پیر مردی بود ریشو

سپتامبر 25, 2012

پیر مردی بود ریشو.
که گفت: از همین میترسیدم! دو جغد و یه مرغ، چهار سار و یه سسک، لانه هاشونو تو ریش من ساخته اند!

Edward Lear 1846

ادوارد لیر، «کتاب چرندیات» را در سال 1846 منتشر کرد. این کتاب، عبارات پوچ، چرند و پرند، نوشته های کوتاه طنز آمیز و آیه های چرت را دربر میگیرد که سبک «لیمریکس» نامگذاری شده و خودش طراحی کرده است.

There Was an Old Man with a Beard

There was an Old Man with a beard
Who said, It is just as I feared
Two Owls and a Hen, four Larks and a Wren, Have all built their nests in my beard

.
من در گفتمان‌های سیاسی شرکت می‌کنم و فقط یک کار بلدم: ایجاد سؤال! چه فرقی می‌کند که من باشم یا نباشم؟!
.
چرا باید به جنگِ موجودی بروم که اسم‌ش «گذشته» است. اگر واقعاً گذشته بود باز مشکلی نداشتم. اما گذشته شبیه یک بلندگوی خاموش است. روشن که باشد، صدایی از آن شنیده می‌شود که هر بار غریب‌تر از بارِ پیش است. یک بلندگو هم نیست. یک سری بلندگو است. و هر کدام ساز خود را می‌زند. یکی‌شان خراب است انگار. به غیر از جیغ، زوزه و ناله، و غرشِ باس، چه را می‌خواهد بخراشد؟!
.
در بلندگوی دوم بون جوی می‌خواند:
روزی روزگاری
تا همین چندی پیش
تامی عادت داشت به کار در اسکله
اتحادیه‌ها در اعتصاب بودند
شانس او کم است … سخت است، سخت
جینا تمام روز در غذاخوری کار می‌کند
برای مردش کار می‌کند، مزدش را به خانه می‌آورد
برای عشق، عشق
.
.
.
از بلندگوی سوم صدایی منقطع اما آهنگین … کدام آهنگ؟ چه آشناست؟ چرا خفه شد؟ مشتی می‌کوبم بر این جعبه سیاه! مثل همیشه… و خاموش می‌شود.
.
بلندگوی چهارم به آینه می‌ماند. آن روز را نمی‌توانم فراموش کنم. سردرد داشتم. هوا آفتابی بود. همیشه آفتابی بود. در آن لحظه آدمی بودم بسیار بیزار از زندان‌بان. و از غذایی که هیچ شباهتی به غذا نداشت. بیشتر اوقات از هم سلولی‌هایم نفرت داشتم. با یکی دو تا از دویست نفری که در دو بند بودند، دوست بودم. اسمشان یادم نیست. این آدمها چه فرقی برای من داشتند؟! در واقع هیچ.
.
از بلندگوی پنجم این را می‌شنوم: می‌توانم هر جا دلم می‌خواهد آزادانه بروم. و می‌روم. هر روز اغراق است اما می‌دانم این آزادی را فردا هم دارم. البته اگر فردایی باشد و چرا نباشد؟ اخبار امشب را دو بار از دو کانال دنبال کردم. مثل هرشب. و از اتفاق ناگهانی که فردا می‌افتد، خبری نبود.

این روزها بی‌هیچ‌دلیلی یاد مادرم می‌افتم. بی‌دلیل هم نیست. مگر عکس دست‌های او را سرلوحه‌ی فیس‌بوکم نکرده‌ام؟
.