مشکل انطباق زبان

دسامبر 8, 2013

.

باید نوشت. به چه زبانی، مهم نیست. زبان مادری من، که کُردی‌ست و زبان دوم من، که فارسی‌ست، به دلیل سی سال دوری از کُردستان/ایران و انزوای اجتماعی خودخواسته، و به ویژه از آنجا که کاربرد حرفه‌ای نداشته، از جهاتی ضعیف‌تر از زبان دانمارکی و انگلیسی من هستند. اما هر چهار زبان من، تاثیر گرفته‌اند از حرفه‌ی من که «گرافیک دزاین» است. این حرفه را من در تبعید آموختم و شیوه‌ی بیان من [که تصویری‌ست]، با سلیقه‌ی رایج در ایران [آنگونه که احساس/برداشت کرده‌ام]، ناسازگار/غریب است. پنج سالی که در «مدرسه‌ی دزاین دانمارک» آموزش دیدم، یک وظیفه‌ی بنیادی/ساختاری برای بیان گرافیکی و ارتباطات، تعیین شده بود: پیام‌رسانی دقیق به ساده‌ترین شکل ممکن و در سریع‌ترین زمان ممکن. با به‌کارگیری دانش روانشناسی در «حوزه‌ی دید». و شاه‌کلید استتیک، ایجاد تعادل بود و دینامیک.

باید از شعر فاصله بگیرم. برداشت من از شعر فارسی/کُردی این‌ست که مضمون شعر، کمتر مهم است. هدفِ نهایی شعر، بازیِ آهنگینی‌ست با کلماتی که در زبان روزمره جایی ندارند. تاثیر شعر به نظر من، بسیار گذرا و سطحی‌ست. به سرعت نور، فراموش می‌شود. از سر می‌پرد.

باید نوشت. به چه زبانی، مهم نیست. بنویس به زبانی که بهتر می‌توانی خودت را بیان کنی. به کدام زبان بنویسم، نمی‌دانم…

my_graphic

آخرین قهرمان جهان

دسامبر 7, 2013

عجب حوصله‌ای دارم من! صدها صفحه‌ی انگلیسی زبان را دیروز گشتم ببینم بازتاب مرگ ماندلا در رسانه‌های مجازی چگونه بوده. و این هم «گزارش» من:

١.
سرانِ کشورها «ناچار» بوده‌اند در «سوگ ماندلا» چیزی بگویند/ بنویسند. این بیانیه‌ها هیچ احساسی در من ایجاد نکرد.

٢.
افرادی از جامعه‌ی یهودیان، به این دلیل که ماندلا، در دفاع از فلسطینی‌ها، چند بار از سیاستهای دولت اسرائیل انتقاد کرده بوده، دل خوشی از ماندلا نداشته و بد و بیراه «تیپیک» به ماندلا پرانده که: «آخه فلسطین به تو چه!».
این توهینات، هر چند غیرمنتظره نبود، اما ناخوشایند بود.

٣.
از زاویه‌ای کاملا متفاوت و با دیدی وسیع‌تر، کسانی به مقوله‌ی «قهرمانی» پرداخته‌اند و ماندلا را آخرین قهرمان جهان معرفی می‌کنند.

کارم زیاد شده. متن‌های خوبی در دست دارم پیرامونِ جامعه‌شناسی قهرمانی و روان‌شناسی قهرمان، باید بخوانم. و از خوانده‌ها، چیزی بازتولید کنم. اگر بتوانم.

Young Mandela Africa Fighting

١.
آینه هم چیز خوبی‌ست. اگر می‌داشتند! اگر جرأت داشتند در آن نگاه کنند.

٢.
آینه فراموش. گشتی بزنیم با هم در بازار ایران.

٣.
بازارِ کلینیک‌های «زیبایی» و جراحان «پلاستیکی»: تراشیدن بینی و ابرو، برجسته‌کردن گونه، سینه و باسن، طراحی ابرو، کاشتن موی سر، برداشتن موی […]، کُلُفت‌کردن […]، تنگ‌کردن […]، پررونق‌تر از همیشه شده.

بازارِ سیاست‌مدارانی که حقوق ملی/شهروندی را به قیمت تُخمه به ما می‌فروشند هم، رونق گرفته.

بازارِ مردانی که مدعی نمایندگی و دفاع از حقوق زنان هستند، کمی کساد شده.

بازارِ زنانی که حقوق برابر با مردان را در «تغییر جنسیت» جستجو می‌کنند، بی‌رمق شده.

بازارِ «پیشروان کارگران جهان» که بیشترشان کُردهای تبعیدی هستند در اروپا و چند اردوگاه در کردستان عراق، اسف‌بار شده.

بازارِ واعظان اخلاق که هم در محراب و منبر جلوه می‌کنند و هم فیس‌بوک را اشغال کرده‌اند، چه باعبا چه بی‌عبا، از همه بدتر تهوع‌آور شده.

اقتصاددانان گفته‌اند که عرضه‌ی زیاد و تقاضای کم، اشباع بازار و رکود معاملات، بحران ایجاد می‌کند. در کل، حالتی به مراتب بدتر از «بحران آبادان» ایجاد شده. انگاره‌های متعارف در هم شکسته‌اند. در ویکی‌پدیا آمده: «بحران همچنان که نشانگر یک مانع، آسیب، ضایعه یا تهدید است، نشانگر فرصت برای رشد یا افول نیز می‌باشد.» به همین خیال باشیم!

٤.
تراژدی ایرانی، با آمدن خمینی شروع نشد و با رفتن روحانی، پایان نمی‌یابد.
از جامعه‌ای که چند هزار سال قدمت دارد اما هنوز، حتا یک متن فلسفی جدی[غیرشعر] خلق نکرده و هیچ فیلسوف جدی[غیرشاعر] نزائیده، جامعه‌ای که به گذشته و امپراطوری باستانی‌اش می‌نازد، چه انتظاری می‌توان داشت؟

٥.
چیزی از تایپ افتاد؟ چی؟ حافظه‌ام؟ ابله!

٦.
یک روانشناس جوان ایرانی می‌گفت: این جامعه‌ی پارانوئید و روشنفکران پارانوئیدترش را هر چه زودتر باید بستری کرد.

٧.
یادم رفت از او بپرسم: این جامعه‌ی پارانوئید و روشنفکران پارانوئیدترش را کجا باید بستری کرد؟

UKRAINE-BODYART CARNIVAL
Unknown photographer