدهد. به او گفته بودم که راه را بلدم. خودم میتوانم تاکسی بگیرم و به کردی بگویم: شقلاوه. یکی از دوستان من که مکانیک است در کپنهاگ، اهل اربیل است و از طریق او با لهجه ی این شهر آشنا هستم. ماسکی هم دارم که نامرئی است و اگر بزنم کارش این است که اهل محل تصور کنند من همشهری ام. این دیگر محافظه کاریست یا لوس بازی که غریب بازی درنیاورم؟! مگر غربت بد است؟ آیا در کردستان عراق، من غریبم؟ در دانمارک چه؟ یاد بهرام بیضایی افتادم که یکی از اولین نمایشنامه هایش را در مهاباد اجرا کرد. چقدر جوان بود؟! خودش هم یک نقش اصلی را بازی کرد و همزمان کارگردان هم بود. اسم نمایشنامه «غروب در دیاری غریب» بود. هفده سالم بود. انگار دیروز بود. جایی دیگر بهتر است بازگو کنم که تاثیر این نمایشنامه بر تحولات فکری من چه بود.

پس ساکم چه شد؟ چرا نیامد؟ وقت را به چه تلف کنم که خدا را خوش آید؟ من مذهبی ام؟ چقدر مذهبی؟ مذهب من چیست؟ آشغال پرستی؟ این هم شد مذهب؟ در اعتقادم شک دارم. در بی ایمانی همچنین. ربط مذهب به ساکهای من چیست؟ در واقع هیچ. پرت و پلا گویی گاهی بد نیست اگر نه دانمارکی ها فکر میکنند عضوی از اعضای جامعه ی آنها هستم. من از شرکت در جمع ها، احساس خطر میکنم.  شانس آوردم جرات کردم از جمعیت جدا شوم اگر نه الان کارم تکرار وردهای شبه مذهبی بود. مثل مادرم که تمام وقتی که بیدار است زیرلبی ورد میخواند و بارها سر به سرش گذاشته ام که بس نیست مادر؟ خسته نشدی؟ هیچ شک نکردی؟ مادرم میگوید: استغفرالله! و من میخندم.

ساکم نیامد. هنوز گاهی چند ساک تنبل از دهانه ای که دهن باز میکند، وارد میشوند. چشم من دنبال دو ساک قرمز خوشرنگ است. کردها رنگ قرمز را دوست دارند. کردها شادند. من کمی کمتر. مگر شادی بد است؟ پس چرا کودکان شادند؟ آیا کردها حتی وقتی رشد کرده اند هنوز کودک اند؟ چرا اینقدر شادند؟ آیا توان رشد بیشتری دارند؟ آیا شایستگی اداره ی امور خود را دارند یا باید از خارج کمک بگیرند؟ نقش من آیا کمک به آنهاست یا دشمنی یا چی؟ مگر ممکن است کسی با خلقش دشمنی کند؟ مرا چه شده؟ شیطان در من است یا من شیطانم و خبر ندارم؟ شیطنت گاهی مثبت است. بازیگوشی هم نام دیگر آن است. من شک ندارم بازیگوش هستم. به طور جدی بازی میکنم که آگاهیم را ارتقاء دهم و شادی ام را فراموش نکنم. این شیوه ی کار من است. جزئی از فردیت من است که در قالبهای خشک تشکیلاتهای حزبی نمیگنجد. اما من در حد افراط، سیاسی هستم و با سیاست گاهی دوستم گاهی دشمن. درک سیاست، بسیار ساده است. سیاستمدار بودن، سخت تر است. من نمیخواهم سیاستمداری پیشه کنم. از دیپلماتها متنفرم.

بیشترین تعداد ساکها و چمدانها، مشکی رنگ هستند. ساکهای مشکی، هفت هشت برابر ساکهای قرمز رنگ هستند. دیگر رنگها در مقام سوم هستند. مدال برنز هم بد نیست. همه عاشق طلا هستند و بعد نقره. بیشترین مقدار طلا و الماس دنیا در انحصار یهودی هاست. من با یهودی ها میتوانم دوست باشم. با انحصار گرایی شان دشمنم. و با حرص بی پایانی که آنها دارند در زراندوزی، به غایت غریبم. با پس انداز کردن، کمابیش غریبم. هر چند همیشه در حساب بانکی ام آنقدر پول هست که بانکم به من اعتماد دارد و من به بانکم. میدانم بانکها وحشی ترین تشکیلاتهای ساخت بشر اند. چکار کنم؟ جنگ با بانکها؟ به تنهایی؟ با وارد شدن به یک تشکیلات کمونیستی؟ آلترناتیو چیست؟ شوروی؟ چین، کوبا یا کره شمالی که عرق شرم بر پیشانی مان ظاهر میکنند؟

مجبورم این مونولوگ را اینجا قطع کنم. این ساک باید مال من باشد. خودش است. دستم به جلو دراز میشود و ملغمه ای از فیزیک و بیولوژی کمک میکنند که ساک خوشگلم را منتقل کنم روی ارابه ای که در همه ی فرودگاهها هست و اربیل هم استثنا نیست. ساک دوم هم پشت سرش آمد و خیالم راحت شد. دسته ارابه را فشار میدهم رو به پائین و به جلو. هنوز یک پاس کنترل مانده. در فرودگاه اربیل آنقدر آدم استخدام شده اند که ده برابر نیاز موجود است. این نشانه ی وفور پول است و مدیریت توسعه نیافته. کارکنان بخش دولتی آنقدر راحت اند که اروپایی ها به خواب هم نمیبینند. کارگران ژاپنی، کره ای و چینی، در زمره بدبخت ترین موجودات عالمند که باید غبطه بخورند به دوران برده داری. برده داری مدرن، یک ضرورت است یا یک کشف خلاقانه ی طبقه ی حاکم؟ از حوصله ی این نوشته خارج است.

ارابه جلو و من دنبالش رسیده ام جایی که باید یکی از پنج شش باجه خالی را انتخاب کنم تا مهر ورود به کردستان عرق، روی پاسپورت تازه ام وارد شود. در هر باجه ی شیشه ای یک مأمور جوان نشسته. و جوانی شان حکایت از بی تجربگی شان دارد. یکی را انتخاب کردم که خوش تیپ تر از است. پشیمان شدم. او به خودش وقت میدهد پاسپورتم را ده دوازده بار ورق بزند. نمیفهمم دنبال چه میگردد. این درست که کسی پشت سر من در صف نیست اما کاش با یک نگاه به چهره ی من میفهمید که شیله پیله ای در کار من نیست. صدای من در نیامد. من سر براهم. پر واضح است. صدایی شنیدم که گفت: در کامرا نگاه کن! کدام کامرا؟ پیداش کردم… یک نیم کره ی پلاستیکی شفاف که شبیه وبکام است، یک دوربین است که اگر در آن نگاه کنم او میتواند تصویر صورت من را مقایسه کند با عکسی که در پاسپورت من است. آنقدر دقیق خیره شده که نزدیک است خنده ام بگیرد. شانس آوردم به خیر گذشت. صدای تریکی شنیدم و پاسم مهر خورد. و بعد سؤال کرد: چند روز میمانی؟ گفتم: ده روز. گفت: خوش آمدی! گفتم: سپاس! و در رفتم به طرف خروجی.

ادامه دارد…

 

My Mum
Photo: Ghader Shafei